سید میگه «آماده باشید که وقت رفتن است.» میگم «آقا سید سالهاست که این کاروانیان آماده و منتظرند. سالهاست که چشم بر اذن ساربان دارند تا به عرصه عشاق گام نهند. ندیدی این پروانگان بر هم چگونه سبقت می گیرند که بر آتش زنند. حال این چه گفت است٬ زخم میزنی بر دل یاران… برای آنکه لحظه می شمرد٬ آماده شدن واژه ای بی معناست. نمی بینی منتظران ساربان قافله امروز را که همواره چشم بر در دارند و هر لحظه مترصد شنیدن صدایی عالم گیرند که گوید انا المهدی… و چون هفته به آخر رسد چون مرغان دربند بی تابی می کنند؟ حال این که اینان روی مولا ندیده اینگونه دل به حرکت سپردند و آنان درک حضور داشتند.»
سید میگه «عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو… واین هر دو، عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود.» میگم «سید بارها روز واقعه را مرور کردم. گشتم به دنبال عقل. لحظه لحظه اش را. قدم به قدمش را. ذره ذره این خاک را … کجا عقل دیدی که بگوید بمان یا برو؟ در میان خیمه های نیمه سوخته چیزی دیدی؟٬ بالای تل چیزی یافتی؟٬ یا کنار شریعه سید؟ گویند که حسین را ببردند تا بر دار کنند. صد هزار آدمی گردآمدند، درویشی در آن میان، از او پرسید: عشق چیست؟ گفت: امروز بینی و فردا بینی و پسفردا بینی. آن روزش بکشتند و دگر روزش بسوختند و سوم روزش به باد بردادند. با خود گفتم نه آن روز به خاطر داشت که شب بار ولایت از ایشان برداشت٬ روز بر آتش زدند و دگر شب بر سرنیزه می رفتند… همه روز را چون بگردی غیر عشق نیابی. مگر نه این است که نقاشی کودکانه ما از عشق پروانه ای در سماع به دور شمع است… ندیدی که آن روز چگونه پروانگان بر گرد شمع طواف کردند و سوختند. این نه عشق است و لا غیر…»
سید میگه تامل کن «اکنون بنگر حیرت عقل و جرأت عشق را! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند… راحلان طریق عشق می دانند که ماندن نیز در رفتن است. جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی، و این اوست که ما را کشکشانه به خویش می خواند.» میگم «راست میگی سید. ولی مجاورت جاودانه کمترین مزد کسانی است که مصداق الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام هستند. قافله سالار و یارانش با همه داشته های خود به میدان آمدند و بذل کردند آن را برای رضای دوست که پیشتر گفتی در گرو رضای مولایشان است. پس عاقلانه مغبونند در این معامله که مجاورت جاودانه پاداش یابند. اما نیست کسی که حقی بر خدای خود داشته باشد. شنیدم روایتی که می گفت اشکی که بر حسین (ع) بریزد گناهان بشوید. چه معامله پرسودی می کند معشوق با عاشق خویش که عاشقان عاشق را اشک دیده بر معشوق٬ مطهر گرداند. این که گویند سفینه النجاه نه غیر از این است که بابی بر تطهیر قلوب است حب این قافله سالار عشق»
سید میگه «اگرچه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نَبُرد، عشق را در راهی که می رود، تصدیق خواهد کرد؛ آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله ای نیست.» میگم «آقا سید هست. فاصله ای هست٬ فاصله ای به اندازه پیشنهاد محمد بن حنیفه٬ برادر امام٬ که او را به سوی یمن٬ راهی غیر از پیمان شکنان کوفی می خواند و امام به حکم جدش که ای حسین، روی به راه نِه که خداوند می خواهد تو را در راه خویش کشته بیند٬ در راه قدم می گذارد. هست فاصله ای سید. هر دو برادرند و تلمذ بر مولا کردند. اما باید دست بسته دیده باشد و فشار در و دیوار چشیده٬ تا انتخاب کند میان راه کوفه و راه یمن. و چون برادر این فاصله را درک می کند انا لله و انا الیه راجعون می خواند. این تلمذ می کند عشق را به عقل و او عمل می کند به عشق.»
