۴۳- قصه های قدیم
یادش به خیر دوران کودکی. شبها یا سر ظهرها می نشستم کنار مادر بزرگ و اون برام از اون قدیمها و اتفاقاتی که افتاده بود و هر کدومش یه دنیا حرف و پند داشت یا از قصه های قدیمی٬ قصه های دیو و پری٬ قصه پادشاهها٬ قصه حسن کچل و … برام تعریف می کرد و من توی تخیلاتم انگار اونها رو مثل یه فیلم برای خودم تصویر می کردم. تصویری می ساختم که حالا هم بعد از قریب ۲۰ سال از اون زمان هنوز هم صحنه های زیادیش رو به خاطر دارم. نکته های فراونی از اونها رو به یاد میارم. نکته هایی که هنوزم آویزه گوشمه و بعضی جاها برام مفید بوده.
بعضی موقعها که میشینم با خودم فکر می کنم و یاد اون قصه ها و داستانها میفتم می بینم که چه ناگفته هایی رو با زبونی غیر پند و نصیحت می شنویدیم و با گوشت و پوستمون اونها رو می پذیرفتیم. اجازه میدادیم که ذهنمون پرواز کنه و برای خودش تصویرها رو اونجور که دوست داره خلق کنه و در کنار این خلق تصویر نکاتی رو که پر از پند برای یاد گرفتن شیوه های زندگی بود٬ یاد بگیره و این یادداشته ها رو توی لوح محفوظی برای مسیر طولانی زندگی همراه داشته باشه.
ولی بچه های دوران ما چی؟ تمام تخیلاتشون از طریق تلویزیون٬ بازیهای کامپیوتری و هزاران وسیله ارتباطی دیگه بهشون انتقال پیدا می کنه و به ذهن اونها حداکثر اجازه تکمیل تصویری که آدم بزرگها خلق کردن داده میشه. اینه که نقاشیهایی که می کشند پر از سوژه های تکراریه. اینه که آخر خلاقیتشون میشه درک روابط دیجیمونی.
و پدر و مادرهایی که دیگه نه وقتی و نه حتی توانی برای قصه گفتن دارن٬ برای بودن کنار بچه هاشون٬ برای گره زدن جمع خانواده به هم و برای با هم بودن… پدر و مادرهایی که گاهی حتی قصه گفتن هم بلد نیستند و چون خسته اند و چون کار دارند و چون … و چون … و به هزار و یک دلیل ریز و درشت ترجیح می دند بچه هاشون اگر قراره پند و نصیحتی هم بشنوند٬ مستقیم اصل کلام رو بشنوند چون وقت طلاست و این همه حاشیه چیدن برای گفتن چند کلمه یه جور اتلاف به شمار میره!! اگر قراره قصه بشنوند سی دی اون رو براشون میخرند چون تحلیل هزینه – فایدش میگه اگه اون یک ساعتی رو که می خواند قصه بگند بخوابند فرداش راحتتر می تونند کار کنند و پول بیشتری به نسبت هزینه یه سی دی در میارند!! و بدتر از اون پدر و مادرهایی که بچه دار نمی شند٬ چون می خواند چند سال اول زندگیشون راحت باشند و بدتر از اون پدر و مادرهایی که بچه دار میشند چون توی پایان نامه اشون تحلیل کردند که ازدیاد نسل فلان گروه بهمان تبعات مثبت رو به همراه داره!!! (جای یه ده پونزده تا علامت تعجب داره این آخری)
و بچه های امروزی پرورش یافته با منطقهای مبتنی بر اقتصاد٬ الگوهای کسب و کار و شاید هم صنعتی٬ اون هم با نگرش تیلوریسمی که گاهی اوقات که خوب بهشون نگاه می کنم دقیقا رفتارهای نزدیک به همی رو توی اونها می بینم. جوری که گاهی موقعها فکر می کنم شاید بشه حتی بچه های دوران ما رو توی ۶ تا حداکثر ۱۰ طبقه دسته بندی کرد و برای هر دسته ۸۰ الی ۹۰ درصد خصوصیات رفتاری مشترکشون رو پیش بینی کنیم.
وقتی یاد مادر بزرگم میفتم و اون شبها٬ قصه ها و حکایتها فقط تعجب می کنم!!! بعد با خودم میگم حتما ۲۰ سال خیلی زمان زیادی باید باشه (حتی بیشتر از چند قرن) چون نسلهای قبل از ما چندین قرن اونجوری رشد کردند٬ ولی نسل ما انگار یه جورای عجیب غریبی زیر و رو شده. جوری که انگار این حرفها براش یه جور فان به حساب میاد تا الگوهای رفتاری. و از اونها مثل آرزوهای بر باد رفته یا دور از دسترس یاد می کنه. میگیند نه شاهد جملاتی که توی یکی از ایمیلها برام رسیده بود.
اگر فرصت داشتم کودکم را دوباره بزرگ کنم
بجای آنکه انگشت اشاره ام را به طرف او بگیرم
در کنارش انگشتهایم را در رنگ فرو می بردم و برایش نقاشی می کردم
اگر فرصت داشتم کودکم را دوباره بزرگ کنم
بجای غلط گیری به فکر ایجاد ارتباط بیشتر می بودم
بیشتر از آنکه به ساعتم نگاه کنم به او نگاه می کردم
سعی می کردم درباره اش کمتر بدانم، اما بیشتر به او توجه کنم
بجای اصول راه رفتن، اصول پرواز کردن و دویدن را با او تمرین می کردم
از جدی بازی کردن دست برمی داشتم و بازی را جدی می گرفتم
در مزارع بیشتری می دویدم و به ستارگان بیشتری خیره می شدم
بیشتر در آغوشش می گرفتم و کمتر او را به زور می کشیدم
کمتر سخت می گرفتم و بیشتر تاییدش می کردم
اول احترام به خود را در او می ساختم و بعد خانه و کاشانه را
و بیشتر از آنچه عشق به قدرت را یادش بدهم
قدرت عشق را یادش می دادم
مادربزرگها و پدربزرگهای ما همه اینها رو به ما دادند و فرصت همه رو هم داشتند. شاید ما راه رو گم کردیم؟ شاید هم داریم کم فروشی می کنیم؟ شاید؟؟؟؟
حرف آخر: نمی دونم چی شد که یاد مادر بزرگم و قصه هاش افتادم… یاد قصه هفت برادرون٬ یاد قصه اون پادشاهه٬ یاد قصه حسن کچل… روحش شاد که آموخت مرا به شیوه همگامی.
آخرين ديدگاهها