سلام دوستان ممنون از نظراتتون. خیلی مفید بود. به خصوص هشدار آرنوش
. خدا رو چه دیدی آرنوش جان! شاید ما هم مثل دوستان با وبلاگ نویسی بختمون وا شد. البته اگه درست فهمیده باشم.
دوستان عزیز! من هر گونه حرکت سیاسی توی این وبلاگ رو تحریم می کنم. چون من سیاستمدار نیستم و در این زمینه چیزی که بشه بهش گفت دانش ندارم. اصولا عادت هم ندارم در مورد چیزی که اطلاعی در موردش ندارم اظهار نظر کنم. البته این به این معنی نیست که چیزی در مورد دولت٬ نظام٬ روابط بین الملل و اینجور چیزها نمی نویسم. در واقع من قراره آموزه ها و یافته هام از منظر علم مدیریت٬ سازمان٬ نگرش سیستمی٬ تکنولوژی و اقتصاد رو اینجا مرور کنم. حالا اگه این آموخته ها از راه تحلیل موقعیتهایی توی دولت اتفاق افتاده باشه٬ تنها از جنبه تحلیلی و نه تایید و تکذیب و اونهم از دیدگاه علمی و نه احساسی و تنها با هدف رشد جمعی به اون می پردازم. من معتقدم رشد یک مفهوم داره و اون رشد جمعیه. رشد فردی محکوم به فناست.
یه چیزی رو هم همین الان اول کار بگم من اصولا با هیچ کسی به شخصه مخالف یا موافق نیستم. برای من مهم رسیدن به چشم انداز کشور٬ رسیدن به کشور و جامعه ای توسعه یافته اصله. پس همه این افراد و گروهها وسیله اند. به نظر من اصول ثابتند و وسیله ها نمی توانند روی صحت اصول اثری بگذارند. در واقع ابزار فقط می تونه روی سرعت رسیدن به هدف تاثیر گذار باشه.
من نظرم رو در مورد وسیله حال حاضر (دولت) توی رایم دادم. یه اصل دیگه رو هم پذیرفتم که میزان رای ملت است. پس چه موافق و چه مخالف باید فقط به فکر رسیدن به هدف بود. موافقت و مخالفت هم معنیش یعنی انتقاد سازنده و بدون غرض برای افزایش سرعت حرکت٬ نه موافقت و مخالفت با شخص.
اینم برای این گفتم که یه موقع این حرفها باعث نشه یه چیزهایی که مناسب می دونم اینجا بنویسم فقط به خاطر مصلحت اندیشی شخصی بیخیالشون بشم. و گرنه من که کوچکتر از این حرفام. (البته نه از لحاظ هیکلی
).
پنج شنبه با دوستان شرکت بهین رفته بودیم با یه بنده خدایی (بدون ذکر نام و سمت) توی بانک ملت جلسه داشتیم. دو تا اصطلاح ناب سازمانی توی حرفاش گفت که برام جالب بود، قبلتر از این نشنیده بودم. میگند هر پنجاه سال یک بار باید فرهنگ لغات رو از اول نوشت فکر کنم باید این دوتا رو هم به فرهنگ لغات مدیریت و سازمان اضافه کرد.
بریم سر اصل مطلب. وقتی داشتیم در مورد برنامه های بلند مدت و زیربنایی تر توی بانک صحبت می کردیم آقای مدیر گفت «ببینید ما مدیرهای دوخطی هستیم به همین خاطر کارهایی رو انجام می دیم که تا هستیم به نتیجه برسه» خوب فارغ از ارتباط این نوع نگاه با متن قبلی که نوشتم و خوب یا بد بودن اون٬ اصطلاح جالبیه. البته از این جمله میشه چند معنا برای اصطلاح مدیر دوخطی برداشت کرد. ولی توی ذهن من یک معنی نمود بیشتری داشت.
این که مدیر دوخطی مدیریه که عمرش در سازمان خیلی بلند نیست. چرایی این قضیه هم به این بر میگرده که الزاما بر اساس شایستگی و یا به عبارت بهتر تحت عنوان شایسته ترین فرد موجود برای پست مذکور٬ بر مستند مدیریت تکیه نزده است. لذا هر لحظه با تغییر معادلاتی که اون فرد رو به این پست رسونده ممکنه دیگه اونجا نباشه. پس این مدیر با یه جور فضای عدم قطعیت روبرو هست. و این فضای عدم قطعیت اون رو به این سمت می کشونه که تصمیمات و برنامه ریزی هاش رو توی بازه کوتاه مدت دنبال کنه تا به نتایج حداقل ریسک محتمل بشه. چون عملا نتایج نامناسب برای چنین مدیری می تونه گریبانش رو حتی بعد از دوره مدیریت هم بگیره و اون رو دچار مشکلاتی از قبیل بازرسی و … بکنه. لذا چنین مدیری همیشه دنبال اینه که عامل ریسک در برنامه ها رو به حداقل برسونه و یکی از وجوه کاهش ریسک، کوتاه مدت کردن برنامه هاست. از وجوه دیگه این امر میشه به توجه به نتیجه بیش از مزایا و مضرات اجتماعی رسیدن به نتیجه، رفتار دقیقا بر اساس آیین نامه ها و قوانین، اخذ تاییدات مختلف فنی و غیر فنی از افراد مختلف درون سازمان پیش از تصمیم گیری، ایجاد افرادی به عنوان سپر بلا در سازمان و … اشاره کرد.
