بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘عمومي’

۵۰- من هنوز زنده ام…

۹ تیر ۱۳۸۶ محمد ۱ دیدگاه

موضوع: عمومی

دوستان اس ام اس یا همون پیامک زده بودند که زنده ای یا نه؟ محض اطلاع رسانی و شفاف سازی بگم که «یا نه» و در اسرع وقت این رو به اثبات می رسونم.Big Grin

الان مثل آدمی که داره شنا می کنه و چند صدم ثانیه بیشتر بین هر حرکتی برای نفس گرفتن وقت نداره٬ برای هر کار غیر (مهم و فوری توامان) فقط چند صدم ثانیه در روز وقت دارم. این ادغام سازمانی ما هم عجیب داستانیه. از مباحث سازماندهی و نیروی انسانیش که بگذریم٬ توی این ۶ ماه گذشته به اندازه این دو هفته ادغام توی کارتابلم نامه نیومده بود. Sad

البته برخورد جریان ادغام با هفته امتحانها هم بی تاثیر نیست. خلاصه من هنوز زنده ام شایعه درست نکنید. Dont tell anyone

حرف آخر: چه میکنه این کارت هوشمند!!! میگند پول پای چیزی باشه بالاخره از آب کره هم در میاد!! فقط وزارت نفت می تونست بزرگترین پروژه IT کشور رو پیاده کنه.

Categories: عمومي Tags:

۴۶- محض رفع تاخیر در مثنوی

۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۶ محمد بدون دیدگاه

می بخشید این هفته مطلبی ننوشتم. برای این که آخر هفته رو بتونم به سمینار مدیریت نوین در قرن ۲۱ برایان تریسی برسم باید یه دوجین از کارهای آخر هفته رو جلوتر جمع و جور کنم. At wits endاینه که این هفته رو ندید بگیرید. عوضش هفته دیگه احتمالا با یه دوجین رهاورد از این سمینار جبران می کنم. شاید هم توی همون سه روز سمینار تونستم وقت خالی برای نوشتن پیدا کنم.

حرف آخر: راستی تا حالا فکر کردید این پرستارها عجب کار طاقت فرسایی دارند؟ خوب حالا فکر کنید تا بعد ببینم چی میشه …Big Grin خوب اخم نکنید می خواستم میلاد حضرت زینب رو تبریک بگم.

۴۳- قصه های قدیم

۸ اردیبهشت ۱۳۸۶ محمد بدون دیدگاه

یادش به خیر دوران کودکی. شبها یا سر ظهرها می نشستم کنار مادر بزرگ و اون برام از اون قدیمها و اتفاقاتی که افتاده بود و هر کدومش یه دنیا حرف و پند داشت یا از قصه های قدیمی٬ قصه های دیو و پری٬ قصه پادشاهها٬ قصه حسن کچل و … برام تعریف می کرد و من توی تخیلاتم انگار اونها رو مثل یه فیلم برای خودم تصویر می کردم. تصویری می ساختم که حالا هم بعد از قریب ۲۰ سال از اون زمان هنوز هم صحنه های زیادیش رو به خاطر دارم. نکته های فراونی از اونها رو به یاد میارم. نکته هایی که هنوزم آویزه گوشمه و بعضی جاها برام مفید بوده.

بعضی موقعها که میشینم با خودم فکر می کنم و یاد اون قصه ها و داستانها میفتم می بینم که چه ناگفته هایی رو با زبونی غیر پند و نصیحت می شنویدیم و با گوشت و پوستمون اونها رو می پذیرفتیم. اجازه میدادیم که ذهنمون پرواز کنه و برای خودش تصویرها رو اونجور که دوست داره خلق کنه و در کنار این خلق تصویر نکاتی رو که پر از پند برای یاد گرفتن شیوه های زندگی بود٬ یاد بگیره و این یادداشته ها رو توی لوح محفوظی برای مسیر طولانی زندگی همراه داشته باشه.

ولی بچه های دوران ما چی؟ تمام تخیلاتشون از طریق تلویزیون٬ بازیهای کامپیوتری و هزاران وسیله ارتباطی دیگه بهشون انتقال پیدا می کنه و به ذهن اونها حداکثر اجازه تکمیل تصویری که آدم بزرگها خلق کردن داده میشه. اینه که نقاشیهایی که می کشند پر از سوژه های تکراریه. اینه که آخر خلاقیتشون میشه درک روابط دیجیمونی.