سید میگه «خدایا، چگونه ممکن است که تو این باب رحمت خاص را تنها بر آنان گشوده باشی که در شب هشتم ذی الحجه سال شصتم هجری مخاطب امام بوده اند، و دیگران را از این دعوت محروم خواسته باشی؟ آنان را می گویم که عرصه حیاتشان عصری دیگر از تاریخ کره ارض است. هیهات ما ذلک الظن بک ما را از فضل تو گمان دیگری است. پس چه جای تردید؟ راهی که آن قافله عشق پای در آن نهاد راه تاریخ است و آن بانگ الرحیل هر صبح در همه جا بر می خیزد. واگر نه، این راحلان قافله عشق، بعد از هزار و سیصد چهل و چند سال به کدام دعوت است که لبیک گفته اند؟ الرحیل! الرحیل! » رو به قبله عشاق می کنم و میگم «آقا سید تو که کشف اسرار کردی که ره یافتی. ما خاکیان چه کنیم که هنوز در تلاطم عشقیم و عقل و راه افلاک بسته بینیم بر خویش٬ یا کر است این گوش که بانگ نمی شنود٬ یا کور است این دل که صبح نمی بیند.»
و زمزمه میکنم «الیس الصبح بقریب…»
حرف آخر: التماس دعا.
قرار بود در مورد معماری بنویسم. نوشتم ولی باشه برای دو سه روز دیگه آخه…
آخه یه اتفاقی افتاده که… آقا دیروز یه گزارش خبری محرمانه رسیده بود که برای تنویر افکار عمومی بره روی آنتن
اون رو اینجا میذارم. خودتون قضاوت کنید کدوم مهمتره.
در پی انتشار اخبار پراکنده و نامطمئنی در میان نشریات محلی مبنی بر بروز حرکات مشکوکی از طرف آقای X و پخش شایعه اقدام به اختیار تاهل ایشان در برخی محافل خبری و نظر به اهمیت موضوع٬ روز گذشته خبرگزاری Lifecycle News رئیس سرویس خبری خود٬ جان مارتین را برای تهیه گزارشی در این زمینه به محل اعزام نمود.
- آقای X شما گمانه زنیهای اخیر نشریات محلی رو تایید می کنید؟
- من آقاااا… من نه خبری رو تایید می کنم نه تکذیب. حالا هم اگه اجازه بدید باید برم سر کارم. اول صبح آخه آدم با یه دوجین فیلم بردار و عکاس میاد در خونه مردم!
- آخه آقای X شما که خودتون اهل خبر و خبرگزاری (بخوانید شایعه پراکنی) هستید باید به افکار عمومی احترام بذارید.
- آی آقا زندگی خصوصی مردم که نمیشه منبع تهیه خبر…
- حالا که نوبت به خودتون رسیده این حرف رو می زنید؟ پس تایید می کنید این شایعات رو؟
- نه آقا٬ گفتم که حرفی ندارم.
- من دیشب با گل فروشی محلتون صحبت کردم اون تایید کرد که شما توی این چند روز اخیر دو سه مرتبه اومدید دسته گل سفارش دادید؟
- من حرفی ندارم… بفرمایید کنار باید برم… نگیر آقا عکس نگیر٬ آخه واسه چی عکس میگیری.
متاسفانه آقای X نه تنها حاضر به مصاحبه با جان مارتین نشد بلکه یکی از عکاسان را نیز به شدت مورد حمله و ضرب و شتم قرار داد. مصدوم پس از حادثه به سرعت به بیمارستان انتقال یافت. حال عکاس مذکور مساعد گزارش شده است. در حاشیه این ماجرا یک مقام آگاه که نخواست نام وی فاش شود در این باره گفت:
- ای دهنش سرویس!! داره خالی می بنده. از طرف خانواده عروس با من برای تحقیق تماس گرفتند. همه چی رو هم گفتن. منم کم نذاشتم هر چی می دونستم گفتم. باور ندارید زنگ بزنید از محمد بپرسید. اون همه چیز رو می دونه.
اگر چه گفته های این مقام آگاه تا حدی صحت موضوع را تایید می کند٬ ولی از آنجا که این فرد خود نیز چندی پیش منبع شایعاتی از این دست بوده است٬ نمی توان گفته های وی را مدرکی مستدل برای تایید این شایعات برشمرد. شایان ذکر است تا این لحظه تمام تلاشهای خبرنگاران سرویس خبری برای ارتباط با محمد برای کسب جزییات بیشتر به نتیجه نرسیده است.
