۳۳- اولین حضور٬ نه چندان قوی ولی نو

۱۶ دی ۱۳۸۵ محمد بدون دیدگاه

هفته گذشته از دوشنبه تا پنج شنبه دو تا همایش و نمایشگاه پشت سر هم توی جزیر قشم برگزار شد. اولیش همایش GIS بود٬ بعدیش هم همایش دولت الکترونیک. واقعیت اینه که این اولین حضور تیم جدید مدیریت IT توی همایشها بود. من خودم اعتقاد داشتم هنوز برای حضور توی یه همچین همایشهایی زوده. برنامه ریزی کرده بودم که سال آینده انتهای سال با یه سری دستاوردهای بزرگ توی همایش شرکت کنیم و البته تیممون هم تا اون موقع انسجام لازم رو پیدا می کرد.

اساسا با کارهایی که بی برنامه باشه و فقط برای این انجام می شند که نشون بده ما هم هستیم خیلی حال نمی کنم. ولی گفتم حالا برای امتحان توانمندیهای خودمون و محک زدن سایر کانتر پارتهامون هم که شده شرکت کنیم. با این حال سعی کردم از فرصت استاده کنم و یه تجربه جدید رو محک بزنم.

راستش تا قبل از این عرف بود که سازمانهایی مثل ما یه غرفه معمولی می گرفتند و یه چهارتا کاتالوگ از منطقه و اکوسیستم و جاذبه های دیدنی اون توش میذاشتن. یه دوجین هم خرج میکردند و هیچی به هیچی. این دفعه گفتم بگن ما زیر ۶۰ متر غرفه حاضر نیستیم بیایم. در ضمن بابت غرفه پول هم نمیدیم که هیچ٬ هزینه اقامت و غیره بچه هامون هم که میاریم٬ نمیدیم. بعدش زنگ زدیم به شرکتهای فعالمون که توی انکوباتور IT بودند و چند تا شرکت فعال دیگه جزیره و گفتیم همه هزینه ها رو هماهنگ کردیم تا شما فقط فکر حضور قوی توی نمایشگاه باشید. خوب اونها هم کم نذاشتند. دلم برای غرفه های دیگه میسوزه. بندگان خدا عموما بین ۵ تا ۱۵ میلیون خرج کرده بودند. ما نه پول غرفه دادیم٬ از اون طرف هم اولش با شش نفر موافقت کرده بودند٬ نشون به اون نشون که ۱۳ نفر رو با خودمون بردیم و اون بندگان خدا هم مجبور شدند٬ اینها رو یه جوری جا بدند. خداییش هم در حد وسعشون کم نذاشتند.

خلاصه مطلب در طول چهار روز نمایشگاه این شرکتهای ما بسته به موضوع به صورت چرخشی از این شصت متر فضا به بهترین نحو ممکن استفاده کردند. نکته جالب این بود که توی دل زمین حریف به عنوان تیم برتر شناخته شدیم٬ اون هم فقط به خاطر این ایده حضور تیمی دولت و بخش خصوصی و نکته مهم داستان اینه که این موفقیت فقط پونصدهزارتومان برای سازمان آب خورد. انسجام تیممون بیشتر شد. شرکتهامون رو باهاشون رابطه ای نزدیکتر پیدا کردیم. خودمون فقط سعی کردیم مهمانهای کلیدی همایش رو بکشونیم توی غرفه تا نمایندگان شرکتها بپزندشون٬ به همین خاطر اونها هم روابط خوبی برای مذاکرات بعدی پیدا کردند. بماند که در حاشیه نشستهای دوستانه-کاری شبانه که با بچه های فنی بخشهای خصوصیمون داشتم٬ یکی از بزرگترین معضلات توسعه سیستم healthcare تقریبا تا حدی حل شد. خلاصه یک تعامل به شدت مثبت بین یک ارگان دولتی و بخش خصوصی. تصمیم گرفتم در آینده این رابطه رو تحکیم کنم. نتیجه خیلی بهتر از اونی بود که فکر می کردیم.

