صحنه اول: (نمای دور)
کودک دستار بر سر و لباس عربی بر تن، دست مادرش رو گرفته و داره کوچه های خاکی و دیوارها گلی رو یکی یکی طی میکنه. همین طور که میرند به محله ای با ظاهری آراسته میرسند. درب خونه ای می ایستند. مادر با دستان نحیف و رنجورش کلون در رو می گیره و چند بار اون رو می کوبه. بعد از چند لحظه در خونه باز می شه و یک مرد تنومند با چهره ای آفتاب سوخته در آستانه در دیده میشه. مکالمه ای بین زن و مرد اتفاق می افته. گویی زن به مطالبه ی چیزی آمده… چند دقیقه ای به این منوال میگذره و مرد سری به زیر می اندازه و بی مقدمه به داخل میره و در رو می بنده! چهره فرزند مایوس به نظر میرسه، ولی مادر مصمم به راه میفته و کودک هم به دنبالش…
این صحنه بارها و بارها تکرار میشه و هر بار زنی یا مردی بر سر در میاد. ولی هر یک به نحوی پاسخی به مادر و فرزندش می ده و به داخل خونه بر می گرده. یکی سرش رو به زیر میندازه، یکی سری تکون میده، یکی به تندی و خشم جمله ای میگه و همین طور تا آخر خونه ها رو یکی پس از دیگری در می کوبند.
خدایا این زن و فرزند عرب به دنبال چی هستند… مگه چی میگند که یکی رو شرمنده می کنه، یکی رو ناراحت و یکی رو خشمگین…
صحنه دوم (نمای نزدیک؛ صحنه ها یکی پس از دیگری عبور می کنند)
- من اون موقعها حیفا نبودم… نمی دونم اونجا چی گذشته به شما…
- میگند شما خودتون زمینهاتون رو به اسراییلیها فروختید. خوب باید اون موقع فکرش رو می کردید…
- آره منم شنیدم که توی حیفا کشتار بزرگی راه انداخته بودند، ولی ما الان دیگه کاری نمی تونیم بکنیم…
- من و خانوادم اگه بتونیم خودمون و اموالمون رو محافظت کنیم خیلی کار کردیم…
- حق با شماست ولی برای رسیدن به حقتون الان کاری نمیشه کرد. باید کمک ملتهای عرب رو همراه داشته باشیم…
- من پیرتر از اونم که بتونم بیام و جلوی این اسراییلیها بایستیم…
- من هم توی نشست اخیر از شما حمایت کردم ولی نتیجه ای نداشت اونها قدرت بیشتری دارند…
- ای بابا شما ها چرا دست از این سرزمین برنمی دارید شما هم مثل ما زندگیتون رو بکنید. بزارید حکومت دست اونها باشه…
- آره منم با شما همدردی می کنم. حتما در آینده از شما حمایت می کنم ولی الان ما هم گرفتاریهای خودمون رو داریم…
و صحنه درهایی که یکی یکی به روی مادر و فرزندش بسته میشه.
خدایا چقدر این صحنه ها آشناست… خدایا این مردم چرا با این مادر و فرزندش اینطور می کنند… اینها که همه می دونند حق اینها غصب شده…
صحنه سوم (نمای نزدیک؛ نویسنده نشسته و داره متنی رو می نویسه)
انگار کسی کلون در خونه رو می کوبه…
حرف آخر:
فدک فاطمه یعنی ز پی یوسف دل همچو منصور خریدار سر دار شدن
اللهم صل علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها و سر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک
آخرين ديدگاهها