سرویس خبری Lifecycle News
حالا دیدید از معماری مهمتر وجود داره. آهای آقای X که میری تنها تنها شیرینی ها رو دو لپی میخوری٬ درست نیست. خجالت بکش. البته من که به کسی نمی گم این آقای X همون …. ولی خوب نمی تونم جلوی حرف و حدیث مردم رو هم بگیرم. مگه اینکه پیشنهاد بهتری برسه. شماره حساب من ۱۳XXXXXXX بانک تجارت
از امروز ۵ روز بهت فرصت میدم تا پروپوزالت رو بفرستی وگرنه اطلاعات دقیقی از این موضوع در سطح بین المللی پخش میشه. در ضمن بهتر فکر ناجور هم نکنی چون یه نسخه از اطلاعات رو پیش وکیلم فرستادم که اگه تا پنج روز دیگه باهاش تماس نگیرم اون این کار رو برام انجام میده.
حرف آخر: اینم کادوی من. یه روز یه دوست متاهلی گفت زندگی مثل بادبادک هوا کردنه. باید حواست باشه کی نخ رو بکشی و کی ولش کنی. اگه وقتی باید نخ رو بکشی٬ ولش بدی یا وقتی باید نخ رو آزاد بذاری محکم نگهش داری٬ یا خیلی بادبادکت هوا نمیره یا کلا میفته پایین. ولی اگه این رو یاد بگیری که به موقع درست رفتار کنی٬ همیشه بالا و بالاتر میری.
شایعاتی مبنی بر کم آوردن من به گوش میرسه. من اساسا موضوع رو تکذیب می کنم. چون بحث علمی که به جای خود٬ حتی به نظر من در مورد هیچی هم میشه با تفصیل فراوان و به گونه ای جذاب نوشت. بماند برای اثبات این موضوع هم که شده یه سلسله پست خفن علمی در مورد معماری رو که توی برنمه داشتم بنویسم از این هفته شروع می کنم. میگند عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهدها. مصداق همینه.
اینم که مدتی این مثنوی تاخیر شد به دلیل امتحاناته. این هفته و هفته آینده بدجور امتحان دارم. دیروز که امتحان مدلهای انتقال تکنولوژی بود. همچین که امتحان شروع شد شروع به نوشتن کردم و یک ساعت و چهل دقیقه یک بند نوشتم. پنچ صفحه خط به خط. آخرش دستم خسته شد ولی حرفهام تموم نشد.
آخه توی یه چندتا از سوالها استاد فرموده بودند در این مورد بحث کنید.
چهارشنبه هم سرمایه گذاری مستقیم خارجی دارم. استاد روز آخر برگشت گفت چهار پنج تا سوال میدم یکی دوتاش جوابش یه صفحه ایه بقیه اش هم چند صفحه ای. مساله هم میدم!!
حالا از ما گفتن که ما تا به حال یه فرمول هم توی این درس ندیدیم مساله از کجا اونوقت؟ از استادم همین بس که نمی دونم مساله هم میدم.
ولی با این حال از این هفته یه پست سری وار در مورد معماری رو شروع می کنم. چون جاش رو خیلی خالی می بینم توی مطالب فارسی.
حرف آخر: دیروز داشتم به مباهله و فلسفه اون فکر می کردم. واقعا عجیب واقعه ای بوده. این که دو دسته بپذیرند که خدا در مورد اونها قضاوت کنه. یاد واقعه صفین افتادم. اینها هم می گفتند که خدا بین ما حکم کنه و باز هم یک طرف داستان علی (ع) بود. با این تفاوت که توی واقعه اول طرف مقابل اونقدر خدا رو قبول داشت که پا به میدان مباهله بذاره٬ ولی توی واقعه صفین جماعت کوردلی که دم از حکمیت می زدند٬ حکم خدا رو در عقل ناقص یکی مثل ابوموسی اشعری دنبال کردند. اگه کلاهمون رو قاضی کنیم می بینیم روزی که کار قضاوت با خدا افتاد نتیجه چی بود و روزی که کار با خلق خدا شد چی حاصل اومد. یکی به تثبیت نبوت انجامید و دیگری به تضعیف ولایت.