و پدر و مادرهایی که دیگه نه وقتی و نه حتی توانی برای قصه گفتن دارن٬ برای بودن کنار بچه هاشون٬ برای گره زدن جمع خانواده به هم و برای با هم بودن… پدر و مادرهایی که گاهی حتی قصه گفتن هم بلد نیستند و چون خسته اند و چون کار دارند و چون … و چون … و به هزار و یک دلیل ریز و درشت ترجیح می دند بچه هاشون اگر قراره پند و نصیحتی هم بشنوند٬ مستقیم اصل کلام رو بشنوند چون وقت طلاست و این همه حاشیه چیدن برای گفتن چند کلمه یه جور اتلاف به شمار میره!! اگر قراره قصه بشنوند سی دی اون رو براشون میخرند چون تحلیل هزینه – فایدش میگه اگه اون یک ساعتی رو که می خواند قصه بگند بخوابند فرداش راحتتر می تونند کار کنند و پول بیشتری به نسبت هزینه یه سی دی در میارند!! و بدتر از اون پدر و مادرهایی که بچه دار نمی شند٬ چون می خواند چند سال اول زندگیشون راحت باشند و بدتر از اون پدر و مادرهایی که بچه دار میشند چون توی پایان نامه اشون تحلیل کردند که ازدیاد نسل فلان گروه بهمان تبعات مثبت رو به همراه داره!!! (جای یه ده پونزده تا علامت تعجب داره این آخری)

و بچه های امروزی پرورش یافته با منطقهای مبتنی بر اقتصاد٬ الگوهای کسب و کار و شاید هم صنعتی٬ اون هم با نگرش تیلوریسمی که گاهی اوقات که خوب بهشون نگاه می کنم دقیقا رفتارهای نزدیک به همی رو توی اونها می بینم. جوری که گاهی موقعها فکر می کنم شاید بشه حتی بچه های دوران ما رو توی ۶ تا حداکثر ۱۰ طبقه دسته بندی کرد و برای هر دسته ۸۰ الی ۹۰ درصد خصوصیات رفتاری مشترکشون رو پیش بینی کنیم.

وقتی یاد مادر بزرگم میفتم و اون شبها٬ قصه ها و حکایتها فقط تعجب می کنم!!! بعد با خودم میگم حتما ۲۰ سال خیلی زمان زیادی باید باشه (حتی بیشتر از چند قرن) چون نسلهای قبل از ما چندین قرن اونجوری رشد کردند٬ ولی نسل ما انگار یه جورای عجیب غریبی زیر و رو شده. جوری که انگار این حرفها براش یه جور فان به حساب میاد تا الگوهای رفتاری. و از اونها مثل آرزوهای بر باد رفته یا دور از دسترس یاد می کنه. میگیند نه شاهد جملاتی که توی یکی از ایمیلها برام رسیده بود.

اگر فرصت داشتم کودکم را دوباره بزرگ کنم
بجای آنکه انگشت اشاره ام را به طرف او بگیرم
در کنارش انگشتهایم را در رنگ فرو می بردم و برایش نقاشی می کردم
اگر فرصت داشتم کودکم را دوباره بزرگ کنم
بجای غلط گیری به فکر ایجاد ارتباط بیشتر می بودم
بیشتر از آنکه به ساعتم نگاه کنم به او نگاه می کردم
سعی می کردم درباره اش کمتر بدانم، اما بیشتر به او توجه کنم
بجای اصول راه رفتن، اصول پرواز کردن و دویدن را با او تمرین می کردم
از جدی بازی کردن دست برمی داشتم و بازی را جدی می گرفتم
در مزارع بیشتری می دویدم و به ستارگان بیشتری خیره می شدم
بیشتر در آغوشش می گرفتم و کمتر او را به زور می کشیدم
کمتر سخت می گرفتم و بیشتر تاییدش می کردم
اول احترام به خود را در او می ساختم و بعد خانه و کاشانه را
و بیشتر از آنچه عشق به قدرت را یادش بدهم
قدرت عشق را یادش می دادم

مادربزرگها و پدربزرگهای ما همه اینها رو به ما دادند و فرصت همه رو هم داشتند. شاید ما راه رو گم کردیم؟ شاید هم داریم کم فروشی می کنیم؟ شاید؟؟؟؟

حرف آخر:‌ نمی دونم چی شد که یاد مادر بزرگم و قصه هاش افتادم… یاد قصه هفت برادرون٬ یاد قصه اون پادشاهه٬ یاد قصه حسن کچل… روحش شاد که آموخت مرا به شیوه همگامی.

