۶۸- پارک ساحلی مرجان

۱۸ خرداد ۱۳۸۷ محمد ۱۰ دیدگاه

این روزها پس از قریب به دو سال تازه وقت پیدا کردم تا توی جزیره چرخی بزنم و زیباییهای اون رو با دقت بیشتری ببینم. ساحل مرجان یکی از جذابترین نقاط جزیره است. ساحلی با روزهای رنگی و چشم نواز و شبهایی همراه با صدای مسحور کننده امواج دریا. حتما از شبهای آروم اون هم عکسهایی اینجا میذارم.

پارك ساحلي مرجان - جزيره كيش

يادي از جزيره اي كه من هم سنگي بر بناي آن نهادم.

7 Photos

حرف آخر: فردا دارم بر می گردم جزیره، ولی نمی دونم چرا اینقدر فضای اون به نظرم سنگین میاد. خیلی سخته که تیمی که باهاشون یک سال و نیم هر روز سخت کار کردید، ببینید یکی یکی دارند با بی مهری مدیران جدید میذارند میرند. انگار که قدیمیها همه اشتباه بودند و اینها همه حسن و کمالند. از اون سخت تر اینه که ببینی چیزهایی که با خون دل ساختی دستخوش گروه گرایی شده و داره از بین میره. این فصل از زندگی اگر چه داره سخت و دردناک میگذره، ولی در حین اون چیزهایی رو دیدم و تجربیاتی رو کسب کردم که فکر کنم بسیار ارزشمنده. من که یادم نمیاد نسبت به مدیران قبل از خودمون اینطور بی مهری کرده باشیم، خدا به داد اینها برسه…

۶۷- نوبت امتحان

۱ خرداد ۱۳۸۷ محمد ۵ دیدگاه

صحنه اول: (نمای دور)

کودک دستار بر سر و لباس عربی بر تن، دست مادرش رو گرفته و داره کوچه های خاکی و دیوارها گلی رو یکی یکی طی میکنه. همین طور که میرند به محله ای با ظاهری آراسته میرسند. درب خونه ای می ایستند. مادر با دستان نحیف و رنجورش کلون در رو می گیره و چند بار اون رو می کوبه. بعد از چند لحظه در خونه باز می شه و یک مرد تنومند با چهره ای آفتاب سوخته در آستانه در دیده میشه. مکالمه ای بین زن و مرد اتفاق می افته. گویی زن به مطالبه ی چیزی آمده… چند دقیقه ای به این منوال میگذره و مرد سری به زیر می اندازه و بی مقدمه به داخل میره و در رو می بنده! چهره فرزند مایوس به نظر میرسه، ولی مادر مصمم به راه میفته و کودک هم به دنبالش…

این صحنه بارها و بارها تکرار میشه و هر بار زنی یا مردی بر سر در میاد. ولی هر یک به نحوی پاسخی به مادر و فرزندش می ده و به داخل خونه بر می گرده. یکی سرش رو به زیر میندازه، یکی سری تکون میده، یکی به تندی و خشم جمله ای میگه و همین طور تا آخر خونه ها رو یکی پس از دیگری در می کوبند.

خدایا این زن و فرزند عرب به دنبال چی هستند… مگه چی میگند که یکی رو شرمنده می کنه، یکی رو ناراحت و یکی رو خشمگین…

صحنه دوم (نمای نزدیک؛ صحنه ها یکی پس از دیگری عبور می کنند)

- من اون موقعها حیفا نبودم… نمی دونم اونجا چی گذشته به شما…

- میگند شما خودتون زمینهاتون رو به اسراییلیها فروختید. خوب باید اون موقع فکرش رو می کردید…

- آره منم شنیدم که توی حیفا کشتار بزرگی راه انداخته بودند، ولی ما الان دیگه کاری نمی تونیم بکنیم…

- من و خانوادم اگه بتونیم خودمون و اموالمون رو محافظت کنیم خیلی کار کردیم…

- حق با شماست ولی برای رسیدن به حقتون الان کاری نمیشه کرد. باید کمک ملتهای عرب رو همراه داشته باشیم…

- من پیرتر از اونم که بتونم بیام و جلوی این اسراییلیها بایستیم…

- من هم توی نشست اخیر از شما حمایت کردم ولی نتیجه ای نداشت اونها قدرت بیشتری دارند…

- ای بابا شما ها چرا دست از این سرزمین برنمی دارید شما هم مثل ما زندگیتون رو بکنید. بزارید حکومت دست اونها باشه…

- آره منم با شما همدردی می کنم. حتما در آینده از شما حمایت می کنم ولی الان ما هم گرفتاریهای خودمون رو داریم…

و صحنه درهایی که یکی یکی به روی مادر و فرزندش بسته میشه.

خدایا چقدر این صحنه ها آشناست… خدایا این مردم چرا با این مادر و فرزندش اینطور می کنند… اینها که همه می دونند حق اینها غصب شده…

صحنه سوم (نمای نزدیک؛ نویسنده نشسته و داره متنی رو می نویسه)

انگار کسی کلون در خونه رو می کوبه…

حرف آخر:

فدک فاطمه یعنی ز پی یوسف دل       همچو منصور خریدار سر دار شدن

اللهم صل علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها و سر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک

۶۶- حکایت شیخ و شتر

۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۷ محمد ۱۰ دیدگاه

اندر حکایات روایت کنند که بزرگی را ملال پیری چونان حادث گشت که ملک الموت بر آستان در به نظاره نشسته و بانگ الرحیل بر بن گوش طنین انداز، بدید. چون حال بدین گونه یافت ملازمان و فرزندان بخواند که ریز و درشت را از کرده من حلالیت طلبید و کس از قلم نیفتد که گر این شود، از آن وادی به سلامت گذر نتوانم.

ملازمان هم که دل در گرو شیخ خود داشتند، به غایت توان هر که را صنمی با بزرگشان داشت، به طلب مغفرت یافتند و شرح حال بگفتند و رضا بستاندند و به پیش مرادشان عرضه داشتند. شیخ باز حال خویش آسوده نیافت که یحتمل بنده ای را خاطر از من رنجه است. پس ملازمان بخواست که دام و وحوش گرد ما هم حلالیت بستانید. اطرافیان نیز چون اوضاع شیخ به سامان ندیدند، بکردند آنچه امر کرده بود، تا به اشتر رسیدند و هرچه گفتند بر رگ لجاجت بماند و حلالیت نداد که مرا با شیخ گفتیست.

شیخ هم به حال نزار به پیش اشتر رفت که ای حیوان! دانم که بر تو بار گران نهادم و به صحرا برون بردم و خار دادم و تشنه داشتم و این همه بد آن زمان بر تو روا نمودم که خود پیش سیر بخوردم و آب گوارا بنوشیدم. حال همه را می دانم و با این وصف از تو طلب مغفرت دارم و ملازمان را گویم که تا تو را عمر باقیست، اکرام کرده و در نعمت بدارند. شتر از گفته شیخ چهره در هم کشید که ای بزرگ آن که مرا آفرید، برای بار بردن و خار خوردن و صبر بر تشنگی بساخت. پس تو را بر نوشیدن و تناول طعام و بار گران بر من نهادن حرجی نیست.

اما آن چه از تو بر دل دارم با تو بگویم و زان پس تو را حلال نمایم که روا نباشد کسی را قدرت یابی و عفو نکنی. شیخ چون این بدید، زبان بست و چشم بر دهان اشتر دوخت. شتر گفت روزی بر اسبی در پیش قافله می رفتی. ساربان هم با خیل اشتران از پس حشم تو به راه بود. چندی که بگذشت، ساربان را خاری بر پای آمد و از ادامه راه باز ماند. این شد که کس بر همراهی ما نیافتی و چنین چاره کردی که افسار اشتران بر پشت الاغ بندی. ما بدین چاره تو ناچار بودیم، حال آن که ما را شان و منزلت بر پیروی ساربان بود نه دنباله روی حمار.

حرف آخر:

چند روز پیش دوستی این داستان رو برام تعریف کرد، خیلی آموزنده بود. این شد که بهتر دیدم اون رو با ادبیات خودم بازنویسی کنم تا شما هم از اون بهره ببرید. هر گونه برداشتی از این متن آزاد است، ولی پیش تر بگم که هیچ تعبیر و تفسیری نداره. فقط یک حکایت مفیده و بس. در ضمن بخش کوتاه اما خواندنی و ایمیل لیست سایت رو هم این کنار راه انداختم. اگه نظرتون رو در موردش بدونم خوشحال میشم.

