بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘عمومي’

۷۰- بیرق قرمز حرم

۱۵ مرداد ۱۳۸۷ محمد ۹ دیدگاه

نمی دونم تا به حال به این فکر کردید که چرا بیرق حرم امام حسین (ع) همیشه به رنگ قرمز بوده و هست؟ من برای خودم یه برداشتی داشتم و فکر می کردم که القابی مانند ثارالله باعث قرمز بودن این بیرقه. ولی این سوال همیشه توی ذهنم بی جواب بود که چرا همیشه این بیرق قرمز بوده. مطمئنا این القاب حضرت در طول تاریخ و از زمان واقعه کربلا این گونه متداول و رایج نبوده که عامل سرخی این پرچم باشه. چند وقت پیش نقل قولی از بزرگی می شد که اتفاقا در این خصوص از اون فرد پرسیده بودند. گفتم به مناسب این اعیاد بد نیست به عنوان عیدی برای دوستانم این مطلب رو بنویسم. برای من که خیلی درک این فلسفه جالب بود.

emam-hossein.jpg

قضیه از این قراره که قبل از اسلام قوانین و قواعدی بین اعراب بوده که پس از اسلام هم برخی از آنها توسط پیامبر و مسلمانان پذیرفته شد. از جمله این قواعد جنگ در ماههای حرام بود. اعراب قبل از اسلام جنگ در برخی از ماههای سال را حرام می دانستند. پیامبر و یارانش هم این موضوع را پذیرفتند. لذا اعراب در ماههای حرام به جنگ با هم نمی پرداختند. حال اگر جنگی هم به درازا کشیده می شد و به ماههای حرام می رسید، طرفین از جنگ دست می کشیدند. این دست کشیدن یا با مصالحه همراه بود یا نه. ولی در هر صورت جنگ متوقف می شد. به همین خاطر اگر گروهی همچنان معتقد بودند که حق آنها پایمال شده و به حقشون نرسیدند، بیرق قرمزی رو در میدان جنگ به جا می گذاشت. به این معنی که این یک دست کشیدن از جنگ موقته و جنگ همچنان پس از این دوره، برای احقاق حق صاحب بیرق قرمز ادامه داره.

روایت این طور شده که بیرق قرمز حرم آقا امام حسین (ع) که همیشه تاریخ قرمز بوده، بدین معناست که در کربلا اگر چه جنگ به ظاهر خاتمه یافت، ولی این فقط به معنی دست کشیدن موقت بازماندگان واقعه کربلا از جنگه، و روزی صاحب این حق به احقاق اون برخواهد خواست.

حرف آخر:

نشسته ام سر ره تا که یار باز آید
خزان شدم که دوباره بهار باز آید

ستاره های شب تیرگی نوید آرند
که ماه مردم چشم انتظار باز آید

۶۹- خوراک کودکی

۴ مرداد ۱۳۸۷ محمد ۵ دیدگاه

امشب حوصله ام سررفته بود. رفتم سر ایمیلهام یکیش خیلی توجه ام رو جلب کرد. یاد دوران کودکی به خیر. به نظر من به بچه های این دوره با این فیلمهای فله ای که ژاپنیها به خوردشون میدن، داره ظلم میشه. اگه بچه های دور و برتون رو نگاه کنید، می بینید همه در تخیلات به سر می برند و این چیزی جز نتیجه خوراک ضعیف فرهنگی ما برای اونها نیست. ماها که عمری رو با کاراکترهای واقعی و الگوهای انسانی مثبت در قالب برنامه های کودک سرکردیم، این اوضاع دنیای آشفته ایه که ساختیم. هر روز اون به جنگ و نزاع برای زیاده طلبیهامون میگذره، وای به حال آینده ای که اینها کودکان دیجیمونی بخواند بسازند.

یادش به خیر. اینم محتوی اون ایمیلی که باعث شد این وقت شب دست به قلم بشم. خیلی زیاد بودند ولی چون میدونم اکثرا مشکل پهنای باند دارند دو تا از بهترینهاش رو انتخاب کردم. یکی از برنامه های ایرانی و یکی هم خارجی. البته شاید تعجب برانگیز باشه، ولی حدود سی تا لینک بود که هر کدوم رو چندین بار تماشا کردم ولی باز هم ذره ای از جذابیتشون برام کم نمیشه.