Categories: عمومي Tags:

۴۰- کارنامه ۸۵

۲۸ اسفند ۱۳۸۵ محمد بدون دیدگاه

یاران همنشین همه از هم جدا شدند                         ماییم و آستانه دولت پناه تو

چند روز پیش که داشتم خونه تکونی می کردم٬ رفتم سراغ کمد کتابها٬ نوشته ها و برگهای قدیمی و شروع به مرتبط کردنشون کردم. همین جور که داشتم ورق میزدم بعضی هاشون رو هم می خوندم. خیلی برام جالب بود. اکثرا برای دانشگاه و دوره لیسانس بودند.

اعلامیه دعوت برای جشن نیمه شعبان سال ۷۸ که اولین کار تیمی جنبی ۷۸ایها توی دانشگاه بود و اولین باری که رضا٬ رحیم٬ امیرعلی و بقیه رو دیدم. یادش بخیر نمی دونم صحبت چی شد که توی همون اولین حضور حال یکی (محمد غ…) گرفته شد. Tongue

چند شماره از هفته نامه آینه که پر بود از خاطرات و نوشته های دوستان. نوشته طنز اکبر در مورد دکتر جعفری و معینی٬ خبر فارغ التحصیلی اولین دکتری دانشکده٬ تبریک شایعه برانگیز در مورد ازدواج یکی از بچه ها٬ گزارش خبری که من از جشن فارغ التحصیلی ۷۴ایها نوشتم و منبع اختلاف شد. ویژه نامه سامانه برای جشن فارغ التحصیلی ۷۴ ایها. عکس ۳*۴ من البته از پشت سر. تاییدیه ها و تکذیبیه های پشت سر هم توی آینه و …

ویژه نامه آینه برای اردوی مشهد ۷۸ که بین دو ترم بود. مسابقه سر ۵۰ هزارتومنی که دانشگاه برای اردو کمک کرده بود در عین اینکه یک میلیون هزینه شده بود٬ عکسهای نشستهای شبانه توی حسینیه٬ صحبتهای مصطفی انوشه در مورد ملق زدن گمار قبل ازدواج. Big Grin عکسهای توی قطار٬ نیشابور٬ قدمگاه و …

ویژه نامه سامانه برای همایش مهندسی صنایع٬ عکسهای پشت صحنه و درگیریهای همایش٬ طنزی که در مورد سعید مقیمی نوشته شده بود. نشست با اساتید اونم ساعت نه شب توی چمنهای فضای سبز بالاتر از فلکه دوم تهرانپارسSurprise٬ بیانیه آخر همایش و …

بگذریم. چقدر زمان زود میگذره. فقط میشه گفت یادش بخیر. بد نیست آدم هر چند وقت یکبار بشینه و گذشته رو مرور کنه. هم جالبه و هم عبرت آموز. به همین خاطر به فکر افتادم کارنامه ۸۴ام رو مرور کنم. ببینم چندتا کار A داشتم٬ چندتا B و الی آخر. بعد هم یه معدل گیری بکنم.

امسال اگر چه با فراز و نشیبهای زیادی روبرو بود ولی چندان از خودم راضی نیستم. در مجموع به خودم نمره B می دم. امسال رو با ترک مدیریت یک تجربه موفق شروع کردم. به خاطر انحرافی که در اهدافش به وجود اومده بود. از راه اندازی و سرپا آوردن اون مجموعه و حتی تصمیم خودم راضیم٬ ولی از این که نتونستم جلوی این انحراف رو بگیرم نه. البته خیلی من هم نمی تونستم تاثیرگذار باشم.

بعد سعی کردیم که یک بنیان جدید رو با امیرعلی و محمد بذاریم و عجیب تلاشی بود. الان که فکر می کنم می بینم که با هیچی سرمایه مالی در مقایسه با کسایی که پولهای کلانی داشتند و فقط با اتکاء به اعتماد به نفسمون کار بزرگی کردیم. تونستیم شرکت اتمسفر (یا بهتر بگم مدیر عاملش رو که عجیب انسان پیچیده ای بودBig Grin) قانع کنیم که ما می تونیم خط دایکستت رو فعال کنیم. چه حیف که حاصل دو ماه تلاش با ۵ دقیقه بی درایتی یک نفر به باد رفت.Sad البته الان که نگاه می کنم کاملا خیریت این ۵ دقیقه بی درایتی اون فرد رو درک می کنم.

