خانه > عمومي > ۲۶- چشم ها در ره شب می پایند

۲۶- چشم ها در ره شب می پایند

عید فطر همه مبارک٬ البته با دو روز تاخیر. ماه رمضان امسال هم رفت و هر کی به اندازه بضاعتش سهمش رو برداشت. یکی دید که چی دم دستشه تا تونست بارش رو پر کرد٬ یکی هم ندید و از این پل فقط گذر کرد و موندیم ما و حسرت. اونی که زیاد برداشته بود٬ حسرت اینکه چرا بیشتر بر نداشته و اونی که کم برداشته بود هم. شاید حکایت ما بعد از رمضان٬ حکایت اونایی باشه که از این دنیا میرند و دستشون کوتاه میشه٬ شاید به همین خاطر که به روز قیامت میگند یوم الحسرة… بگذریم.

راستش نمی دونم چرا اینقدر اعصابم بهم ریخته… یه مطلب در مورد معماری سازمانی (Enterprise Architecture) نوشتم ولی به نظرم خوب نیومد٬ راستش اصلا اون چیزی که می خواستم نشد به همین خاطر کلا پاکش کردم. باشه تا فردا دوباره اگه حسش بود می نویسم. امروز پنج شنبه است ولی نمی دونم چرا یه حسی مثل عصرهای جمعه دارم… دلم بدجور گرفته٬ اصلا حالم خوب نیست.

حرف آخر:‌ حرف بسیاره ولی… فکر کنم چیزی ننویسم بهتره٬ صد مرتبه این خطها رو نوشتم و پاک کردم و دوباره نوشتم و پاک کردم و …

شب سردی است، و من افسرده.
راه دوری است، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
می کنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غم ها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است:
هر دم این بانگ برآرم از دل:
وای، این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من، لیک، غمی غمناک است.

این مطلب را به اشتراک بگذارید:
  • Print
  • email
  • del.icio.us
  • Digg
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • Technorati
  • Add to favorites
  • PDF
  • Twitter
  • RSS
توجه: همه خوانندگان با كليك كردن بر روي عبارت پاسخ علاوه بر پاسخ دادن به يك ديدگاه درج شده مي توانند از طريق ايميل به صورت خودكار خواننده مورد نظر را كه به آن پاسخ مي دهند از پاسخ خود مطلع سازند.