البته مشکلات هم کم نبود. شب یخ زدیم از سرما. یه هتل درست حسابی که نداشتند. من که سرما خورده بودم دوبل شد. دیگه روز آخر صدام در نمیومد. رستورانهاشون هم که نگو تقریبا میشه گفت مثل سلف دانشگاه بود. البته شب آخر عوضش دلی از عذا درآوردیم دسته جمعی به طرح مساله خودم و دعوت معاونت سازمان٬ رفتیم رستوران VIPیشون به خرج سازمان٬ بعدشم لب ساحل… خلاصه خستگیمون در رفت. حتما سعی میکنم از عکسهامون اینجا بذارم.

حرف آخر: الان دارم از توی رختخواب می نویسم. Sleepy بدجور سرما خوردم.Doh اگه شرح حال نوشتم به خاطر این بود که حال نوشتن یه مطلب علمی رو نداشتم.Yawn پیشاپیش عید غدیر هم تبریک می گم.

شیعه یعنی دست بیعت با غدیر                   بارش ابر کرامت بر کویر
شیعه یعنی عدل و احسان و وقار                 شیعه یعنی انحنای ذوالفقار

Categories: عمومي Tags:

۳۲- بازگشت یک جنگجو

۸ دی ۱۳۸۵ محمد بدون دیدگاه

چند هفته ای از شروع کار جدیدم میگذره. دقیقا اگه بخوام بگم یک ماه و ۱۵ روز و ۲۳ ساعت و  ۱۸ دقیقه و ۲۰ ثانیه.Worried حتما می پرسید چرا اینقدر دقیق. خوب شما هم اگه مثل من حقوق نگرفته بودید حساب میلی ثانیه اش رو هم داشتید. مثل اینکه این حقوق نگرفتنم به خودم ربط داره نه به جایی که میرم. گفتم بریم یه جای درست و حسابی تا این موضوع حل بشه ولی گویا مشکل از گیرنده است٬ نباید به فرستنده دست زد. بماند چون اصلا قصد ندارم در این مورد صحبت کنم. فقط یه نکته ای رو تا یادم اومد بگم اونم اینه که اگر مدیر یک تیم یا شرکت شدید یادتون باشه اگه تیم یا شرکتتون منسجمه این مشکلات بزرگ نیست که افراد رو از پا در میاره!! برعکس مشکلات ریز روزمره هستند که باعث از دست رفتن تیمتون میشه. علتش هم اینه که مشکلات کوچک فرکانسشون بالاست. پس باعث ایجاد فرسایش و در نهایت شکست تیم از یک نقطه میشه. درست مثل اثرات قطرات آبی که به مرور یک سنگ رو سوراخ میکنه. برعکس مشکلات خیلی باید بزرگ باشند٬ تا با ضرباتشون بتونند تیم شما رو متلاشی کنند. دقیقا مثل ضربات پتکی که روی یه سنگ بزرگ میخورند. پس برای حل مشکلات بزرگ به تیمتون اتکا کنید٬ ولی شخصا برای حل مشکلات کوچک به سرعت آستین بالا بزنید.

بگذریم. هفته گذشته توی این چند هفته برام خیلی متفاوت گذشت. واقعیت اینه که هر چی به اواخر هفته نزدیکتر شدم چیزهایی دیدم که برام خیلی دردناک بود. حسی داشتم مثل کسی که داره با چنگ و دندون میجنگه و هر کی و هر چی رو که مانع می بینه از پا در میاره و همینطور گرد و خاک میکنه و جلو میره٬ ولی یهویی می بینه یه صدای هیاهویی از پشت سرش میاد. یه لحظه سرش رو بر میگردونه می بینه که ای بابا مثل اینکه جبهه جنگ رو انگار اشتباه گرفتهSurprise Worried چون از پشت سرش سر و صدای شمشیر و رجزخونی آدمهاست که میاد.

اِااا پس من دارم با کی میجنگم. Surprise اگه اونجا جنگه پس چرا اینجا من دارم با این بندگان خدا گلاویز میشم. والا قرار بود ما این وری بریم و فقط حواسمون به جلو باشه. قرار بود پشت سر لشکر کمکی باشه. پس کوشند این سردارای ما. این شد که جنگ رو ول کردیم و برگشتیم ببینیم چه خبره اون پشت جبهه. آقا چشمتون روز بد نبینه. همچی که از بالای تپه سرازیر شهر شدم دیدم که ای دل غافل عجب بلوایی توی این شهر. همه افتادن به جون همدیگه و گویا جنگ قدرت سر گرفته. حالا این رو بگیر٬ اون رو بگیر٬ که ای بابا شما دارید سر چی می جنگید؟

آقا آخر هفته ای که باید به فکر مثبت و برنامه ریزی برای پیشبرد کارها می گذشت٬ اون عصاره مفیدش صرف این شد که ای بابا ما داریم برای کی می جنگیم. ما داریم صحبت توسعه صنایع نوین و مراکز تحقیقات مشترک فناوری اطلاعات٬ جذب سرمایه گذار و کلنجار روی توسعه جزیره هوشمند و غیره و ذالک می کنیم. آقایون دارند سر این که ساعت آموزش رو چه کنیم که روی زمان مگس پرانی همکاران تاثیر منفی نذاره و این بشه عضو کمیته ای که تا به حال چند ساله تشکیل نشده و اون پول تنخواه این رو نده که بچزوندشو و دیگری حال نیروهای اون یکی رو بگیره و فلانی دنبال یه جایگاهی برای شو کردن بیشتر خودش بگرده و جلوی غضنفر رو بگیر تا گل به خودی نزنه و الی آخر میشه. واقعا بعضی از این مباحثی که توی هفته گذشته دیدم ـ اگر چه انتظارش رو داشتم ولی نه به این شدت و حدت و نه به این زودی ـ دل آشوب کن بود.Sick

عجیبه که من هیچ وقت این مفهوم که چهل درویش بر گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند رو نمی تونم هضم کنم. اصلا نمی فهمم این بازی جنگ قدرت برای چیه؟ واقعا درک نمی کنم که سر هیچی بجنگم. اصلا این جنگهای سازمانی که سر هیچ منبعی نیست و همه توش به دنبال اینند که یه پله توی پست و مقام بالاتر وایستند و ضعف توانمندیهای ذاتی و اکتسابیشون رو با یه تیکه کاغذ که توش نوشته شما پستتون اینه و فلان اختیار رو دارید رو با این ترفند پر کنند٬ درک نمی کنم. جالبی داستان هم اینه که منشا این درگیریها کسایی هستند که اساسا صفی نیستند٬ ستادیند. این دیگه از عجایب روزگاره که ستاد که وظیفه پشتیبانی صف رو داره برای خودش به دنبال برتری بگرده. آخه اساسا اگه صف نباشه مگه ستاد به خودی خود معنای وجودی پیدا میکنه که هی دنبال تضعیف صف باشه؟ والا این دیگه از عجایبه که ستاد یه سازمان بخواد صف که ماموریت اصلی سازمان رو انجام میده تضعیف کنه و بخواد ریشه اش رو بخشکونه که بگه ببینید من بهترم. خوب یکی نیست بگه بابا عاقل ذی علم ذی شعور خوب اگه یه روز این صفی ها نیاند سر کار٬ توی ستاد ماهیت وجودیت از بین میره و دیگه بهت نیازی نیست. پس اگه میخوای ستاد بزرگتری برای فرمانروایی مقتدرانه تر داشته باشی٬ باید تیم هایی که عملیات اصلی سازمانت رو انجام میدند رو تقویت کنی. کو گوش شنوا. به قول یکی از دوستان کسی که خوابه رو میشه بیدار کرد٬ ولی کسی که خودش رو زده به خواب هر کاری هم که بکنی٬ بیدار نمیشه.