از ابتدای سال کنار بزرگانی مثل مهندس اسماعیل زاده٬ جمشیدی٬ رضوی و …  برای گذاشتن یه بنیان جدید دیگه توی یه حوزه کاملا متفاوت سعی و تلاش و برنامه ریزی کردیم که مثل اینکه خدا رو شکر داره به نتیجه میرسه. امیدوارم این هسته کاری به نتایج موفقی برسه. برای بلندمدت خیلی به این جمع اعتقاد دارم. واقعیت اینه که این تیم قویترین تیم علمی٬ تجربی و فرهنگی (توامان) که باهاشون دست به یه کار جدید زدم. راستی یادم رفت جاتون خالی سفر به کندلوس هم با این دوستان رفتیم خیلی خیلی خوش گذشت.

چهار ماه آخر سال هم مسوولیت بار سنگینی رو تحویل گرفتم. که خدا رو شکر تا به حال با قدرت و قوت پیش رفته. خیلی از ایده و فکرهایی رو که برای ابتدای راه داشتم٬ تقریبا الان کلنگ اولیه اش خورده. سال آینده مطمئنا سال پرکار و انشالله پرباریه. علت این هم که چهار ماه این کلنگها به طول انجامید ضعف شدید بدنه اجرایی تیم بود. Whewتوی این مدت یه سری که سنگ اندازی می کردند رفتند٬ یه سری که پتانسیلش رو داشتند و متاسفانه بقیه داشتن کاری می کردند که بذارند برند٬ فعال شدند٬ یک سری تازه نفس هم به تیم اضافه شدند. اگر نحوه تفکر کرخت دولتی مابقی و سطح ریسک پذیریشون هم ارتقاء پیدا کنه٬ که دارم روش کار می کنم٬ سرعت عمل بسیار بالایی پیدا می کنیم.

البته اینها فقط جنبه های کاریم بودند٬ توی زمینه درس و دانشگاه هم اوضاع بد نبود. ارتقاء معدلم تا بالای ۱۷ و چندتا مقاله دستاوردهای مناسبی هستند. (البته معدل که یه جور جهشهBig Grin) دارم روی پایان نامه و سمینارم کار می کنم. امیدوارم دو تا مقاله خوب ازشون در بیاد. در مورد مسایل شخصیم هم برای خودم نوشتم که خصوصیه. اونجا از دو حوزه دیگه راضی ترم فقط یه کم این اواخر مواردی اتفاق افتاد که مابقی دستاوردهام رو تحت شعاع قرار میده.

در کل سال ۸۵ رو سال برنامه ریزی برای رشد میشه دونست تا خود رشد. البته به این امر قایلم که باید امروز کاشت تا فردا درو کرد. ولی ای کاش بودند کسانی هم که پیش تر از ما این طور فکر می کردند. یا بهتر بگم بشتر بودند اینطور افراد. بگذریم… در مجموع معتقدم تا به این اندازه لایق فرازها نبودم و توانمند گذر از نشیبها٬ همه لطف حق تعالی بود که این بارم رو سنگینتر می کنه. قصوری هم اگه بوده که بود٬ از سر غفلت و ضعف من بوده. خدا رو شکر بیشترش برمیگرده به حق الله که امید به کرم خود خدا تحملش رو هموار می کنه. برای خودم و همه دوستانم هم آرزوی سالی سرشار از موفقیت و سربلندی رو دارم.

حرف آخر: شعری از خواجه شیراز که شرافت به حفظ سخن حق تعالی داره٬ مطلع کلام بود و حق سخن اینه که فصل ختام همان سخن حق باشه. «الحمد لله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لولا ان هدانا الله»

Categories: عمومي Tags:

۳۸- همه چیزها یکباره خراب می شوند.

۱ اسفند ۱۳۸۵ محمد بدون دیدگاه

چند روز پیش یکی از دوستان ایمیلی بسیار جالبی فرستاده بود. اصولا عادت به کپی کردن مطلب ندارم٬ ولی حیفم اومد قوانین مورفی رو نخونید. من که به شدت باهاش موافقم. حتی یه کمی هم فکر می کنم محتاطانه برخورد کرده. خطهای قرمز نظرات تکمیلی خودمه ربطی به مورفی نداره!!

قوانین مورفی:

  • نان کره مالیده شده از روی کره ایش به روی فرش سقوط می کند. هر چه فرش گرانتر باشد این احتمال هم بیشتر می شود. (حجم کره هم رابطه مستقیمی با این احتمال دارد.)