Categories: عمومي Tags:

۶۵- غم غریبی و غربت چو برنمی تابم…

۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۷ محمد ۴ دیدگاه

هفته گذشته یکی از برگهای مهم تجربه، در زندگی من رقم خورد و برای اولین بار در دوران کاریم به جای این که من جایی رو ترک کنم، مدیرعامل سازمان پیش از موعد مقرر (اتمام دوره سه ساله مدیریتش) و بدون اطلاع قبلی عوض شد. اولین باری بود که چنین تغییری رو تجربه می کردم. البته یک ماه اخیر سرشار بود از شایعات مربوط به تغییرات و حتی یکبار هم این موضوع مطرح شده بود که در تاریخ خاصی باید تودیع مدیرعامل برگزار بشه. ولی چون قضیه به هم خورده بود احساس می شد که دیگه تا پایان دوره اتفاقی نمی افته. اما در عین ناباوری هفته گذشته بدون اینکه کسی از عملکرد نفر قبلی چیزی بپرسه و در حالی که به گفته اهالی منطقه امسال عید، جزیره پررونقترین دوره در طول ۱۵ سال اخیر را گذروند (و این نبود جز به سعی و تلاش مجموعه مدیران و همکاران سازمان) مدیرعامل سازمان به واسطه برخی اختلاف نظرات با دستگاه بالا دست خود تغییر کرد.

این روزها دلسردی بدی در سازمان یا بهتر بگم بر خود من حکمفرماست و متاسفانه گفته ها و اوامر رسیده بوی تغییر از یک الگوی توسعه سیستماتیک و مبتنی بر شایستگیها (و البته کند به واسطه این که در ابتدای راه بود) به کانالیزه شدن جریان واگذاری امور به خودیها رو میده و انتظار میره به همین راحتی نظام فکری و کاری سازمان و شرکتهاش تغییر کنه و به روال سابق برگرده. شاید تجربه و دانش مدیریتی زیادی نداشته باشم ولی این قدر می دونم که فارغ از خیر و یا شر بودن چنین تغییری، این که کسی بدونه سه سال وقت داره که کاری رو به ثمر برسونه، ولی قبل از اتمام دوره کاریش و درست زمانی که تازه داره نتیجه کاشته هاش رو یواش یواش برداشت می کنه تغییر اون فرد، به خصوص به یکباره اساسا درست به نظر نمی رسه.

روز ۲۷ اسفند سال گذشته که جلسه پایانی سال تیم ما بود یه تفالی به حافظ زدیم، شعر زیر اومد. همون موقع باید فکرش رو می کردیم که به زودی باید بار سفر بست. عجیب این شعر وصف حال ماست.

ما آزموده​ایم در این شهر بخت خویش

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

از بس که دست می​گزم و آه می​کشم

آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش

دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می​سرود

گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش

کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو

بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش

خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد

بگذر ز عهد سست و سخن​های سخت خویش

وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون

آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش

ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام

جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش

این یکی دو هفته چیزهایی دیدم که برام بسیار جالب، عبرت آموز و گاه دردناک بود. تنها چیزی که نگرانم می کنه نه از دست دادن میزمه، نه امکانات و نه پست و سمتی که دارم، تنها دلم میسوزه که ممکنه این بنای نوپای فناوری اطلاعات که اگر چه عظیم و پرهیاهو نیست، ولی اصولی و بنیادی (سیستماتیک و بر مبنای اصول و تجربیات توسعه) پایه ریزی شده و البته جوان و تازه است و جا داشت بزرگ و بزرگتر بشه، دستخوش سلیقه ها شده و نهایتا از هم بپاشه… چرا که هنوز خیلی جوونه.