نمی دونم چی بگم. واقعا برام درک این پدیده خیلی سخته. فقط می تونم دست به دعا بردارم و بگم «رب اشرح لی صدری و یسر لی أمری وأحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی».

حرف آخر: فردا روز عرفه است. آنکست اهل بشارت که اشارت داند. التماس دعا.

۳۱- داستان قورباغه ها

۲۷ آذر ۱۳۸۵ محمد بدون دیدگاه

این شرمندگی من مثل این که هنوز هم باید تداوم داشته باشه. هفته گذشته میانگین گرفتم هر روز روزی ۳ تا جلسه داشتم که میانگین هر جلسه حدود یک و نیم ساعت بوده. میکنه به عبارت روزی چهار و نیم ساعت جلسه. جمعه و شنبه هم که تهرانم که یه دوجین کار دانشگاه و کارهای خانواده هم میمونه برای این دو روز. خلاصه اینکه هنوز نتونستم همه کارهام رو بهش برنامه بدم. دارم یکی یکی سر و سامونشون میدم. الان هم نصف شبه دارم این مطلب رو می نویسم تا فردا صبح آپش کنم.Whew

بگذریم. امروز به یاد یه داستانی افتادم که دیدم از اون تناقضی که گفته بودم جالبتره. به همین خاطر بهتر دیدم در این مورد بنویسم. میگند یه دوره ای توی کشور چین گوشت قرمز تولیدش به مشکل خورده بوده و این باعث شده بود که بازار سایر فرآوردهای گوشتی رونق پیدا کنه. خوب چینی ها هم که هر چیزی رو که بجنبه می خورند. یکی از محصولاتی هم که بازار خوبی پیدا کرده بود قورباغه بوده. بقیه کشورها هم که اصولا قورباغه رو فقط برای مصارف آزمایشگاهی و انجام عمل ها مختلف جراحی روی اون استفاده می کردند٬ به این بازار٬ برای صادرات مازاد مصرفشون توجه ویژه ای داشتند.

نتیجه این که از همه کشورهای دنیا در بسته بندیهای مختلف قورباغه های زنده و مرده با طعم های مختلف Sickبه چین فرستاده می شده. فکر کنم لازم به توضیح نباشه که چرا قورباغه های زنده به نسبت قورباغه های یخی سهم بیشتری از بازار رو به خودشون اختصاص داده بودند. خوب ایران هم که توی اون دوره سیاستهای جایگزینی واردات رو به نحو احسنت پیاده کرده بوده و دیگه فقط به توسعه صادرات اون هم در سطح کلاس جهانی فکر می کرده و به دنبال رقابت با سایر عرضه کنندگان در چهارک بالای قیمتی بازارهای تقاضا بوده٬ از این بازار مطلع میشه و شروع به صادرات قورباغه های ایرانی میکنه.

خدا هم که همیشه برای مردمان این آب و خاک سنگ تموم گذاشته. آقا مطالعات مسوولین کشور کاشف به عمل میاره که ایران به خاطر گستردگی جغرافیایی ایران و شرایط مختلف آب و هوایی٬ بزرگترین مجموعه از انواع قورباغه ها در رنگها و طعمهای مختلف رو توی دنیا داره. پس اینطور میشه که صادرکنندگان قورباغه ایرانی تنها به مدد غنای منابع طبیعیشون٬ خودشون رو به راحتی به چارک بالایی بازار میکشند و سهم عمده ای از بازار رو بدست میارند. میشه حدس زد که توی چنین حالتی محصولات ایرانی از جنبه های مختلفی مثل ثبات کیفیت٬ بسته بندی٬ ارایه خدمات به مشتری٬ اطلاع رسانی و … چه وضعیتی داشته دیگه. خوب نمیشه انتظار هم داشت. وقتی می شده فقط قورباغه ها رو همین جور با تور از آب گرفت و توی همین جعبه های چوبی که انگور میریزند٬ ریخت و فروخت٬ اون هم به صورت سلف و تحویل در ایران٬ چرا باید صادر کنندگان به خودشون زحمت می دادند.

کار به اونجا میرسه که حتی یه تیپ کشورهایی مثل کانادا به دلیل شرایط جوی سردی که داشتند می اومدند قورباغه های ایرانی رو می خریدند٬ میبردند می کردنشون توی بسته بندیهای شیک و با خدمات ویژه مختلف به چینیها می فروختند. با این اوصاف تازه باز هم نمی تونستند که با ایرانیها رقابت کنند. چون قورباغه هاشون به تازگی قورباغه های ایرانی نبود. پس اومده بودند توی آبهای آزاد نزدیک ایران یه سری کشتی مستقر کرده بودند و قورباغه ها رو از ایران می گرفتند می بردند توی اون کشتیها این کارها رو روی اونها انجام می دادند و از اونجا برای چین میفرستادند. ولی چون محدودیتهای حجمی داشتند این میزان صادرات نمی تونست به بازار قورباغه های ایرانی لطمه بزنه.

خلاصه بگم قورباغه های زنده ایرانیه توی همین جعبه چوبیهای انگور در باز٬ اونقدر مشتری توی چین پیدا کرده بود که رقبا برای به در کردن ایران از بازار٬ استراتژیهای تخریب محصول رو پیش گرفتند. ولی واقعیت اینه که اونقدر کیفیت خود قورباغه ها بالا بود و برعکس اونقدر کیفیت عرضه پایین بود که نمی شد به کیفیت برند قورباغه ایرانی لطمه زد. پس به این فکر افتادند که به صداقت محصولات ایرانی لطمه بزنند. این بود که ظرف یک هفته توی بازار یک و نیم میلیاردی چین پیچید که «از اونجایی که قورباغه های زنده ایرانی توی جعبه های درباز عرضه میشه تعداد قورباغه ها با عددی که روی جعبه نوشته مطابقت نداره و ایرانی ها دارند کم فروشی می کنند». آقا اتهام کم فروشی هم توی چین اونقدر سنگین بود که دولت چین راساْ هیاتی رو برای بررسی موضوع مامور کرد. فکر کنید یکی توی چین از یه محصول که همه استفاده می کنند یک گرم بخواد کم بذاره٬ توی این تعداد آدم چه عدد وحشتناکی میشه. خوب واقعا دولت چین هم حق داشته که خیلی سریع موضوع رو پیگیری کنه.

سرتون رو درد نیارم کمیته بررسی بعد از بازرسی تصادفی از یک میلیون بسته قورباغه های ایرانی که در طول چند ماه به چین وارد شدند٬ در عین ناباوری اعلام کرد که زیرودیفکت تعداد قورباغه ها با تعداد یادداشت شده روی جعبه ها برابره.Surprise این نظر کمیته بررسی نه تنها محبوبیت قورباغه های ایرانی رو توی بازار چندین برابر کرد٬ بلکه دقت نظر تمام مشاورین و دست اندرکاران بین المللی رو به این زاویه پنهان محصولات ایرانی جلب کرد که چطور میشه که قورباغه های زنده رو توی جعبه های درباز صادر کرد٬ در عین حال زیرودیفکت تعداد قورباغه های توی جعبه درست بمونه و قورباغه ها بیرون نپرند.

این بود که یک کنسرسیوم بین المللی بین رقبای ایران٬ متشکل از خبرگان امر برای مطالعه بر روی این موضوع شکل گرفت و مامور شد که در کوتاهترین زمان جوانب امر رو بررسی کنه تا این دانش  برای استفاده به اعضای کنسرسیوم انتقال پیدا کنه. حاصل یکسال و چند ماه بررسی این کمیته و صرف ده میلیون و هفتصد و پنجاه هزار دلار هزینه تنها چند کلمه بیشتر نبود.Surprise

«Basically Iranian frogs don’t have any tendency to jump and if somewhen one of them wants to jump, the others will take his legs and pull him down.»