  • اگر در توده یا کپه ای به دنبال چیزی بگردی، چیز مورد نظر حتما در ته قرار دارد. (اگر از ته شروع کنی٬ بر عکس خواهد بود٬ و اگر کمی از ته و کمی از سر بگردی٬ حتما آن چیز در وسط قرار دارد.)

  • روزی که چترت را فراموش کنی باران می بارد. (و روزی که چترت را با خود می بری گرمای هوا دو چندان می شود.)

  • هیچ کاری آنطور که به نظر می رسد ساده نیست. (و کارهایی که فکر می کنی پیچیده است در کمال سادگی انجام می شود.)

  • وقتی در ترافیک گیر کرده ای لاینی که تو در آن هستی دیرتر راه می افتد. (و اگر به لاین دیگه ای هم بری که سرعت بیشتری داشته٬ این قانون با تو انتقال پیدا می کند.)

  • هر کاری بیش از آنچه فکرش را می کنی یا دو برابر آنچه باید٬ وقت می برد. مگر اینکه آن کار ساده به نظر برسد که در آن صورت سه برابر وقت می گیرد. (اندازه این ضریب با اهمیت کار و با میزان تلاش تو٬ رابطه مستقیم دارد.)

  • هر چیزی که بتواند خراب شود٬ خراب می شود٬ آن هم در بدترین زمان ممکن. (و هیچ دلیل موجهو  یا سابقه ای از این خرابی وجود ندارد.)

  • اگر فاجعه های مختلفی امکان وقوع داشته باشند، آنچه بیشترین آسیب را در بر خواهد داشت رخ خواهد داد. (و تنها آن فاجعه ای رخ می دهد که برای آن آمادگی لازم را نداشتی.)

  • اگر چیزها را به کار خود رها کنی، از بد به بدتر پیش خواهند رفت. (و اگر هم این کار رو نکنی از بد به بدترین تبدیل خواهند شد.)

  • اگر جایی توقف کنی آدرسی از کسی بپرسی و آنها بگویند "ممکن نیست پیدایش کنی"  مطمئن باش هرگز پیدایش نخواهی کرد. (و اگر بگوید "همین نزدیکیهاست" باید در سمت دیگر شهر به دنبال آن باشی.)

  • اگر چیزی را مقاوم در برابر حماقت احمق ها بسازی احمق باهوش تری پیدا می شود و کارت را خراب می کند. (احتمال پیدا شدن احمق باهوش رابطه مستقیمی با میزان پافشاری توی بر مقاوم سازی دارد.)

  • اگر شلوارت را بدون نگاه کردن بپوشی حتما پشت رو می پوشی. (و اگر با دقت بپوشی دگمه های پیراهنت را اشتباه خواهی بست.)

  • در صورتی که شانس انجام درست یک کار پنجاه پنجاه باشد، احتمال غلط انجام دادن آن نود درصد است. (و احتمال عدم چشم پوشی خطا توسط مدیرتان صد درصد.)

  • وسایل نقلیه اعم از اتوبوس، قطار، هواپیما و … همیشه دیرتر از موعد حرکت می کنند مگر آنکه شما دیر برسید؛ در این صورت درست سر وقت رفته اند. (و اگر زودتر از موعد هم برسید حتما پر خواهند بود.)

  • اگر به نظر می رسد همه چیزها خوب پیش می روند حتماً چیزی را از قلم انداخته ای. (و اگر هم اینطور نباشد٬ حتما موضوع برای اطرافیان بی اهمیت است.)

  • احتمال بد پیش رفتن کارها نسبت مستقیمی با اهمیت آنها دارد. (و البته با میزان تلاش تو)

  • هر وقت خودت را برای انجام دادن کاری آماده کرده ای ناچار می شوی اول کار دیگری را انجام دهی. (و وقتی مشغول انجام کار دوم می شوی٬ کار مهمتر سومی پیش می آید و این سلسله همچنان ادامه دارد.)

فلسفه مورفی:

  • لبخند بزن… فردا روز بدتری است.

قانون ترمودینامیک مورفی:

  • مسائل تحت فشار بدتر می شوند.

بازبینی کمی قانون مورفی:

  • همه چیزها یکباره خراب می شوند.

و اما قوانین استنباط شده از قانون مورفی:

قوانین جاذبه مورفی:

  • شی ء در حال سقوط همیشه جایی فرود می آید که بیشترین ضربه را بزند.

