۴۳- قصه های قدیم

۸ اردیبهشت ۱۳۸۶ محمد بدون دیدگاه

یادش به خیر دوران کودکی. شبها یا سر ظهرها می نشستم کنار مادر بزرگ و اون برام از اون قدیمها و اتفاقاتی که افتاده بود و هر کدومش یه دنیا حرف و پند داشت یا از قصه های قدیمی٬ قصه های دیو و پری٬ قصه پادشاهها٬ قصه حسن کچل و … برام تعریف می کرد و من توی تخیلاتم انگار اونها رو مثل یه فیلم برای خودم تصویر می کردم. تصویری می ساختم که حالا هم بعد از قریب ۲۰ سال از اون زمان هنوز هم صحنه های زیادیش رو به خاطر دارم. نکته های فراونی از اونها رو به یاد میارم. نکته هایی که هنوزم آویزه گوشمه و بعضی جاها برام مفید بوده.

بعضی موقعها که میشینم با خودم فکر می کنم و یاد اون قصه ها و داستانها میفتم می بینم که چه ناگفته هایی رو با زبونی غیر پند و نصیحت می شنویدیم و با گوشت و پوستمون اونها رو می پذیرفتیم. اجازه میدادیم که ذهنمون پرواز کنه و برای خودش تصویرها رو اونجور که دوست داره خلق کنه و در کنار این خلق تصویر نکاتی رو که پر از پند برای یاد گرفتن شیوه های زندگی بود٬ یاد بگیره و این یادداشته ها رو توی لوح محفوظی برای مسیر طولانی زندگی همراه داشته باشه.

ولی بچه های دوران ما چی؟ تمام تخیلاتشون از طریق تلویزیون٬ بازیهای کامپیوتری و هزاران وسیله ارتباطی دیگه بهشون انتقال پیدا می کنه و به ذهن اونها حداکثر اجازه تکمیل تصویری که آدم بزرگها خلق کردن داده میشه. اینه که نقاشیهایی که می کشند پر از سوژه های تکراریه. اینه که آخر خلاقیتشون میشه درک روابط دیجیمونی.

و پدر و مادرهایی که دیگه نه وقتی و نه حتی توانی برای قصه گفتن دارن٬ برای بودن کنار بچه هاشون٬ برای گره زدن جمع خانواده به هم و برای با هم بودن… پدر و مادرهایی که گاهی حتی قصه گفتن هم بلد نیستند و چون خسته اند و چون کار دارند و چون … و چون … و به هزار و یک دلیل ریز و درشت ترجیح می دند بچه هاشون اگر قراره پند و نصیحتی هم بشنوند٬ مستقیم اصل کلام رو بشنوند چون وقت طلاست و این همه حاشیه چیدن برای گفتن چند کلمه یه جور اتلاف به شمار میره!! اگر قراره قصه بشنوند سی دی اون رو براشون میخرند چون تحلیل هزینه – فایدش میگه اگه اون یک ساعتی رو که می خواند قصه بگند بخوابند فرداش راحتتر می تونند کار کنند و پول بیشتری به نسبت هزینه یه سی دی در میارند!! و بدتر از اون پدر و مادرهایی که بچه دار نمی شند٬ چون می خواند چند سال اول زندگیشون راحت باشند و بدتر از اون پدر و مادرهایی که بچه دار میشند چون توی پایان نامه اشون تحلیل کردند که ازدیاد نسل فلان گروه بهمان تبعات مثبت رو به همراه داره!!! (جای یه ده پونزده تا علامت تعجب داره این آخری)

و بچه های امروزی پرورش یافته با منطقهای مبتنی بر اقتصاد٬ الگوهای کسب و کار و شاید هم صنعتی٬ اون هم با نگرش تیلوریسمی که گاهی اوقات که خوب بهشون نگاه می کنم دقیقا رفتارهای نزدیک به همی رو توی اونها می بینم. جوری که گاهی موقعها فکر می کنم شاید بشه حتی بچه های دوران ما رو توی ۶ تا حداکثر ۱۰ طبقه دسته بندی کرد و برای هر دسته ۸۰ الی ۹۰ درصد خصوصیات رفتاری مشترکشون رو پیش بینی کنیم.