حرف آخر: از همه دوستانی که امروز رو تبریک گفتند ممنونم. خیلی خوشحالم کردید که به یادم بودید. امیدوارم هممون هر سالی که از عمرمون میگذره٬ یک گام رو به تعالی برداشته باشیم. برای من هم یک برگ دیگه از گذار عمرم گذشت.

۳۰- دریای طوفانی من

۱۲ آذر ۱۳۸۵ محمد بدون دیدگاه

بزودی در این مکان یک پست جدید نصب خواهد شد…Big Grin دقیقا در این محل که نه در پست بعدی…

ببخشید که دیر به دیر می نویسم. گفتم که باید شرایط رو با خودم منطبق کنم. راستش هنوز به طور کامل مستقر نشدم. توی سازمان هم خیلی دست و دلم به نوشتن و این تیپ کارها نمی ره. وقتهایی هم که تهرانم یک کله یا جلسه ام یا دانشگاه سر کلاس. خلاصه چند هفته ای این اوضاع رو تحمل کنید تا این دریای متلاطم کاری من یه قدری آرامتر بشه.

دیروز با خودم گفتم حتما این جمعه یه چیزی می نویسم٬ ولی از صبح تا آخر شب مهمون داشتیم. امروز هم که از صبح ساعت ۸ تا ظهر مجبور شدم بشینم یک مدل جدید در زمینه توسعه استراتژی تکنولوژی طراحی کنم. خداییش این سریعترین نظریه علمی بود که توی عمرم خلق کردم. کلا عمر این پدیده از خلق تا ارایه حدود ۴ ساعت بود. البته ملات ذهنیش رو قبلا آماده کرده بودم٬ به همین خاطر خیلی کاربردی از کار در اومد٬ ولی هیچ وقت تا حالا پیش نیومده بود که منسجم این افکارم در زمینه اتصال استراتژی بنگاه به استراتژی تکنولوژی رو مکتوب کنم. 

می گند تا روز بالا سر آدم نباشه کار پیش نمیره ها. کسی نیست گوش بده. البته این مدل جدید باعث شد کلاس سرمایه گذاری خارجی رو از دست بدم. ولی ارزشش رو داشت. البته از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون باشه٬ مجبور بودم تمومش کنم٬ چون ساعت ۳ سر کلاس مدلهای انتقال باید ارایه اش می دادم و گرنه نمره ارایه پریده بود. جاتون خالی عجب ارایه ای هم از کار در اومد. خودم فکر نمی کردم اینقدر خوب شده باشه ولی نظر دوستان و البته استاد خیلی مثبت بود. یا بهتره بگم برای چهار ساعت کار خیلی مثبت بود. بعضی موقعها از خودم شرمنده میشم که چرا بیشتر از این وقت برای این کارهای تحقیقاتی اختصاص نمیدم. Blushing البته من یه نظریه حرکت سینوسی بین توسعه تجربی و توسعه علمی دارم که الان روی این موج٬ توی سه پی دوم تا دو پی توسعه تجربی هستم. پس این اتفاق خیلی ناراحت کننده نیست. بعدا سعی می کنم اگه یادم بود در موردش بنویسم.

صحبت و درد دل و این حرفها زیاده٬ ولی یه درس جالبی این هفته از حافظ گرفتم:

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
و از شما پنهان نشاید کرد سر می فروش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت می‌گردد جهان بر مردمان سختکوش
وان گهم درداد جامی کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بربط زنان می‌گفت نوش
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
گوش کن پند ای پسر و از بهر دنیا غم مخور
گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید
زان که آن جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش
ساقیا می ده که رندی‌های حافظ فهم کرد
آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش

بگذریم. یک مورد مدیریتی خیلی جالب یا بهتره بگم یک تضاد سازمانی برام پیش اومده که در حال حل اون هستم. یحتمل دفعه دیگه درباره اون بنویسم. راستی سیستم نظرات رو باز گذاشتم. به نظرم صحبتی که اکبر مطرح کرده بود درست اومد.

حرف آخر: گفته های پس٬ بهانه بود سخن پیش را. دلیل نوشتن عرض تهنیت بود به محضر صاحب الامر٬ مابقی زیادت کلام.

از مقامات جهان مهر و وفا ما را بس
گوشه خلوت محراب دعا ما را بس

سحر از طور تجلی خبر آورد سروش٬
از همه کون و مکان عشق رضا ما را بس

Categories: عمومي Tags:

۲۹- قرعه فال به نام من دیوانه زدند

۲۶ آبان ۱۳۸۵ محمد ۱ دیدگاه

ببخشید که یه کم دیر وبلاگ رو به روز کردم. فعلا یه چند هفته ای این روال ادامه داره تا با شرایط جدید سازگار بشم یا بهتر بگم شرایط موجود رو با خودم سازگار کنم.Happy خلاصه داستان اینه که کلنگ بزرگترین تحول در ساز و کار کاریم تا به امروز رو هفته گذشته زدم و یکی از بنیانهای اساسی کارم که قالب اون بود رو تغییر دادم. خیلی از دوستان من رو از این کار به خصوص در این برهه زمانی منع کردند. ولی همه به یه وجه داستان توجه داشتند و اون هم صلاح شخصی خود من بود. البته نمی دونم باید بهش گفت صلاح شخصی یا تمایل ماها به موج سواری بر روی امواج اقتضائات جامعه٬ بماند. ولی همیشه داستان یک وجه نداره.

دوستانی که درگیر کسب و کارهای مرتبط با فناوری اطلاعات در کشور هستند٬ واقفند که تقریبا دو ساله که یه رکود شدید در این فضا توی کشور اتفاق افتاده. واقعیت اینه که میشه تحلیل های کارشناسانه زیادی در این زمینه ارایه داد. یا بهتره بگم که میشه میزگردهای زیادی رو در این زمینه برگزار کرد و از جنبه های مختلفی این داستان رو مورد نقد قرار داد و بعد هم یه عده بیاند و بشینند و کلی براتون دست بزنند Applause و یه چهارتا احسنت بگند و یا اینکه مثل بزرگان یک سری هم به معنای تایید تکون بدند. سری که به معنای اینه که من به حرفات اصلا گوش نمی کردم٬ ولی کلا باهات موافقم. Sad بگذریم از این حرفها… اما اصل مطلب اینه که ماها بدون داشتن بضاعتهای لازم عادت به کنار گود نشینی کردیم و یاد گرفتیم فقط تحت سیاستهای حمایتی که منبعث از پولهای آغشته به نفته وسط گود بیایم و یه کم که بازار کار از این سیاستها خالی میشه تمایل پیدا می کنیم که گوشه میدون بشینیم و شروع به تولید نظریه های مختلف کارشناسانه نسبت به آدمهای وسط گود بکنیم و باز هم مترصد باشیم تا کی یه موج حمایت از عرضه اون هم با ایجاد تقاضاهای کاذب در بازار به راه میفته.

واقعیت اینه که توی زورخونه های قدیم٬ کنار گود نشینها دو دسته بودند یه عده تماشاچیان این بازی بودند که برای اونها تنها جنبه سرگرم شدن قضیه اهمیت داشت و قاعدتا خیلی ابزار نظری نمی کردند و فقط استفاده می بردند و سرگرم می شدند. اما دسته دوم که با هر ورودی از اونها زنگی به صدا در می اومد بزرگانی باتجربه بودند که در کنار گود نشینی٬ سالها میدان دیده بودند و کوله باری از تجربه و تخصص رو به دنبال خودشون داشتند. این بود که اگر سری به نشانه تایید و یا رد تکون میدادند اونهایی که وسط میدون بودند تا انتهای داستان رو می خوندند.