  • جسم نشکن همیشه روی سطحی می افتد که آنقدر سخت باشد که بتواند جسم را بشکند یا ترکی در آن ایجاد کند.

  • قطره رنگ همیشه سوراخی در روزنامه پیدا می کند تا بر فرش زیر آن بچکد (و تا زمانی که خشک نشده، دیده هم نمی شود)

  • اشیاء قیمتی اگر سقوط کنند به مکانهای غیر قابل دسترس مثل کانال آب یا دستگاه زباله خرد کن (آن هم در حالی که روشن است) می افتند.

قوانین عاشقانه مورفی:

  • همه خوب ها تصاحب شده اند.

  • اگر تصاحب نشده باشند حتماً دلیلی دارد.

  • هر چه شخص مذکور بهتر و مناسب تر باشد، فاصله اش از تو بیشتر خواهد بود.

  • ذهن× زیبایی× در دسترس بودن = عددی ثابت  (که این عدد ثابت همیشه صفر است )

  • میزان عشق دیگران نسبت به تو نسبت عکس دارد با میزان علاقه تو به آنها.

  • چیزهایی که یک زن را بیش از هر چیز به مردی جذب می کند همانهایی اند که چند سال بعد بیشترین تنفر را از آنها خواهد داشت.

قوانین اتوبوسی مورفی:

  • اگر تو دیرت شده اتوبوس هم دیر می آید.

  • اگر زود برسی اتوبوس دیر می آید، اگر دیر برسی اتوبوس زود رسیده است.

  • اگر بلیط نداشته باشی پول خورد هم نداری، وقتی پول خورد داری که بلیط هم داری.

  • هر چه بیشتر از دیگران بپرسی که کدام ایستگاه باید پیاده شوی احتمال این که درست پیاده شوی کمتر خواهد شد.

  • مدت زیادی منتظر اتوبوس می مانی و خبری نیست پس سیگاری روشن می کنی. به محض روشن شدن سیگار، اتوبوس می رسد. (به عبارت ساده اگر سیگار را روشن کنی اتوبوس می رسد)

  • اگر برای زودتر رسیدن اتوبوس سیگار را روشن کنی اتوبوس دیرتر می آید.

قوانین مادرانه مورفی:

  • داستان همیشه دو رو دارد، رویی که واقعاً اتفاق افتاده و شیوه ای که مادر به خاطر دارد.

  • هیچ وقت به مادرتان نگویید کاری برای انجام دادن ندارید. او همیشه برایتان کاری پیدا خواهد کرد.

  • مادر همیشه راه بهتری برای انجام کارتان پیشنهاد می کند؛ البته بعد از اینکه کار را به سختی انجام داده باشید.

  • موفقیت ها  به وسیله مادرتان حاصل شده اند، شکست ها تقصیر خودتان است.

  • هر چقدر مادر بیشتر بردن چتر را به شما توصیه کرده باشد احتمال بارش بیشتر است.

  • نصیحت مادرانه ای که با بی توجهی از کنار آن رد شده اید٬ مهم ترین توصیه زندگی تان بوده است.

  • هر چقدر بیشتر سعی کنید چیزی را از مادرتان پنهان کنید او بیشتر به وب کم شبیه می شود.

قوانین درسی مورفی:

  • دانش آموزان جدید از مدرسه هایی می آیند که در آنها هیچ چیز یاد نمی دهند.

  • ۸۰ % امتحانات پایان ترم بر اساس جلسه ای است که در آن غایب بوده ای.

  • وقتی قبل از امتحانات نکات را مرور می کنی٬ مهمترینشان ناخواناترینشان است.

قوانین گرافیکی مورفی:

  • اگر سه طرح را به مشتری ات نشان بدهی طرحی را انتخاب می کند که انتخاب آخر توست.

  • اگر دو طرح را نشان بدهی خواهان طرح سوم است. اگر طرح سومی ارائه کنی یکی از دو طرح اول را انتخاب می کند.

  • دیسک مشتری در سیستم تو خوانده نمی شود.

  • اگر برای خواندن آن نرم افزار پیچیده ای روی سیستمت نصب کنی آخرین باری خواهد بود که چنین دیسکی به دستت می رسد.

خداییش اینجوری نیست؟ یادمه یک بار هم اکبر در مورد کدپیج (انتخاب بین یونیکد و عربیک) همین نظر رو داشت.

حرف آخر: لبخند بزن… فردا روز بدتری است.Big Grin