وقتی یاد مادر بزرگم میفتم و اون شبها٬ قصه ها و حکایتها فقط تعجب می کنم!!! بعد با خودم میگم حتما ۲۰ سال خیلی زمان زیادی باید باشه (حتی بیشتر از چند قرن) چون نسلهای قبل از ما چندین قرن اونجوری رشد کردند٬ ولی نسل ما انگار یه جورای عجیب غریبی زیر و رو شده. جوری که انگار این حرفها براش یه جور فان به حساب میاد تا الگوهای رفتاری. و از اونها مثل آرزوهای بر باد رفته یا دور از دسترس یاد می کنه. میگیند نه شاهد جملاتی که توی یکی از ایمیلها برام رسیده بود.

اگر فرصت داشتم کودکم را دوباره بزرگ کنم
بجای آنکه انگشت اشاره ام را به طرف او بگیرم
در کنارش انگشتهایم را در رنگ فرو می بردم و برایش نقاشی می کردم
اگر فرصت داشتم کودکم را دوباره بزرگ کنم
بجای غلط گیری به فکر ایجاد ارتباط بیشتر می بودم
بیشتر از آنکه به ساعتم نگاه کنم به او نگاه می کردم
سعی می کردم درباره اش کمتر بدانم، اما بیشتر به او توجه کنم
بجای اصول راه رفتن، اصول پرواز کردن و دویدن را با او تمرین می کردم
از جدی بازی کردن دست برمی داشتم و بازی را جدی می گرفتم
در مزارع بیشتری می دویدم و به ستارگان بیشتری خیره می شدم
بیشتر در آغوشش می گرفتم و کمتر او را به زور می کشیدم
کمتر سخت می گرفتم و بیشتر تاییدش می کردم
اول احترام به خود را در او می ساختم و بعد خانه و کاشانه را
و بیشتر از آنچه عشق به قدرت را یادش بدهم
قدرت عشق را یادش می دادم

مادربزرگها و پدربزرگهای ما همه اینها رو به ما دادند و فرصت همه رو هم داشتند. شاید ما راه رو گم کردیم؟ شاید هم داریم کم فروشی می کنیم؟ شاید؟؟؟؟

حرف آخر:‌ نمی دونم چی شد که یاد مادر بزرگم و قصه هاش افتادم… یاد قصه هفت برادرون٬ یاد قصه اون پادشاهه٬ یاد قصه حسن کچل… روحش شاد که آموخت مرا به شیوه همگامی.

Categories: عمومي Tags:

۴۲- Extended 3T algorithm

۲۸ فروردین ۱۳۸۶ محمد بدون دیدگاه

چند روز پیش که برگشته بودم تهران برای رفتن به جایی دوباره گذرم به مترو افتاد. نمی دونم ناخودآگاه بود یا خود آگاه ولی یک دفعه یاد الگوریتم حل مساله ۳T افتادم که توی پست قبل در مورد اون نوشتم. همین طور که داشتم به منطق مبتنی بر تکرار و افزایش اون فکر می کردم٬ مترو رسید و من هم بین ازدحام جمعیت وارد واگن شدم یا بهتر بگم واردم کردن. چون جمعیت خودش اتومات با فشار فراوان و به صورت بلوکهای به اندازه حجم داخلی واگن وارد و خارج میشدند و تقریبا کسی اختیاری حرکت نمی کرد.Whew

همین جوری داشتم توی این تفکراتم می چرخیدم Thinking که سرم رو بالا آوردم و روی تابلوی روبروم دیدم یه جمله ای نوشته که انگار برای من نوشته بودن. راستش بعد از نوشتن پست قبلی در مورد روش ۳T یکی از دوستان ازم پرسید که چه تضمینی وجود داره که این تکرارهای افزایشی ما رو به جواب هدایت کنه. خیلی به این سوال فکر کردم ولی جوابی یا بهتر بگم راهکاری برای حل این موضوع و تکمیل الگوریتم ۳T پیدا نکردم تا این که این جمله رو دیدم.

«بزرگ فکر کن٬
کوچک عمل کن
و از همین حالا شروع کن»

خوب دقیقا جواب همینه. درسته الگوریتم اولیه به نظر کامل نمیاد چون تضمینی برای حل مسایل سلسله مراتبی که باید یک هدف بزرگتر رو میت کنند توش نهفته نیز پس برای تسری اون به مشکلات بزرگ قدری تضمین ناپذیر میشه. حالا اگه بهتر دقت کنید به جمله بالا تاکید شده که برای حرکت به سمت و سوی خاصی باید اول یک تصویر کلان و بزرگ از هدف توی ذهن ایجاد کرد٬ که همون big picture خودمونه که قبلتر هم در موردش صحبت کردم. بعد این تصویر رو مثل اجزای پازل تکه تکه کرد و در انتها هر تکه رو عملیاتی کرد. در واقع الگوریتم اولیه ۳T برای مرحله سوم کارآمدتره. اما اگه به منطق نهفته توی این جمله آمیخته بشه اون هم به شیوه مبتنی بر حرکت iterative & incremental که گفتم٬ اینطوری میشه تضمین کرد که بعد از حل اجزا به تصویر کلان دست پیدا می کنیم. چون قبل از حل زیرمساله ها مساله اصلی رو تصویر کردیم.

پس الگوریتم توسعه یافته ای به دست میاد با این مضمون:

Trust completely,  –  توکل کن به کمال
Think globally,       –  تفکر کن به بزرگی
Try locally.            –  تلاش کن با قدمهای کوچک

(نمی دونم کلمات رو اون جور که شایسته است بیان کردم یا نه. اگه کلمات بهتری به ذهنتون میرسه بنویسید تا اصلاحش کنم.)

باید با دقت نظر بیشتری امتحانش کنم. نکته جالبتر داستان اینه که جمله بالا هم فرازی از نهج البلاغه بود. خیلی برام جالبه. دو تا تصمیم گرفتم. اول این که یکبار دقیق این کتاب رو با نگرش علوم مدیریت و البته از منظر معماری مطالعه٬ یا حداقل مرور کنم. سعی می کنم اگر نتایجی حادث شد حتما روی وبلاگ هم بذارم. تصمیم دوم هم این که از مترو بیشتر استفاده کنم و البته اگه یه روزی دست داد از این حرکتشون تشکر کنم.

حرف آخر: … (حرف آخر زیاد داشتم نتونستم تصمیم بگیرم کدومش رو بنویسمSad برای این که عدالت رو بینشون رعایت کنم جای همشون سه تا نقطه گذاشتم Big Grin)

۴۱- روش حل مساله ۳T

۱۸ فروردین ۱۳۸۶ محمد بدون دیدگاه

می بخشید که توی تعطیلات نتونستنم بنویسم. راستش تعطیلات من از فردا تازه شروع میشه و توی این مدت سنگین مهمان و کار داشتم. باید برنامه عملیاتی امسال رو در می آوردیم که خدا رو شکر امشب داره تحویل میشه و انشاءالله اگه تصویب بشه از فردا برای مدت یک هفته مرخصی میرم.Happy فقط این چند وقت رسیدم یه نگاهی به نوشته های گذشته بندازم. توی نوشته ها قول داده بودم در مورد بعضی چیزها بنویسم که سعی می کنم توی سال جدید انجامشون بدم. اولیش هم همین روش حل مساله ۳T هستش.

راستش این روش رو تقریبا ۴ ماهی میشه که از یک بنده خدایی یاد گرفتم و میشه گفت تقریبا یک مبنای تفکر استراتژیک برای خود من بوجود آورده که با کمک اون خیلی از مسایلی رو که پیش میاد به سرعت حل میکنم.

اساس این نحوه تفکر بر یک نگرش iterative & incremental مبتنی به سه فعل Try ,Think ,Trust بوجود آمده. نکته جالب اینه که معادل مفهومی این کلمات در زبان فارسی سه کلمه هستند که با حرف ت شروع می شوند.

