۳۶- الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام
سید میگه «آماده باشید که وقت رفتن است.» میگم «آقا سید سالهاست که این کاروانیان آماده و منتظرند. سالهاست که چشم بر اذن ساربان دارند تا به عرصه عشاق گام نهند. ندیدی این پروانگان بر هم چگونه سبقت می گیرند که بر آتش زنند. حال این چه گفت است٬ زخم میزنی بر دل یاران… برای آنکه لحظه می شمرد٬ آماده شدن واژه ای بی معناست. نمی بینی منتظران ساربان قافله امروز را که همواره چشم بر در دارند و هر لحظه مترصد شنیدن صدایی عالم گیرند که گوید انا المهدی… و چون هفته به آخر رسد چون مرغان دربند بی تابی می کنند؟ حال این که اینان روی مولا ندیده اینگونه دل به حرکت سپردند و آنان درک حضور داشتند.»
سید میگه «عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو… واین هر دو، عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود.» میگم «سید بارها روز واقعه را مرور کردم. گشتم به دنبال عقل. لحظه لحظه اش را. قدم به قدمش را. ذره ذره این خاک را … کجا عقل دیدی که بگوید بمان یا برو؟ در میان خیمه های نیمه سوخته چیزی دیدی؟٬ بالای تل چیزی یافتی؟٬ یا کنار شریعه سید؟ گویند که حسین را ببردند تا بر دار کنند. صد هزار آدمی گردآمدند، درویشی در آن میان، از او پرسید: عشق چیست؟ گفت: امروز بینی و فردا بینی و پسفردا بینی. آن روزش بکشتند و دگر روزش بسوختند و سوم روزش به باد بردادند. با خود گفتم نه آن روز به خاطر داشت که شب بار ولایت از ایشان برداشت٬ روز بر آتش زدند و دگر شب بر سرنیزه می رفتند… همه روز را چون بگردی غیر عشق نیابی. مگر نه این است که نقاشی کودکانه ما از عشق پروانه ای در سماع به دور شمع است… ندیدی که آن روز چگونه پروانگان بر گرد شمع طواف کردند و سوختند. این نه عشق است و لا غیر…»
سید میگه تامل کن «اکنون بنگر حیرت عقل و جرأت عشق را! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند… راحلان طریق عشق می دانند که ماندن نیز در رفتن است. جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی، و این اوست که ما را کشکشانه به خویش می خواند.» میگم «راست میگی سید. ولی مجاورت جاودانه کمترین مزد کسانی است که مصداق الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام هستند. قافله سالار و یارانش با همه داشته های خود به میدان آمدند و بذل کردند آن را برای رضای دوست که پیشتر گفتی در گرو رضای مولایشان است. پس عاقلانه مغبونند در این معامله که مجاورت جاودانه پاداش یابند. اما نیست کسی که حقی بر خدای خود داشته باشد. شنیدم روایتی که می گفت اشکی که بر حسین (ع) بریزد گناهان بشوید. چه معامله پرسودی می کند معشوق با عاشق خویش که عاشقان عاشق را اشک دیده بر معشوق٬ مطهر گرداند. این که گویند سفینه النجاه نه غیر از این است که بابی بر تطهیر قلوب است حب این قافله سالار عشق»
سید میگه «اگرچه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نَبُرد، عشق را در راهی که می رود، تصدیق خواهد کرد؛ آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله ای نیست.» میگم «آقا سید هست. فاصله ای هست٬ فاصله ای به اندازه پیشنهاد محمد بن حنیفه٬ برادر امام٬ که او را به سوی یمن٬ راهی غیر از پیمان شکنان کوفی می خواند و امام به حکم جدش که ای حسین، روی به راه نِه که خداوند می خواهد تو را در راه خویش کشته بیند٬ در راه قدم می گذارد. هست فاصله ای سید. هر دو برادرند و تلمذ بر مولا کردند. اما باید دست بسته دیده باشد و فشار در و دیوار چشیده٬ تا انتخاب کند میان راه کوفه و راه یمن. و چون برادر این فاصله را درک می کند انا لله و انا الیه راجعون می خواند. این تلمذ می کند عشق را به عقل و او عمل می کند به عشق.»
سید میگه «خدایا، چگونه ممکن است که تو این باب رحمت خاص را تنها بر آنان گشوده باشی که در شب هشتم ذی الحجه سال شصتم هجری مخاطب امام بوده اند، و دیگران را از این دعوت محروم خواسته باشی؟ آنان را می گویم که عرصه حیاتشان عصری دیگر از تاریخ کره ارض است. هیهات ما ذلک الظن بک ما را از فضل تو گمان دیگری است. پس چه جای تردید؟ راهی که آن قافله عشق پای در آن نهاد راه تاریخ است و آن بانگ الرحیل هر صبح در همه جا بر می خیزد. واگر نه، این راحلان قافله عشق، بعد از هزار و سیصد چهل و چند سال به کدام دعوت است که لبیک گفته اند؟ الرحیل! الرحیل! » رو به قبله عشاق می کنم و میگم «آقا سید تو که کشف اسرار کردی که ره یافتی. ما خاکیان چه کنیم که هنوز در تلاطم عشقیم و عقل و راه افلاک بسته بینیم بر خویش٬ یا کر است این گوش که بانگ نمی شنود٬ یا کور است این دل که صبح نمی بیند.»
و زمزمه میکنم «الیس الصبح بقریب…»
حرف آخر: التماس دعا.
آخرين ديدگاهها