هفته گذشته از دوشنبه تا پنج شنبه دو تا همایش و نمایشگاه پشت سر هم توی جزیر قشم برگزار شد. اولیش همایش GIS بود٬ بعدیش هم همایش دولت الکترونیک. واقعیت اینه که این اولین حضور تیم جدید مدیریت IT توی همایشها بود. من خودم اعتقاد داشتم هنوز برای حضور توی یه همچین همایشهایی زوده. برنامه ریزی کرده بودم که سال آینده انتهای سال با یه سری دستاوردهای بزرگ توی همایش شرکت کنیم و البته تیممون هم تا اون موقع انسجام لازم رو پیدا می کرد.
اساسا با کارهایی که بی برنامه باشه و فقط برای این انجام می شند که نشون بده ما هم هستیم خیلی حال نمی کنم. ولی گفتم حالا برای امتحان توانمندیهای خودمون و محک زدن سایر کانتر پارتهامون هم که شده شرکت کنیم. با این حال سعی کردم از فرصت استاده کنم و یه تجربه جدید رو محک بزنم.
راستش تا قبل از این عرف بود که سازمانهایی مثل ما یه غرفه معمولی می گرفتند و یه چهارتا کاتالوگ از منطقه و اکوسیستم و جاذبه های دیدنی اون توش میذاشتن. یه دوجین هم خرج میکردند و هیچی به هیچی. این دفعه گفتم بگن ما زیر ۶۰ متر غرفه حاضر نیستیم بیایم. در ضمن بابت غرفه پول هم نمیدیم که هیچ٬ هزینه اقامت و غیره بچه هامون هم که میاریم٬ نمیدیم. بعدش زنگ زدیم به شرکتهای فعالمون که توی انکوباتور IT بودند و چند تا شرکت فعال دیگه جزیره و گفتیم همه هزینه ها رو هماهنگ کردیم تا شما فقط فکر حضور قوی توی نمایشگاه باشید. خوب اونها هم کم نذاشتند. دلم برای غرفه های دیگه میسوزه. بندگان خدا عموما بین ۵ تا ۱۵ میلیون خرج کرده بودند. ما نه پول غرفه دادیم٬ از اون طرف هم اولش با شش نفر موافقت کرده بودند٬ نشون به اون نشون که ۱۳ نفر رو با خودمون بردیم و اون بندگان خدا هم مجبور شدند٬ اینها رو یه جوری جا بدند. خداییش هم در حد وسعشون کم نذاشتند.
خلاصه مطلب در طول چهار روز نمایشگاه این شرکتهای ما بسته به موضوع به صورت چرخشی از این شصت متر فضا به بهترین نحو ممکن استفاده کردند. نکته جالب این بود که توی دل زمین حریف به عنوان تیم برتر شناخته شدیم٬ اون هم فقط به خاطر این ایده حضور تیمی دولت و بخش خصوصی و نکته مهم داستان اینه که این موفقیت فقط پونصدهزارتومان برای سازمان آب خورد. انسجام تیممون بیشتر شد. شرکتهامون رو باهاشون رابطه ای نزدیکتر پیدا کردیم. خودمون فقط سعی کردیم مهمانهای کلیدی همایش رو بکشونیم توی غرفه تا نمایندگان شرکتها بپزندشون٬ به همین خاطر اونها هم روابط خوبی برای مذاکرات بعدی پیدا کردند. بماند که در حاشیه نشستهای دوستانه-کاری شبانه که با بچه های فنی بخشهای خصوصیمون داشتم٬ یکی از بزرگترین معضلات توسعه سیستم healthcare تقریبا تا حدی حل شد. خلاصه یک تعامل به شدت مثبت بین یک ارگان دولتی و بخش خصوصی. تصمیم گرفتم در آینده این رابطه رو تحکیم کنم. نتیجه خیلی بهتر از اونی بود که فکر می کردیم.
البته مشکلات هم کم نبود. شب یخ زدیم از سرما. یه هتل درست حسابی که نداشتند. من که سرما خورده بودم دوبل شد. دیگه روز آخر صدام در نمیومد. رستورانهاشون هم که نگو تقریبا میشه گفت مثل سلف دانشگاه بود. البته شب آخر عوضش دلی از عذا درآوردیم دسته جمعی به طرح مساله خودم و دعوت معاونت سازمان٬ رفتیم رستوران VIPیشون به خرج سازمان٬ بعدشم لب ساحل… خلاصه خستگیمون در رفت. حتما سعی میکنم از عکسهامون اینجا بذارم.
حرف آخر: الان دارم از توی رختخواب می نویسم.