توکل     —-       Trust
تفکر      —-      Think
تلاش    —-         Try

واقعیت اینه که اولین باری که این نحوه حل مساله رو از مهندس زریان (که فکر کنم مبدع اون باشه چون جایی چیزی در مورد این روش پیدا نکردم) شنیدم خیلی برام مفهوم خاصی نداشت٬ یا بهتر بگم چندان جالب نیومد. ولی درست چند روز بعدش که برگشتم تهران توی راه دانشگاه که داشتم با مترو می رفتم یکی از تابلوهای تبلیغاتی توی واگن که با بقیه متفاوت تر بود نظرم رو جلب کرد. یه حدیثی از امام علی علیه السلام با این مضمون نوشته بود که

«چون تصمیم به انجام کار گرفتی٬
آرام باش٬
توکل کن٬
تفکر کن٬
سپس آستین ها را بالا بزن٬ آنگاه دست های خداوند را می بینی که زودتر از تو دست به کار شده اند.»

راستش رو بخواید شاید اون موقع بیشتر به خاطر اضطرابی که داشتم این جمله به دلم نشست. چون داشتم میرفتم برای امتحان ولی تقریبا تا شب قبلش چیزی نخونده بودم. فقط توی پرواز یه نگاهی به کتاب انداخته بودم. با خودم گفتم خوب چیز زیادی رو از دست نمیدی این یک ساعت مونده به امتحان رو بر مبنای این متد بگذرون. خلاصه بگم اون روز که جواب داد. این شد که سعی کردم توی کار هم بیشتر این متد رو امتحان کنم.

واقعیت اینه که نتایج بسیار قابل توجهی بدست اومده. هر دفعه که جواب می گرفتم با خودم فکر میکردم که چطور یک فرمول به این سادگی میتونه اینقدر تاثیر گذار باشه. به همین خاطر سعی کردم گاهی روش سابقم رو پیش بگیرم و گاهی اینطوری با مسایل روبرو بشم. این بود که به نکته ای پی بردم. اونم اینه که وقتی می خوای یک کار رو انجام بدی ذهن به سرعت درگیر جزییات و معطوف به موفقیت میشه. لذا هم به سرعت خسته و در میانه راه گاهی هم دلسرد از عدم دستیابی به موفقیت میشه. 

پس اگر قبل از انجام اون یه قدری تامل کنی٬ آروم بگیری و اجازه بدی فکرت توی بکگراندش یه پروازی دور موضوع بکنه و یا به قول خودمون از بالا به قضیه نگاه کنه و با مکانیزم توکل این رو به خاطر بیاری که قدرت تفکرت ممکنه عامل کافی برای موفقیت نباشه٬ پس توکل کنی٬ یعنی اعتماد کنی به اینکه اگر چیزی در مسیر رضای خدا یا خیر قرار داره٬ حتما شدنی خواهد بود و بر این مبنا حالا به مسیرهای ممکن برای حل اون مساله فکر کنی٬ مطمئنا بهترین مسیرها رو انتخاب خواهی کرد. پس بهینه تلاشت رو برای رسیدن به هدف صرف می کنی. پیشنهاد می کنم این روش رو امتحان کنید و خوشحال میشم نتیجه اش رو هم بدونم.

حرف آخر: امیدوارم سالی که با ربیع الاول ماه تولد رحمه للعالمین شروع شده٬ برای هممون سرشار از موفقیت٬ صحت روح٬ سلامت جسم و عاقبت به خیری باشه و امیدوارم همه به مرتبه ای برسیم که شانیت این بیت حافظ رو پیدا کنیم که:

به غلامی تو مشهور جهان شد حافظ               حلقه بندگی زلف تو در گوشش باد

۴۰- کارنامه ۸۵

۲۸ اسفند ۱۳۸۵ محمد بدون دیدگاه

یاران همنشین همه از هم جدا شدند                         ماییم و آستانه دولت پناه تو

چند روز پیش که داشتم خونه تکونی می کردم٬ رفتم سراغ کمد کتابها٬ نوشته ها و برگهای قدیمی و شروع به مرتبط کردنشون کردم. همین جور که داشتم ورق میزدم بعضی هاشون رو هم می خوندم. خیلی برام جالب بود. اکثرا برای دانشگاه و دوره لیسانس بودند.

