۶۶- حکایت شیخ و شتر
اندر حکایات روایت کنند که بزرگی را ملال پیری چونان حادث گشت که ملک الموت بر آستان در به نظاره نشسته و بانگ الرحیل بر بن گوش طنین انداز، بدید. چون حال بدین گونه یافت ملازمان و فرزندان بخواند که ریز و درشت را از کرده من حلالیت طلبید و کس از قلم نیفتد که گر این شود، از آن وادی به سلامت گذر نتوانم.
ملازمان هم که دل در گرو شیخ خود داشتند، به غایت توان هر که را صنمی با بزرگشان داشت، به طلب مغفرت یافتند و شرح حال بگفتند و رضا بستاندند و به پیش مرادشان عرضه داشتند. شیخ باز حال خویش آسوده نیافت که یحتمل بنده ای را خاطر از من رنجه است. پس ملازمان بخواست که دام و وحوش گرد ما هم حلالیت بستانید. اطرافیان نیز چون اوضاع شیخ به سامان ندیدند، بکردند آنچه امر کرده بود، تا به اشتر رسیدند و هرچه گفتند بر رگ لجاجت بماند و حلالیت نداد که مرا با شیخ گفتیست.
شیخ هم به حال نزار به پیش اشتر رفت که ای حیوان! دانم که بر تو بار گران نهادم و به صحرا برون بردم و خار دادم و تشنه داشتم و این همه بد آن زمان بر تو روا نمودم که خود پیش سیر بخوردم و آب گوارا بنوشیدم. حال همه را می دانم و با این وصف از تو طلب مغفرت دارم و ملازمان را گویم که تا تو را عمر باقیست، اکرام کرده و در نعمت بدارند. شتر از گفته شیخ چهره در هم کشید که ای بزرگ آن که مرا آفرید، برای بار بردن و خار خوردن و صبر بر تشنگی بساخت. پس تو را بر نوشیدن و تناول طعام و بار گران بر من نهادن حرجی نیست.
اما آن چه از تو بر دل دارم با تو بگویم و زان پس تو را حلال نمایم که روا نباشد کسی را قدرت یابی و عفو نکنی. شیخ چون این بدید، زبان بست و چشم بر دهان اشتر دوخت. شتر گفت روزی بر اسبی در پیش قافله می رفتی. ساربان هم با خیل اشتران از پس حشم تو به راه بود. چندی که بگذشت، ساربان را خاری بر پای آمد و از ادامه راه باز ماند. این شد که کس بر همراهی ما نیافتی و چنین چاره کردی که افسار اشتران بر پشت الاغ بندی. ما بدین چاره تو ناچار بودیم، حال آن که ما را شان و منزلت بر پیروی ساربان بود نه دنباله روی حمار.
حرف آخر:
چند روز پیش دوستی این داستان رو برام تعریف کرد، خیلی آموزنده بود. این شد که بهتر دیدم اون رو با ادبیات خودم بازنویسی کنم تا شما هم از اون بهره ببرید. هر گونه برداشتی از این متن آزاد است، ولی پیش تر بگم که هیچ تعبیر و تفسیری نداره. فقط یک حکایت مفیده و بس. در ضمن بخش کوتاه اما خواندنی و ایمیل لیست سایت رو هم این کنار راه انداختم. اگه نظرتون رو در موردش بدونم خوشحال میشم.
بر این حکایت هیچ تفسیری روا نیست. وهر کس که به اجبار مدتی حماری را دنباله روی کرده باشد پشتش از این حکایت به لرزه در آید.
سلام
از راهنماییتون ممنونم.
راستش خودم نمیتونم لینکها رو ببینم و برم به بلاگ رولینگ.
به محض اینکه دسترسی پیدا کردم لینکتون رو اصلاح میکنم
سلام محمدجان. در پاسخ یادداشتت درباره یوگا باید بگم که اصولا یکجا نشستن و به چیزی فکرنکردن و تنفس منظم و به جسم و ذهن آرامش دادن، موثره.
درباره یادداشت دومت هم نمیدونم محمدجان چرا این نتیجه رو گرفتی. ولی من اصلا نخواستم ربط این مسائل را به گردن خدا بندازم و اصلا نخواستم بگم کار، عبادت نیست. هرچند اون آیه اصلا منظورش عبادت به معنای رایج هم نیست.
سلام، منزل نو مبارک، نگران ساربونی یا الاغه؟ ها! آها، موافقم، پس تو هم قبول داری که …بابای جفتشون، نگران عمر به هدر رفته هستی … آره من هم نگران عمر خودم و خودت و این همه جوان توانمند هستم که دارند به هدرشون می دهند و این همه آدم های قد کوتاه که پا رو سر قد بلند ها می گذارند و می روند بالا… ولی چرا قد کوتاه ها می توانند این کار را بکنند، چرا قد بلند ها به اونها چنین اجازه ای دادند و می دهند…مشکل کجاست؟
من که هیچ برداشتی نکردم! منتها به نظرم رسید که بالاخره تو هم عاقل شدی!
من هم راستش را بخواهید نفهمیدم چی شد.چه ربطی به قدرت داشتن و عفو نکردن داشت!!!
ولی محمد جان. خیلی خوبه که اتوبوسی نیستی. انشاءالله که به هر حال نتیجه کارات رو ببینی. چه اونجا باشی چه نباشی. و خدا کنه اگه رفتنی شدی حداقل اون نفر بعدی که میاد انقدر درک و فهم و البته جرأت داشته باشه که کارهایی رو که پایه گذاشتی ادامه بده. ولی چقدر خوب میشه اگه برگردی تهران (این از خودخواهی بنده است البته!)
بی حیااا!!!!
کامنت من را حذف کرده ای؟؟؟؟
سلام .چقدر سنگینه سایتتون.ادم بیچاه میشه تا بازش بکنه.به فکر ماها با سرعت اینترنت پایین هم باشین. [سردرد] [خسته]