حرف آخر: تا به حال اینجا احساس غربت نمی کردم، ولی نمی دونم چرا یک هفته است که این قدر دلم گرفته… رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّی مِن لَّدُنکَ سُلْطَانًا نَّصِیرًا

Categories: عمومي Tags:

۶۴- فصل درو (بخش سوم)

۳۰ فروردین ۱۳۸۷ محمد ۷ دیدگاه

همانطور که پیشتر نیز گفتم در ابتدای راه دارایی های اولیه برای حرکت به سمت توسعه و عبور از روزمرگی در پیشبرد جریان فناوری اطلاعات منطقه چندان مناسب به نظر نمی رسید. حرکت نکردن بر موازین علمی (نه توسعه نه فناوری اطلاعات)، هیاهو و تبلیغات گسترده برای هیچ، لقب شهر الکترونیک که پشتوانه ای نداشت و تنها می توانست یک چشم انداز باشد و به خصوص ضعف شدید در بدنه نیروی انسانی و ضعف ساختاری که ناشی از انتقال مسوولیت متولی گری توسعه فناوری اطلاعات از یک نهاد برون سازمانی به یک نهاد درون سازمانی بود، به چشم می خورد. در این مرحله دو انتخاب پیش رو داشتیم، انتخاب اول تمرکز بر ایجاد زیرساخت لازم توسعه که امری حیاتی به نظر می رسید و انتخاب دوم تمرکز بر برنامه ریزی و پیشبرد برنامه های توسعه ای برای ایجاد روبنای مناسب تا به انتظارها پاسخ مناسب بدهیم.

در آن برهه با این چالش روبرو بودیم که ساختاری که تا پیش از این ظرفیت پیشبرد یک پورتفوی ۵۰۰ میلیونی از پروژه ها را هم نداشت را نمی توان بدون فراهم آوردن زیربناهای لازم در مواجهه با پورتفوی پروژهایی متناسب با چشم انداز ترسیم شده قرار داد. عدم فراهم آوردن مولفه های زیربنایی توسعه مطمئنا موجب شکست در تحقق نتایج می شد و حتی زمینه فساد مالی را نیز بوجود می آورد گو اینکه چنین تجربه ای پیش تر نیز وجود داشت. پیش از انتقال مسوولیت توسعه فناوری اطلاعات نهاد مربوطه برای ایجاد چنین داراییهایی که اشاره کردم چند صد میلیون تومان بودجه دریافت می کرده است در صورتی که روزی که داشته ها به سازمان انتقال یافت با خوشبینانه ترین دیدگاه چیزی بیش از ۱۰۰ میلیون نمی توانستیم برای کل چند سال مسوولیت آنها قیمت گذاشت و این امر فارغ از همه مشکلات، برای همه توقع ایجاد می کرد که اثر بودجه چند صد میلیونی فناوری اطلاعات چرا مشهود نیست؟! البته در آن زمان به شخصه دامن زدن به چنین مسایلی را تنها اتلاف انرژی می دانستم پس بنا را بر عدم ارایه دیدگاهی در این خصوص و در عین حال دراز کردن دست همکاری با متولیان قبلی گذاشتم. اگر چه به قطع می دانستم کمکی از تیم قبلی نمی توان انتظار داشت ولی این رویکرد و نپیچیدن به پای تیم قبلی برای صرف بودجه های آن چنانی برای هیچ، می توانست آسیب سنگ اندازیها از طرف تیم مذکور که ریشه های قویی نیز در منطقه داشت را به حداقل برساند. این رویکرد در طول این مدت جواب داد، در طول یک سال و نیم اخیر گاه گاهی با این سنگ اندازیها مواجه شدیم ولی چون از ابتدا چندان حسابی برای حمایت باز نکرده بودیم، از طرفی نیز به مخاصمه نپرداخته بودیم و همیشه این برگ را در دست داشتیم مشکل حادی از این جهت بوجود نیآمد. بعد تر هم از این روش در موضع هماهنگسازی نیروهای مدیریت خدمات ماشینی که با فناوری اطلاعات ادغام شد استفاده کردم و آنجا هم به خوبی پاسخ گرفتم. گاهی اوقات در دست نگه داشتن برگهای برنده ای که حریف از داشتن آنها توسط شما مطمئن است از به کاربردنشان بسیار موفقتر است.