اعلامیه دعوت برای جشن نیمه شعبان سال ۷۸ که اولین کار تیمی جنبی ۷۸ایها توی دانشگاه بود و اولین باری که رضا٬ رحیم٬ امیرعلی و بقیه رو دیدم. یادش بخیر نمی دونم صحبت چی شد که توی همون اولین حضور حال یکی (محمد غ…) گرفته شد. Tongue

چند شماره از هفته نامه آینه که پر بود از خاطرات و نوشته های دوستان. نوشته طنز اکبر در مورد دکتر جعفری و معینی٬ خبر فارغ التحصیلی اولین دکتری دانشکده٬ تبریک شایعه برانگیز در مورد ازدواج یکی از بچه ها٬ گزارش خبری که من از جشن فارغ التحصیلی ۷۴ایها نوشتم و منبع اختلاف شد. ویژه نامه سامانه برای جشن فارغ التحصیلی ۷۴ ایها. عکس ۳*۴ من البته از پشت سر. تاییدیه ها و تکذیبیه های پشت سر هم توی آینه و …

ویژه نامه آینه برای اردوی مشهد ۷۸ که بین دو ترم بود. مسابقه سر ۵۰ هزارتومنی که دانشگاه برای اردو کمک کرده بود در عین اینکه یک میلیون هزینه شده بود٬ عکسهای نشستهای شبانه توی حسینیه٬ صحبتهای مصطفی انوشه در مورد ملق زدن گمار قبل ازدواج. Big Grin عکسهای توی قطار٬ نیشابور٬ قدمگاه و …

ویژه نامه سامانه برای همایش مهندسی صنایع٬ عکسهای پشت صحنه و درگیریهای همایش٬ طنزی که در مورد سعید مقیمی نوشته شده بود. نشست با اساتید اونم ساعت نه شب توی چمنهای فضای سبز بالاتر از فلکه دوم تهرانپارسSurprise٬ بیانیه آخر همایش و …

بگذریم. چقدر زمان زود میگذره. فقط میشه گفت یادش بخیر. بد نیست آدم هر چند وقت یکبار بشینه و گذشته رو مرور کنه. هم جالبه و هم عبرت آموز. به همین خاطر به فکر افتادم کارنامه ۸۴ام رو مرور کنم. ببینم چندتا کار A داشتم٬ چندتا B و الی آخر. بعد هم یه معدل گیری بکنم.

امسال اگر چه با فراز و نشیبهای زیادی روبرو بود ولی چندان از خودم راضی نیستم. در مجموع به خودم نمره B می دم. امسال رو با ترک مدیریت یک تجربه موفق شروع کردم. به خاطر انحرافی که در اهدافش به وجود اومده بود. از راه اندازی و سرپا آوردن اون مجموعه و حتی تصمیم خودم راضیم٬ ولی از این که نتونستم جلوی این انحراف رو بگیرم نه. البته خیلی من هم نمی تونستم تاثیرگذار باشم.

بعد سعی کردیم که یک بنیان جدید رو با امیرعلی و محمد بذاریم و عجیب تلاشی بود. الان که فکر می کنم می بینم که با هیچی سرمایه مالی در مقایسه با کسایی که پولهای کلانی داشتند و فقط با اتکاء به اعتماد به نفسمون کار بزرگی کردیم. تونستیم شرکت اتمسفر (یا بهتر بگم مدیر عاملش رو که عجیب انسان پیچیده ای بودBig Grin) قانع کنیم که ما می تونیم خط دایکستت رو فعال کنیم. چه حیف که حاصل دو ماه تلاش با ۵ دقیقه بی درایتی یک نفر به باد رفت.Sad البته الان که نگاه می کنم کاملا خیریت این ۵ دقیقه بی درایتی اون فرد رو درک می کنم.

از ابتدای سال کنار بزرگانی مثل مهندس اسماعیل زاده٬ جمشیدی٬ رضوی و …  برای گذاشتن یه بنیان جدید دیگه توی یه حوزه کاملا متفاوت سعی و تلاش و برنامه ریزی کردیم که مثل اینکه خدا رو شکر داره به نتیجه میرسه. امیدوارم این هسته کاری به نتایج موفقی برسه. برای بلندمدت خیلی به این جمع اعتقاد دارم. واقعیت اینه که این تیم قویترین تیم علمی٬ تجربی و فرهنگی (توامان) که باهاشون دست به یه کار جدید زدم. راستی یادم رفت جاتون خالی سفر به کندلوس هم با این دوستان رفتیم خیلی خیلی خوش گذشت.

چهار ماه آخر سال هم مسوولیت بار سنگینی رو تحویل گرفتم. که خدا رو شکر تا به حال با قدرت و قوت پیش رفته. خیلی از ایده و فکرهایی رو که برای ابتدای راه داشتم٬ تقریبا الان کلنگ اولیه اش خورده. سال آینده مطمئنا سال پرکار و انشالله پرباریه. علت این هم که چهار ماه این کلنگها به طول انجامید ضعف شدید بدنه اجرایی تیم بود. Whewتوی این مدت یه سری که سنگ اندازی می کردند رفتند٬ یه سری که پتانسیلش رو داشتند و متاسفانه بقیه داشتن کاری می کردند که بذارند برند٬ فعال شدند٬ یک سری تازه نفس هم به تیم اضافه شدند. اگر نحوه تفکر کرخت دولتی مابقی و سطح ریسک پذیریشون هم ارتقاء پیدا کنه٬ که دارم روش کار می کنم٬ سرعت عمل بسیار بالایی پیدا می کنیم.

البته اینها فقط جنبه های کاریم بودند٬ توی زمینه درس و دانشگاه هم اوضاع بد نبود. ارتقاء معدلم تا بالای ۱۷ و چندتا مقاله دستاوردهای مناسبی هستند. (البته معدل که یه جور جهشهBig Grin) دارم روی پایان نامه و سمینارم کار می کنم. امیدوارم دو تا مقاله خوب ازشون در بیاد. در مورد مسایل شخصیم هم برای خودم نوشتم که خصوصیه. اونجا از دو حوزه دیگه راضی ترم فقط یه کم این اواخر مواردی اتفاق افتاد که مابقی دستاوردهام رو تحت شعاع قرار میده.

در کل سال ۸۵ رو سال برنامه ریزی برای رشد میشه دونست تا خود رشد. البته به این امر قایلم که باید امروز کاشت تا فردا درو کرد. ولی ای کاش بودند کسانی هم که پیش تر از ما این طور فکر می کردند. یا بهتر بگم بشتر بودند اینطور افراد. بگذریم… در مجموع معتقدم تا به این اندازه لایق فرازها نبودم و توانمند گذر از نشیبها٬ همه لطف حق تعالی بود که این بارم رو سنگینتر می کنه. قصوری هم اگه بوده که بود٬ از سر غفلت و ضعف من بوده. خدا رو شکر بیشترش برمیگرده به حق الله که امید به کرم خود خدا تحملش رو هموار می کنه. برای خودم و همه دوستانم هم آرزوی سالی سرشار از موفقیت و سربلندی رو دارم.

حرف آخر: شعری از خواجه شیراز که شرافت به حفظ سخن حق تعالی داره٬ مطلع کلام بود و حق سخن اینه که فصل ختام همان سخن حق باشه. «الحمد لله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لولا ان هدانا الله»

Categories: عمومي Tags:

۳۹- زیر تیغ

۱۲ اسفند ۱۳۸۵ محمد بدون دیدگاه

نمی دونم این سریال زیرتیغ رو می بینید یا نه؟ من بعضی وقتها که برسم نگاه می کنم. یه نکته جالبی داشت که تا به حال درکش نمی کردم٬ یا بهتر بگم اونجور که باید درکش نمی کردم٬ این که محمود از اتهام قتل ناراحت نیست٬ بلکه از افترایی که بهش زدند ناراحته.

الان این رو می فهمم. پیش تر فکر می کردم که سرعت بیشتر داشتن نسبت به جمعی که باهاشون کار می کنی فقط باعث میشه تیم هم پات حرکت نکنه و این عدم هم پایی بین فرد و تیم فاصله ایجاد میکنه. وجود فاصله هم به خودی خود می تونه خیلی از اهداف حرکت رو برای تیم کم رنگ کنه. این میشه که ظرفیتهای خالی به وجود میاد و این با ساختارهای بیمار کاری جامعه٬ نتیجه ای جز جنگهای درونی و بیهوده که فقط توان تیم رو تحلیل می بره٬ نداره. چیزی که در نوشته بازگشت یک جنگجو بهش اشاره کردم. پس سعی و تلاشم رو معطوف به شکستن اینرسی حرکت ساختار قدیمی تیم٬ حذف موانع سرعت گیر و روان سازی جریان اجرایی و حرکات رفت و برگشتی جهت هم پایی در مسیر کردم. اونم به روش کاملا نامحسوسی و با استراتژی تغییر تدریجی و پرهیز از حرکات بیگ بنگی که تیم احساس کنه خودشه که داره پوسه میندازه و حرکت می کنه.

ولی… فقط این نیست. سرعت عمل در هسته کاری و عدم توجه به واکنش به تغییر در تیم٬ (حتی اگر به شیوه ای کاملا تدریجی باشه) می تونه از جنگهای داخلی هم خطرناک تر باشه. به خصوص اگر این سرعت عمل صرف شکستن اینرسی ساختارهای قدیمی جهت هم پایی باشه. تازه به این مرحله که میرسی و انتظار داری که نتایجی رو برای افزایش سرعت حرکت از این شتاب شده ایجاد بگیری٬ روی جدیدی از سازمان رو داستان می بینی که انتظارش رو نداری. خوب یک مساله جدید به وجود میاد و اون هم خیلی حلش به این سادگیها نیست. مقابله ناسالم ساختار قدیمی اونم هم از نوع کاملا ریشه ای…

اینجاست که میری زیر تیغ اتهام… اونم اتهام به چی!! به ضعف عملکرد؟! عدم تعهد به سازمان؟! و حواشی دیگه… اینجاست که فضای اعتماد بین تو سازمان کمرنگ میشه و هم تو و هم کسایی که بهت اعتماد کردند٬ باید جواب پس بدند. ولی واقعا این جواب پس دادن اهمیتی هم داره؟ به نظر من جوابی که داده میشه اهمیت داره نه نفس پاسخگویی که پاسخگویی به مرجع دیگه ای باید باشه. در واقع یک امتحان شروع میشه. امتحان عبور از شرایط مه آلود اعتماد و کسی از این بازی سربلند بیرون میاد که غل و غشی نداشته و شک به خودش ره نداده. یا بهتر بگم کسی که انتخابش رو اونقدر با اعتقاد گرفته که این فضا رو اصلا مه آلود نمی بینه.

آره یک امتحان در جریانه٬ صد افسوس که امتحان دهندگان قاضی این امتحان رو بازیگران میان بازی می بینند. ولی این امتحان فرای اون چیزی که همه می بینند٬ شاید امتحانی برای محک خوردن میزان اعتقاد به یا علی گفتن اول بازی کسایی که من رو به بازی فراخوندند. شاید امتحانی برای من که ببینم یک ردپا در این بیابان پرسراب هست یا دو رد پا؟ و شاید مکافات یک عمل که به تیغ بران اتهام تبدیل شده.

حالا دوتا انتخاب داری وایستی و درگیر این سنگ اندازیها بشی٬ که اینطوری هم اونهایی که دنبال این موضوع بودند به نتیجه ای که می خواستند رسیدند و سرعتت رو گرفتند. هم نمی تونی به کسی که ناسالم سنگ پرت می کنه٬ سنگ پرت کنی٬ چون تو با بد بد کنی پس فرق چیست؟ هرچی هم آیه و دلیل بیاری برای کسی که نخواد بشنو یا علمی به موضوع نداشته باشه٬ فایده نداره. یه راه دیگه هم داری اونم اینه که با بزرگواری از کنار موضوع بگذری و به حرکت ادامه بدی٬ به این امید که نتایج کار در آینده همه چیز رو مشخص میکنه و صره از ناصره تمیز داده میشه… که البته این فقط با اعتقاد قابل انجامه… من دومی رو انتخاب کردم.

تفالی به حافظ زدم آبی بود بر آتش دل…

هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک          گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
مرا امید وصال تو زنده می​دارد                  و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش             زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات      بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم             و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک
بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا                   لان روحی قد طاب ان یکون فداک
عنان مپیچ که گر می​زنی به شمشیرم        سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند            به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ          که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک

حرف آخر: این یکی رو بیشتر برای خودم نوشتم تا بعد گذار از این بازی مرورش کنم.