اما ما چی؟ خیلیهامون کنار گود نشستیم و بدون هیچ تخصص و تجربه چندانی داریم از خودمون نظریه میدیم و در کمین یه موج جدید هستیم که سوار اون بشیم و بتونیم سهم بیشتری رو از اون مال خودمون کنیم. این میشه که وقتی کسی هم میخواد وسط گود بره همه منعش می کنند که متضرر میشی و اگر هم پا بذاره میون گود یا میگند جوونی و خامی یا میگند دیونه ای. واقعیت اینه که اینبار قرعه فال به نام من دیوانه خورده و پام رو وسط گود گذاشتم. دنیای این وسط یه رنگ دیگه است. تازه دارم می بینم که پشت این هیاهوی بسیاری که از توانمندیهای مختلف توی کشور در زمینه فناوری اطلاعات وجود داره چقدر بضاعت کمی وجود داره. جالبه بدونید توی هفته گذشته سه تا جلسه داشتم که همشون مدعی انجام معماری بودند ولی وقتی بهشون گفتم که کی میخواد این کار رو انجام بده گفتند ما یه شرکت همکاری داریم که این کارها رو میکنه و جالبتر این که هر سه تایی یه شرکت رو گفتند. Confused یعنی چی؟ یعنی این که این سه تای دیگه کشکند و آخر سر همون شرکت همکار اینهاست که داره این کار رو انجام میده. خوب من این شرکت همکار رو هم خیلی دقیق میشناسم. شرکت توانمندی از لحاظ مالی نیست٬ ولی متخصصند برعکس اون سه تای دیگه عجیب شرکتهای لوکسی هستند. مخلص کلام اینکه الان که وسط گودم می بینم که صدای زنگ مرشد چقدر کم به گوش میخوره٬ تنها صداهایی که هست٬ همهمه بی حاصل کنار گودنشینانه. کو اون نگاه صائبی که به تایید یا رد سر هزاران حرف داشته باشه… شاید باید گوش و چشم حقیقت بین باز کنم٬ شاید…

واقعیت بنای فکریم رو بر این گذاشتم که دستم رو کمتر به سمت شرکتهای لوکس دراز کنم برای اومدن به وسط گود. فکر می کنم اگه مجموعه های متخصص کشور توی حوزه خاص تخصصی خودشون وسط گود بیاند میشه کارهای بزرگی توی این کشور انجام داد. این شرکتها نیاز به ایجاد تقاضای کاذب برای حمایت از عرضه ندارند٬ با یه سیاست بازارگردانی معطوف به چشم انداز میتونند بیاند وسط داستان و پتانسیلشون رو آزاد کنند و به حد توانمندی عرضه با سطح کیفیت مناسب برسند. اون موقع است که میشه از توانمندی این مجموعه ها در راستای تحقق چشم انداز استفاده کرد. باید رفت و آزمود و نتیجه گرفت. همه اینها یه طرف توکل هم یه طرف. سعی میکنم از پیچیدگیهای این بار سنگینی که روی دوشم گذاشته شده و هر روز برام یه گوشه ایش نمایان میشه بیشتر بنویسم. از شما هم یه انتظاری دارم. اونم اینکه حتما از منظرهای مختلف به این داستان نگاه کنید و نظراتتون رو بگید. چون کمک میکنه تا نقاط تیز ذهنم سمباده بخوره و این گوی راحتتر بغلطه.

حرف آخر: شهادت امام جعفر صادق رو به شیعیان تسلیت میگم. خداییش چقدر بعضی از این امامان ما غریبند…

Categories: مديريت و سازمان Tags: