۶۵- غم غریبی و غربت چو برنمی تابم…
هفته گذشته یکی از برگهای مهم تجربه، در زندگی من رقم خورد و برای اولین بار در دوران کاریم به جای این که من جایی رو ترک کنم، مدیرعامل سازمان پیش از موعد مقرر (اتمام دوره سه ساله مدیریتش) و بدون اطلاع قبلی عوض شد. اولین باری بود که چنین تغییری رو تجربه می کردم. البته یک ماه اخیر سرشار بود از شایعات مربوط به تغییرات و حتی یکبار هم این موضوع مطرح شده بود که در تاریخ خاصی باید تودیع مدیرعامل برگزار بشه. ولی چون قضیه به هم خورده بود احساس می شد که دیگه تا پایان دوره اتفاقی نمی افته. اما در عین ناباوری هفته گذشته بدون اینکه کسی از عملکرد نفر قبلی چیزی بپرسه و در حالی که به گفته اهالی منطقه امسال عید، جزیره پررونقترین دوره در طول ۱۵ سال اخیر را گذروند (و این نبود جز به سعی و تلاش مجموعه مدیران و همکاران سازمان) مدیرعامل سازمان به واسطه برخی اختلاف نظرات با دستگاه بالا دست خود تغییر کرد.
این روزها دلسردی بدی در سازمان یا بهتر بگم بر خود من حکمفرماست و متاسفانه گفته ها و اوامر رسیده بوی تغییر از یک الگوی توسعه سیستماتیک و مبتنی بر شایستگیها (و البته کند به واسطه این که در ابتدای راه بود) به کانالیزه شدن جریان واگذاری امور به خودیها رو میده و انتظار میره به همین راحتی نظام فکری و کاری سازمان و شرکتهاش تغییر کنه و به روال سابق برگرده. شاید تجربه و دانش مدیریتی زیادی نداشته باشم ولی این قدر می دونم که فارغ از خیر و یا شر بودن چنین تغییری، این که کسی بدونه سه سال وقت داره که کاری رو به ثمر برسونه، ولی قبل از اتمام دوره کاریش و درست زمانی که تازه داره نتیجه کاشته هاش رو یواش یواش برداشت می کنه تغییر اون فرد، به خصوص به یکباره اساسا درست به نظر نمی رسه.
روز ۲۷ اسفند سال گذشته که جلسه پایانی سال تیم ما بود یه تفالی به حافظ زدیم، شعر زیر اومد. همون موقع باید فکرش رو می کردیم که به زودی باید بار سفر بست. عجیب این شعر وصف حال ماست.
ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
از بس که دست میگزم و آه میکشم
آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که میسرود
گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش
کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو
بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش
ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام
جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش
این یکی دو هفته چیزهایی دیدم که برام بسیار جالب، عبرت آموز و گاه دردناک بود. تنها چیزی که نگرانم می کنه نه از دست دادن میزمه، نه امکانات و نه پست و سمتی که دارم، تنها دلم میسوزه که ممکنه این بنای نوپای فناوری اطلاعات که اگر چه عظیم و پرهیاهو نیست، ولی اصولی و بنیادی (سیستماتیک و بر مبنای اصول و تجربیات توسعه) پایه ریزی شده و البته جوان و تازه است و جا داشت بزرگ و بزرگتر بشه، دستخوش سلیقه ها شده و نهایتا از هم بپاشه… چرا که هنوز خیلی جوونه.
حرف آخر: تا به حال اینجا احساس غربت نمی کردم، ولی نمی دونم چرا یک هفته است که این قدر دلم گرفته… رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّی مِن لَّدُنکَ سُلْطَانًا نَّصِیرًا
ببینم منظورت از این تفال اینه که میخواهی فرار مغزها کنی؟
من که چندماه قبل بهت گفته بودم این موضوع را محمدجان!!!
…
میدونی چیه محمد! نمیدونم سریال دکتر قریب را میبینی یا نه، اما پدر محمد یکروز حرف خیلی سوزناکی زد:
گفت: نمیدونم چرا ستاره بخت این مملکت مطابق نیومده هیچوقت!!!!!
….
قبل از اینکه اتوبوس مدیران جدید از راه برسند، پاشو بیا تهران اخوی!
یا علی مدد!
(در ضمن: عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیرلکم را هم فراموش نکن!)
سلام نیازی به تفال و پیش بینی نبود همین که “به گفته اهالی منطقه امسال عید، جزیره پررونقترین دوره در طول ۱۵ سال اخیر را گذروند” دلیل کافی و وافی است برای تغییر او.ضمن اینکه در تهران هم در صنایع خودروسازی جابجایی زیاد است.ولی ناامید نشید.اگر یک فکر و فرهنگ در سازمانتان شکل گرفته به این راحتی رهاش نکنید و برای حفظ و رشدش حداکثر تلاشتون رو کنید.هرچه قدر سخت باشه “رشدو پیشرفت وطن ” ارزشش رو داره. من در جایگاهی مشابه شما نیستم وگرنه می ایستادم.موفق باشید.