 اینم از جذابترینشون:

 

حرف آخر: این چند وقت درگیر مسایل تغییر و تحولات سازمانی و از همه مهمتر فراهم کردن مقدمات مراسم عروسی هستم. اینه که وقت برای خودم خیلی کم دارم. با این حال سعی می کنم صفحه گاه نوشت رو شده حتی یک خط هم بنویسم، به روز نگه دارم. چون فکر می کنم نوشتنه که میتونه روحم رو زنده نگه داره. روز شمار عدد ۲۴ رو نشون میده و مثل همیشه یکسری از کارها روی زمینه. نمیدونم قبلا نوشتم یا نه ولی یکبار یه پروژه توی شرایط بحران رو با یکی از دوستان داشتیم بررسی می کردیم. گفت نمی دونم چرا همه پروژه ها ما رو توی شرایط فشار و استرس قرار میده، بهش گفتم کجای کاری همه مزه اش به استرسشه، نه موفقیت و شکست. اگه غیر این فکر می کنی برو خودت رو اصلاح کن. [نیشخند]

Categories: عمومي Tags:

۶۸- پارک ساحلی مرجان

۱۸ خرداد ۱۳۸۷ محمد ۱۰ دیدگاه

این روزها پس از قریب به دو سال تازه وقت پیدا کردم تا توی جزیره چرخی بزنم و زیباییهای اون رو با دقت بیشتری ببینم. ساحل مرجان یکی از جذابترین نقاط جزیره است. ساحلی با روزهای رنگی و چشم نواز و شبهایی همراه با صدای مسحور کننده امواج دریا. حتما از شبهای آروم اون هم عکسهایی اینجا میذارم.

پارك ساحلي مرجان - جزيره كيش

يادي از جزيره اي كه من هم سنگي بر بناي آن نهادم.

7 Photos

حرف آخر: فردا دارم بر می گردم جزیره، ولی نمی دونم چرا اینقدر فضای اون به نظرم سنگین میاد. خیلی سخته که تیمی که باهاشون یک سال و نیم هر روز سخت کار کردید، ببینید یکی یکی دارند با بی مهری مدیران جدید میذارند میرند. انگار که قدیمیها همه اشتباه بودند و اینها همه حسن و کمالند. از اون سخت تر اینه که ببینی چیزهایی که با خون دل ساختی دستخوش گروه گرایی شده و داره از بین میره. این فصل از زندگی اگر چه داره سخت و دردناک میگذره، ولی در حین اون چیزهایی رو دیدم و تجربیاتی رو کسب کردم که فکر کنم بسیار ارزشمنده. من که یادم نمیاد نسبت به مدیران قبل از خودمون اینطور بی مهری کرده باشیم، خدا به داد اینها برسه…

۶۷- نوبت امتحان

۱ خرداد ۱۳۸۷ محمد ۵ دیدگاه

صحنه اول: (نمای دور)

کودک دستار بر سر و لباس عربی بر تن، دست مادرش رو گرفته و داره کوچه های خاکی و دیوارها گلی رو یکی یکی طی میکنه. همین طور که میرند به محله ای با ظاهری آراسته میرسند. درب خونه ای می ایستند. مادر با دستان نحیف و رنجورش کلون در رو می گیره و چند بار اون رو می کوبه. بعد از چند لحظه در خونه باز می شه و یک مرد تنومند با چهره ای آفتاب سوخته در آستانه در دیده میشه. مکالمه ای بین زن و مرد اتفاق می افته. گویی زن به مطالبه ی چیزی آمده… چند دقیقه ای به این منوال میگذره و مرد سری به زیر می اندازه و بی مقدمه به داخل میره و در رو می بنده! چهره فرزند مایوس به نظر میرسه، ولی مادر مصمم به راه میفته و کودک هم به دنبالش…

این صحنه بارها و بارها تکرار میشه و هر بار زنی یا مردی بر سر در میاد. ولی هر یک به نحوی پاسخی به مادر و فرزندش می ده و به داخل خونه بر می گرده. یکی سرش رو به زیر میندازه، یکی سری تکون میده، یکی به تندی و خشم جمله ای میگه و همین طور تا آخر خونه ها رو یکی پس از دیگری در می کوبند.

خدایا این زن و فرزند عرب به دنبال چی هستند… مگه چی میگند که یکی رو شرمنده می کنه، یکی رو ناراحت و یکی رو خشمگین…

صحنه دوم (نمای نزدیک؛ صحنه ها یکی پس از دیگری عبور می کنند)

- من اون موقعها حیفا نبودم… نمی دونم اونجا چی گذشته به شما…

- میگند شما خودتون زمینهاتون رو به اسراییلیها فروختید. خوب باید اون موقع فکرش رو می کردید…

- آره منم شنیدم که توی حیفا کشتار بزرگی راه انداخته بودند، ولی ما الان دیگه کاری نمی تونیم بکنیم…

- من و خانوادم اگه بتونیم خودمون و اموالمون رو محافظت کنیم خیلی کار کردیم…

- حق با شماست ولی برای رسیدن به حقتون الان کاری نمیشه کرد. باید کمک ملتهای عرب رو همراه داشته باشیم…