بگذریم به انتخابها برگردیم. در صورتی که هدف تغییر از سطح فعلی به سطحی بالاتر در مسیر توسعه (که من آن را نمودار S دوم توسعه فناوری اطلاعات جزیره می نامم) بود ناچار به اتخاذ راهکار اول و تقویت زیرساختارهای توسعه بودیم. زیرا حرکت در مسیر تحقق یک پرتفوی ۸ میلیاردی!! نیازمند تغییرات جدی در ساختارهای موجود و اضافه شدن برخی از مولفه های جدید بود. با این حال نیاز به برنامه ریزی مسیر توسعه و فراهم آوردن یک نقشه اساسی و با جزییات بیشتر از این مسیر برای میان مدت نیز ضروری می نمود. فلذا بایستی در دستور کار قرار می گرفت. این بود که عمده برنامه های اولیه بر توسعه زیرساختها، طراحی و برنامه ریزی، تقویت نظامهای کاری و شکل دهی ساختار تمرکز پیدا کرد. در واقع در این مقطع دو برنامه برای قرار گرفتن در مسیر توسعه را اتود زدیم. برنامه اول که به صورت رسمی مطرح می شد تشکیل شده بود از چهار بخش و حدود ۳۰ پروژه و طرح. این پروژه ها در چهار دسته توسعه مدیریت و راهبری، توسعه منابع انسانی، توسعه خدمات و کاربردها و توسعه زیرساختها با اعتباری معادل ۸ میلیارد تقسیم بندی و بخش عمده آنها به تصویب رسید و این طور بود که اولین برنامه کاری به تصویب رسید. بعد از یک سال از تصویب این برنامه شاید بتوان با دیدگاهی منتقدانه به خوبی نقاط ضعف و قوت آن را مرور کرد به همین خاطر پست بعدی را در خصوص جزییات این برنامه و نحوه طراحی و نکاتی که در مسیر تصویب آن وجود داشت و نهایتا نتیجه آن پس از حدود یک سال خواهم نوشت.

اما در پس این برنامه بر اساس تجربیات قبلیم در زمینه معماریهای استانی برنامه ای دیگر را هم ترسیم کردم که برنامه اول را در دل خود داشت. بعدتر در مورد برنامه دوم هم خواهم نوشت. اما آنچه در مورد این انتخاب (تمرکز بر ایجاد زیربنای توسعه و نپرداختن به روبنا) مهم است عدم توجه لازم به مشتریان نهایی و مدیران ارشد است. در واقع همواره مدیران اجرایی در نقطه صفر توسعه با این چالش روبرو هستند که دانه ای برای آیندگان بکارند یا برای حال و یا به عبارت بهتر بقای خود بکوشند؟؟ محدودیت ظرفیتها (به خصوص منابع انسانی) به ما اجازه نمی داد هم بر توسعه زیرساختها تمرکز کنیم و هم به توسعه سرویسهای نهایی و هیاهو بپردازیم. توجه صرف به روبنا ما را به دامی که گذشتگان افتاده بودند می انداخت و ایجاد زیربنای مناسب نیز نیاز به زمان و جریان مداوم حمایت مدیران ارشد داشت و ما با خیال اینکه زمان و حمایت لازم را برای حرکت داریم تمرکز را بر توسعه زیرساختها گذاشتیم. در صورتیکه در تخمین خود به اشتباه فشارهای درون سازمانی و مشتریان بیرونی را در نظر نگرفته بودیم. البته بعدتر خواهم نوشت که در اتخاذ رویکرد توسعه ظرفیت انسانی که به ما کمک می کرد تا به روبنا بپردازیم هم یک اشتباه استراتژیک کردیم، که این فشارها را شدت بخشید. با این حال قبل از رسیدن به فشارهای درونی با مشورتی که دکتر عیسایی در یک نشست دوستانه در وقت ناهار داد، برنامه سومی که آن را برنامه ای در سایه نامیدم را در میانه راه تهیه کردیم و نتایج عمل به آن نه تنها باعث شد از تبعات اشتباهی که در انتخاب اولیه داشتیم مصون بمانیم، بلکه باعث سرعت بخشیدن به دو برنامه اولیه هم شد.

حرف آخر: این روزها فشار کارو زندگی لحظه ای برای ایستادن برام باقی نمی ذاره، اما با همه گرفتاریها و دغدغه هاش، دارم بهترین و شیرین ترین دوران عمرم رو می گذرونم. خدایا شکرت به خاطر همه اون لحظه هایی که فراموش می کنم که بنده توام و به خودم گرفتار میشم. تنها چیزی که آزارم میده اینه که برای بنده بودن هم کمتر وقت دارم. گاهی اوقات فکر می کنم این شیرینی و این قصور بندگی می تونه پیش زمینه یه سقوط باشه… رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنتَ الْوَهَّابُ