بدجور سرما خوردم.
اگه شرح حال نوشتم به خاطر این بود که حال نوشتن یه مطلب علمی رو نداشتم.
پیشاپیش عید غدیر هم تبریک می گم.
شیعه یعنی دست بیعت با غدیر بارش ابر کرامت بر کویر
شیعه یعنی عدل و احسان و وقار شیعه یعنی انحنای ذوالفقار
بزودی در این مکان یک پست جدید نصب خواهد شد…
دقیقا در این محل که نه در پست بعدی…
ببخشید که دیر به دیر می نویسم. گفتم که باید شرایط رو با خودم منطبق کنم. راستش هنوز به طور کامل مستقر نشدم. توی سازمان هم خیلی دست و دلم به نوشتن و این تیپ کارها نمی ره. وقتهایی هم که تهرانم یک کله یا جلسه ام یا دانشگاه سر کلاس. خلاصه چند هفته ای این اوضاع رو تحمل کنید تا این دریای متلاطم کاری من یه قدری آرامتر بشه.
دیروز با خودم گفتم حتما این جمعه یه چیزی می نویسم٬ ولی از صبح تا آخر شب مهمون داشتیم. امروز هم که از صبح ساعت ۸ تا ظهر مجبور شدم بشینم یک مدل جدید در زمینه توسعه استراتژی تکنولوژی طراحی کنم. خداییش این سریعترین نظریه علمی بود که توی عمرم خلق کردم. کلا عمر این پدیده از خلق تا ارایه حدود ۴ ساعت بود. البته ملات ذهنیش رو قبلا آماده کرده بودم٬ به همین خاطر خیلی کاربردی از کار در اومد٬ ولی هیچ وقت تا حالا پیش نیومده بود که منسجم این افکارم در زمینه اتصال استراتژی بنگاه به استراتژی تکنولوژی رو مکتوب کنم.
می گند تا روز بالا سر آدم نباشه کار پیش نمیره ها. کسی نیست گوش بده. البته این مدل جدید باعث شد کلاس سرمایه گذاری خارجی رو از دست بدم. ولی ارزشش رو داشت. البته از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون باشه٬ مجبور بودم تمومش کنم٬ چون ساعت ۳ سر کلاس مدلهای انتقال باید ارایه اش می دادم و گرنه نمره ارایه پریده بود. جاتون خالی عجب ارایه ای هم از کار در اومد. خودم فکر نمی کردم اینقدر خوب شده باشه ولی نظر دوستان و البته استاد خیلی مثبت بود. یا بهتره بگم برای چهار ساعت کار خیلی مثبت بود. بعضی موقعها از خودم شرمنده میشم که چرا بیشتر از این وقت برای این کارهای تحقیقاتی اختصاص نمیدم.
البته من یه نظریه حرکت سینوسی بین توسعه تجربی و توسعه علمی دارم که الان روی این موج٬ توی سه پی دوم تا دو پی توسعه تجربی هستم. پس این اتفاق خیلی ناراحت کننده نیست. بعدا سعی می کنم اگه یادم بود در موردش بنویسم.
صحبت و درد دل و این حرفها زیاده٬ ولی یه درس جالبی این هفته از حافظ گرفتم:
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
و از شما پنهان نشاید کرد سر می فروش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت میگردد جهان بر مردمان سختکوش
وان گهم درداد جامی کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بربط زنان میگفت نوش
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
گوش کن پند ای پسر و از بهر دنیا غم مخور
گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید
زان که آن جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش
ساقیا می ده که رندیهای حافظ فهم کرد
آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش
بگذریم. یک مورد مدیریتی خیلی جالب یا بهتره بگم یک تضاد سازمانی برام پیش اومده که در حال حل اون هستم. یحتمل دفعه دیگه درباره اون بنویسم. راستی سیستم نظرات رو باز گذاشتم. به نظرم صحبتی که اکبر مطرح کرده بود درست اومد.
حرف آخر: گفته های پس٬ بهانه بود سخن پیش را. دلیل نوشتن عرض تهنیت بود به محضر صاحب الامر٬ مابقی زیادت کلام.
از مقامات جهان مهر و وفا ما را بس
گوشه خلوت محراب دعا ما را بس
سحر از طور تجلی خبر آورد سروش٬
از همه کون و مکان عشق رضا ما را بس
آخرين ديدگاهها