به نظر من با این که شاید به نظر مدیر دوخطی وجه مناسبی نداشته باشه ولی عملا این گونه مدیریت هم برای شرایط و جایگاههای خاصی بسیار مفید است. به طور مثال برای مدیریت خزانه های دولتی و یا مدیریت انبار در کارخانجات صنعتی این شیوه مدیریت بسیار موثر و کاراست. چرا که در چنین فضاهایی اصولا باید عامل ریسک به حداقل سوق پیدا کند. ولی خوب اگر این شیوه مدیریت به عنوان یک شیوه رایج در بدنه یک نظام مدیریتی پذیرفته شود٬ نتیجه آن ایجاد رکود در کسب و کارهای کارآفرینانه در آن نظام است. نتیجه ای که متاسفانه حدود یک سال و نیم است که نظام مدیریتی کشور با آن دست به گریبان است.
اصطلاح کاترینا هم بی ربط به این موضوع نیست. آقای مدیر در ادامه صحبتهََا یه جایی گفت که «البته در بانک ملت کاترینا شدید نبوده و بر برنامه ها چندان اثر نکرده». در واقع تغییرات شدید مدیران و دیدگاههای قالب و برنامه های درون سازمانی به کاترینا تشبیه شده است. به نظر من اصطلاح بسیار جالبیه. البته نتیجه کاترینا اصلا جالب نیست. فکر کنم خیلی طولانی شد. بعدا در مورد کاترینا و جوانب ناشی از آن سعی می کنم بیشتر توضیح بدم.
وای که این امتحانات دانشگاه با این پروژه هاش منو کشت. ولی بالاخره دیروز راحت شدم. مونده یه پروژه که اونم ملاتش رو آماده کردم. راستش خیلی وقت بود که می خواستم بنویسم ولی همش درگیر کار و درس و دانشگاه بودم نمی شد.
یه جایی خوندم که زنده بودن یعنی تراویدن و نوشتن اولین گام برای ماندگاری ابدیه. یه کم فکر کنید چرا می گند گیاه زنده است؟ دقت کنید می بینید که اصلا گیاه بی ثمر نداریم! بالاخره شده یه سایه هم که بده یه نفعی میرسونه. بعد چطور میشه که ما آدمها بعضی موقعها میشه که فقط مصرف کننده میشم٬ خدا می دونه. خوب اینم یه جور تراویدن دیگه ولی از نوع منفیش!
چقدر شده که توی دنیای اطرافمون یه آجر روی آجری که دیگران گذاشتند بذاریم. توی جمع خونواده٬ دوستان٬ محل کار٬ جامعه٬ کشور و حتی دنیا. شنیدید که میگند دیگران کاشتند ما خوردیم ما می خوریم دیگران بکارند
(ما می کاریم دیگران بخورند). یادتون باشه اگه کسی اینطوری فکر نمی کرد الان خیلی از چیزهایی در اطراف ما نبود. من معتقدم که پیشرفتهای علمی کاملا بر این اساسه. اگه گالیله فقط به خودش فکر می کرد شاید زمین توی ذهن ما هنوز هم صاف بود مثل کف دست.
خوب اینا چه ربطی به من داره. هیچی من علاقه مندیم خوندن٬ خوردن و حرف زدنه و توی این سه تا رشته عجیب مجربم. حداقل توی دومی که درجه استاد بزرگی دارم. باور ندارید شماره بدم از این مانی رفیقم بپرسید یه چشمه دید که ایمان آورد. قراره براش کتابم رو بفرستم تا ایمانش رو کامل کنه. توی دو تای دیگه هم ای بگی نگی یه چیزایی توی چنته دارم.
اما نوشتن نه. به همین خاطر تا حالا بیشتر سعی می کردم یه جورایی از طریق گفتن و عمل کردن زنده باشم. ولی برای ماندگاری باید نوشت و این اولین قدمه. پس فعلا فقط می خوام تمرین کنم. بیشتر چیزهایی رو مینویسم که می خوام خودم مرورشون کنم. اینم از سر مشق. یه کم از تجربیات ناچیزم چون یادم نره٬ یه کم از شادیها و غمها برای دلم٬ یه کم از چیزهایی که همراه با ظهور هالی از توی ذهنم میگذره٬ یه کم از وقایع اطرافمون و از همه مهمتر بیشتر از آموزه هام تا هم یادم باشه خیلیها گردن من حق دارند و هم سنگی بذارم روی سنگ بنای این عالم.
پیشنهاد می کنم یه روز برید کولکچال و تا اردوگاه برید بالا. اونجا یه بنای سنگی هست که از کلی سنگهای مکعبی سیاه رنگ ساخته شده. سنگهاش حرف زیاد دارند بزنند. برید اونجا خودتون می شنوید.
آخرين ديدگاهها