- من پیرتر از اونم که بتونم بیام و جلوی این اسراییلیها بایستیم…

- من هم توی نشست اخیر از شما حمایت کردم ولی نتیجه ای نداشت اونها قدرت بیشتری دارند…

- ای بابا شما ها چرا دست از این سرزمین برنمی دارید شما هم مثل ما زندگیتون رو بکنید. بزارید حکومت دست اونها باشه…

- آره منم با شما همدردی می کنم. حتما در آینده از شما حمایت می کنم ولی الان ما هم گرفتاریهای خودمون رو داریم…

و صحنه درهایی که یکی یکی به روی مادر و فرزندش بسته میشه.

خدایا چقدر این صحنه ها آشناست… خدایا این مردم چرا با این مادر و فرزندش اینطور می کنند… اینها که همه می دونند حق اینها غصب شده…

صحنه سوم (نمای نزدیک؛ نویسنده نشسته و داره متنی رو می نویسه)

انگار کسی کلون در خونه رو می کوبه…

حرف آخر:

فدک فاطمه یعنی ز پی یوسف دل       همچو منصور خریدار سر دار شدن

اللهم صل علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها و سر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک

۶۶- حکایت شیخ و شتر

۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۷ محمد ۱۰ دیدگاه

اندر حکایات روایت کنند که بزرگی را ملال پیری چونان حادث گشت که ملک الموت بر آستان در به نظاره نشسته و بانگ الرحیل بر بن گوش طنین انداز، بدید. چون حال بدین گونه یافت ملازمان و فرزندان بخواند که ریز و درشت را از کرده من حلالیت طلبید و کس از قلم نیفتد که گر این شود، از آن وادی به سلامت گذر نتوانم.

ملازمان هم که دل در گرو شیخ خود داشتند، به غایت توان هر که را صنمی با بزرگشان داشت، به طلب مغفرت یافتند و شرح حال بگفتند و رضا بستاندند و به پیش مرادشان عرضه داشتند. شیخ باز حال خویش آسوده نیافت که یحتمل بنده ای را خاطر از من رنجه است. پس ملازمان بخواست که دام و وحوش گرد ما هم حلالیت بستانید. اطرافیان نیز چون اوضاع شیخ به سامان ندیدند، بکردند آنچه امر کرده بود، تا به اشتر رسیدند و هرچه گفتند بر رگ لجاجت بماند و حلالیت نداد که مرا با شیخ گفتیست.

شیخ هم به حال نزار به پیش اشتر رفت که ای حیوان! دانم که بر تو بار گران نهادم و به صحرا برون بردم و خار دادم و تشنه داشتم و این همه بد آن زمان بر تو روا نمودم که خود پیش سیر بخوردم و آب گوارا بنوشیدم. حال همه را می دانم و با این وصف از تو طلب مغفرت دارم و ملازمان را گویم که تا تو را عمر باقیست، اکرام کرده و در نعمت بدارند. شتر از گفته شیخ چهره در هم کشید که ای بزرگ آن که مرا آفرید، برای بار بردن و خار خوردن و صبر بر تشنگی بساخت. پس تو را بر نوشیدن و تناول طعام و بار گران بر من نهادن حرجی نیست.

اما آن چه از تو بر دل دارم با تو بگویم و زان پس تو را حلال نمایم که روا نباشد کسی را قدرت یابی و عفو نکنی. شیخ چون این بدید، زبان بست و چشم بر دهان اشتر دوخت. شتر گفت روزی بر اسبی در پیش قافله می رفتی. ساربان هم با خیل اشتران از پس حشم تو به راه بود. چندی که بگذشت، ساربان را خاری بر پای آمد و از ادامه راه باز ماند. این شد که کس بر همراهی ما نیافتی و چنین چاره کردی که افسار اشتران بر پشت الاغ بندی. ما بدین چاره تو ناچار بودیم، حال آن که ما را شان و منزلت بر پیروی ساربان بود نه دنباله روی حمار.

حرف آخر:

چند روز پیش دوستی این داستان رو برام تعریف کرد، خیلی آموزنده بود. این شد که بهتر دیدم اون رو با ادبیات خودم بازنویسی کنم تا شما هم از اون بهره ببرید. هر گونه برداشتی از این متن آزاد است، ولی پیش تر بگم که هیچ تعبیر و تفسیری نداره. فقط یک حکایت مفیده و بس. در ضمن بخش کوتاه اما خواندنی و ایمیل لیست سایت رو هم این کنار راه انداختم. اگه نظرتون رو در موردش بدونم خوشحال میشم.

Categories: عمومي Tags: