بایگانی

بایگانی نویسنده

۷۸- توضیح یا توجیه!!

۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۸ محمد ۲ دیدگاه

از بهمن ماه تقریبا تمام وقتهای خالیم رو دارم روی پایان نامم کار می کنم. بنا دارم که تا آخر اردیبهشت ماه تمومش کنم و برم برای دفاع. توی کارم هم یه قدری تغییرات داشتم که مزید بر علت شد که وبلاگم رو نتونم به روز کنم. ولی بعد از این غیبت کبری با یه دنیا حرف و نکته جدید که توی این مدت بهش رسیدم بازم می نویسم.

حرف آخر: هوای غبار آلود این روزها نفس کشیدن رو هر روز سخت تر و سخت تر می کنه… (تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل)

Categories: عمومي Tags:

۷۷- چراغچی، شیربان و دیلبرت

۷ بهمن ۱۳۸۷ محمد ۸ دیدگاه

نمی دونم کتاب شازده کوچولو رو خوندید یا نه؟ شازده کوچولو در مسیر سفرش بین کرات مختلف از سیاره ای می گذره که توی اون یک چراغچی دائما در حال خاموش و روشن کردن تنها چراغ سیاره است. سیاره ی چراغچی اونقدر کوچک بود که هر چند ثانیه یکبار خورشید طلوع و غروب می کرد. با این حال چراغچی که از قدیم الایام وظیفه اش روشن کردن چراغها در ابتدای غروب و خاموش کردن آنها در صبحگاه بوده، با این که حالا در سیاره کوچکش روز و شب در کسری از دقیقه در پی هم می آیند و می روند، باز هم داره وظیفه اش رو انجام میده!! شاید به نظرتون این فقط یک داستان تخیلی باشه.

جالبتر میشه اگر بدونید که در زمان یکی از شاه های دوره قاجار (فکر کنم ناصرالدین شاه) تعدادی شیر از فرنگ برای شاه پیشکش میارند. چون این شیرها مورد علاقه شاه بودند، افرادی رو اختصاصا با سمت شیربان اول و شیربان دوم در دربار استخدام می کنند تا امورات شیرها رو رسیدگی کنند. قسمت جالب داستان اینه که تا سالها بعد از مرگ این شیرها پست شیربان اول و شیربان دوم در دربار شاه های قاجار بوده و متولی داشته.

خوب که فکر کنید می بینید که اینها فقط یک داستان نیست. اگر با دقت بیشتر به اطرافمون نگاه کنیم موارد بسیاری از این مصادیق رو در سازمانها می بینیم. به نظرتون مشکل کجاست؟ ما عمدتا حوزه های اثرپذیر (یا به عبارت بهتر ذینفعان Stakeholders) تغییر را بررسی و به روز رسانی نمی کنیم. این خودش بیشتر شاید معلول عدم وجود و یا ناکارآمد بودن مکانیزمهای ردیابی (حتی در حد یک کدینگ ساده و یا در حالت متعالی آن نموداری از مدل ذینفعان) در سازمان باشه.

البته این مشکل فقط به سازمانهای ایرانی برنمیگرده. دیلبرت هم با این مشکل کم و بیش روبروه.

38519_strip_sunday.gif

حرف آخر: تصمیم گرفتم هر از چند گاهی از دیلبرت استریپهایی رو انتخاب کنم و اینجا بگذارم. خیلی وقت میشه که کمیک استریپهای دیلبرت رو می خونم. بعضیهاشون جالبند و کاملا منطبق بر واقعیتهای کاری هستند. البته خیلی هاشون هم چنگی به دل نمی زنند و فقط یه جور طنز بی مزه انگلیسیند. البته یه موقعهایی هم طنزش اونقدر خاصه، که درکش بستگی به این داره که چنین موقعیتی برات پیش اومده یا نه.

۷۶- عینک ارزیابی

۳۰ دی ۱۳۸۷ محمد ۱ دیدگاه

«بگو من رو چطور ارزیابی می کنی تا من بگم چطور عمل میکنم»

به نظرم این جمله می تواند عامل تحول در بسیاری از سیستمها باشد. به طور مثال بسیاری از مواقع شنیدیم که افرادی که کار اداری انجام می دهند (به خصوص در دولت) به سرعت فسیل می شوند و حضور به موقع در محل کار برایشان مهم تر است نه کیفیت حضور. گو اینکه وقتی به سیستم های ارزیابی و پرداخت این افراد دقت می کنیم، مهمترین عامل ارزیابی این افراد همین حضور و غیاب است. البته در سیستمهای تولیدی با لحاظ کردن عامل آکورد سعی شده تا شیوه ارزیابی به گونه ای اصلاح شود، ولی در نهایت باز هم چون اندازه گیری این عامل به صورت جمعی و با تمرکز بر کمیت تولید محاسبه می شود همچنان افراد اهتمام لازم در این خصوص را ندارند.

چند وقت پیش یکی از دوستان گفت که در کارخانه پدرش مشکلی وجود داشته. در خط تولید گاهی اوقات هنگام پر کردن قوطی های مقوایی دارو، یک قوطی خالی رد می شده. در نتیجه وجود قوطی های خالی دارو در کارتن بسته بندی باعث نارضایتی مشتری نهایی بوده است. مدیرعامل به طور معمول مهندس صنایعی را برای حل این مشکل مامور کرده و مهندس نیز بعد از کلی بررسی و مطالعه دستگاهی را پیشنهاد می کند که با دقت بالا از روی وزن هر جعبه تشخیص می داده که قوطی خالی است یا پر و قوطی های خالی را از روی نوار نقاله خارج می کرده. اما مشکل اینجا بوده که هزینه خرید این دستگاه بسیار بالا بوده. گویا مدیرعامل (که مالک کارخانه هم هست) بعد از این جریان مدتی خودش روی مساله وقت می گذارد و به این نتیجه می رسد که با گذاشتن یک پنکه معمولی جلوی نوار نقاله قوطی ها، با بیرون افتادن قوطی خالی از روی نوار نقاله بدون هزینه مشکل حل می شود. بعد از حل این مساله پدر دوستمون به این نتیچه میرسه که مهندس های صنایع کلا هزینه آفرینند. پس الان اعتمادش رو به این دسته از افراد از دست داده است.

42-17670241

به نظرتون مشکل کجاست؟

ما عمدتا در طراحی سیستم به هر دلیلی (دشواری طراحی، سختی انجام محاسبات در هر دوره و یا …) به روش ارزیابی نتایج آن قدر که باید و شاید توجه نمی کنیم و بار اصلی را بر دوش تعهد اجزاء سیستم می اندازیم. بنابراین از مهندس مثال بالا این انتظار هست که مساله را حل کند و البته این تعهد شغلی فرد است که این انتظار دوم را تلویحا بوجود می آورد که به دنبال حل مساله با کمترین هزینه باشد و همانطور که مشاهده می کنیم نتیجه به صورت عمومی چیزی جز آنچه در مثال بالا اشاره شد نیست. ایراد را باید در طراحی نظام ارزیابی نتایج دنبال کرد.

برای اینکه با عمق مساله آشنا بشید مثالی از یکی از کارخانه های به ظاهر موفق این کشور بزنم. چند وقت پیش در این کارخانه کارگری که با یک ربات خط رنگ کار می کنه با ابداعی که انجام داده بود، زمان تمیز کردن ربات در هر تکرار رو به میزان سه ثانیه کم کرده و این به معنای افزایش ظرفیت تولید این دستگاه تا ۱۲۰۰۰ سپر در سال و به صورت تقریبی نزدیک به ۲۴۰ میلیون تومان سود بیشتر در سال برای کارخانه است. با کمال تعجب پاداش چنین تلاشی تنها یک ست قابلمه تفلون بود!! در صورتی که هر روز مجموعه پرسنل و مدیران این کارخانه برای زدن رکورد روزانه تولید سخت تلاش می کنند و زدن این رکورد که تنها به معنی موفقیت یک روز بر مبنای تلاش فیزیکی بیشتر است پاداشی بیش از این دارد. همه مدیران این مجموعه هم از مدیران مجرب هستند.

به نظرتون مشکل کجاست؟

«بگو من رو چطور ارزیابی می کنی تا من بگم چطور عمل میکنم»

جالبتر اینه که اگه به زندگی شخصیمون هم دقت کنیم مصادیق این جمله رو زیاد می بینیم. باید قالبهای ذهنیمون رو هر چند وقت یکبار کنار بگذاریم. حتی گاهی اوقات باید قدری علاوه بر شیوه ارزیابی، قالبهای ذهنیمون در مورد نتیجه رو هم بازنگری کنیم. در مورد نتیجه سعی می کنم در آینده بیشتر بنویسم.

حرف آخر: چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست.
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.

۷۵- آیا نیست یاری کننده ای

۱۱ دی ۱۳۸۷ محمد ۲ دیدگاه

اگر خوب گوش فرا دهی باز صدای مسلم را می شنوی که فریاد می زند؛

نیست یاری کننده ای که مرا یاری کند

آری نیست و مسلم بیش از هر کس می دانست که نیست یاری کننده ای، ولی باز فریاد می زد. دوباره و سه باره … حجت بر مردم زمانه مسلم باید تمام می شد.

پدران، ندای هل من ناصر علی را بارها در جمل و صفین و نهروان شنیدند، ولی علی باز هم بر منبر می رفت و بر گوش آنان می خواند، مگر دستی به یاری برآید. آیا علی بیش از هر کس نمی دانست که نیست یاری کننده ای… حجت بر مردم زمانه علی باید تمام می شد.

پسران، حسن را در نماز تنها گذاشتند، ولی باز حسن هر صبح و شام آنان را موعظه می کرد مگر کسی به یاری برخیزد. آیا حسن بیش از هر کس نمی دانست که نیست یاری کننده ای… حجت بر مردم زمانه حسن بن علی نیز باید تمام می شد.

نوادگان، حسین و یارانش را در کربلا به خون نشاندند، ولی تا آخرین لحظه حسین آنان را به سوی حقیقت فرا می خواند. آیا حسین بیش از هر کس نمی دانست که نیست یاری کننده ای…حجت بر مردم زمانه حسین بن علی هم باید تمام می شد.

این پایان ماجرا نبود. نسل به نسل مردمی از پس یکدیگر بانگ یاریجویی حق را شنیدند و آن را فرو گذاشتند، با علی بن حسین، محمد بن علی، جعفر بن محمد، موسی بن جعفر، علی بن موسی، محمد بن علی، علی بن محمد، حسن بن علی همان کردند که با علی… و حجت بر یکایک آنها تمام شد. چرا که ندای هل من ناصر حق را شنیدند و به هر دلیلی دستی برای یاری دراز نکردند و عجب آن که ظالمان تاریخ هر بار که سستی این جماعت دیدند، یک گام به پیش نهادند و چه پست شد انسان که حق به غیبت مصلحت یافت تا به حضور… و نه این است که آنان به واسطه جراتی که ظالمان یافتند و هر روز عرصه بر حق تنگتر شد، در ریختن خون علی و فرزندانش شریکند.

خدایا امروز صدای هل من ناصر مردمی مظلوم از باریکه ای به گوش می رسد. چه شقاوت یافته ظالم که این چنین پیش روی جهانی، مردمی را به خاک و خون می کشد و چه مظلوم شده حق که بر این خاک پهناور تو اندک زمینی را هم برای زندگی بدان نمی پسندند. خدایا ترس دارم که این باب رجعت را به سستی فروگذاریم و حجت بر ما نیز تمام شود.

حرف آخر: این شبها فرصت خوبیه که گوشهامون اگر گرفته باز کنیم و قدری هم کنار ذکر مصیبت اهل بیت، فکر کنیم.

۷۴- در حد فاصل بین دو پله

۶ آبان ۱۳۸۷ محمد ۱۰ دیدگاه
house.jpg

دوشنبه گذشته بعد از دو سال بالا و پایین با جزیره آروم و زیبامون خداحافظی کردیم و به این شهر پرهیاهو برگشتیم. این دو سه هفته درگیر تسویه حساب با سازمان، اسباب کشی (اثاث کشی؟)، گمرک، راه اندازی خونه جدید و… هستم و از اونجایی که این تغییر به سرعت اتفاق افتاد، تنظیمات خونه جدید یه قدری زمان بر شد. فکر کنم تا انتهای هفته آینده هم ادامه داره… این چند هفته اتفاقات جالبی برام پیش اومد به خصوص توی گمرک. تغییر چهره ۱۸۰ درجه ای برخی مدیران، قدرت شبکه ارتباطات غیررسمی، سیاسی بازی بعضیها و البته وقاحت و نامردیهای بعضی دیگه و… همین طور در مورد سازمان و تفاوت برخورد آدمها با این موضوع متناسب با تجربه شون. البته نقدا به امور سنگینتر و حیاتی تری در زندگی از جمله ساخت کابینت، چیدمان اثاثیه خانه و از این دست مشغولم. [چشمک] اگه خدا کمک کنه با دوتا از دوستان هم برنامه نگارش یه کتاب جدید رو گذاشتیم که ایده های جالبی براش داریم.