<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>در گذار عمر &#187; عمومی</title>
	<atom:link href="http://www.lifecycle.ir/cat/general/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.lifecycle.ir</link>
	<description>در گذار عمر روایت سیر من در طول نمودار چرخه عمر زندگیمه، گاهی به بالا، گاهی به پایین...</description>
	<lastBuildDate>Tue, 22 Dec 2009 06:03:58 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=abc</generator>
		<item>
		<title>۸۲- دیواری که آرام فرو می ریزد</title>
		<link>http://www.lifecycle.ir/posts/248</link>
		<comments>http://www.lifecycle.ir/posts/248#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 09:36:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومي]]></category>
		<category><![CDATA[اعتماد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.lifecycle.ir/?p=248</guid>
		<description><![CDATA[چند روز قبل برای پرداخت اقساط به بانک صادرات نزدیک دفتر کارم مراجعه کردم. مانند هر ماه رسید پرداخت و پول را به مسوول باجه سنتی دادم و منتظر شدم تا ته برگ رسیدها را به من برگرداند. (این نکته بماند که این روش پرداخت اقساط تنها اتلاف زمان مشتری بوده و تنها شاید در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چند روز قبل برای پرداخت اقساط به بانک صادرات نزدیک دفتر کارم مراجعه کردم. مانند هر ماه رسید پرداخت و پول را به مسوول باجه سنتی دادم و منتظر شدم تا ته برگ رسیدها را به من برگرداند. (این نکته بماند که این روش پرداخت اقساط تنها اتلاف زمان مشتری بوده و تنها شاید در کشورهایی همچون ما معمول باشد.)</p>
<blockquote><p><span style="color: #ff0000;">کارمند پشت باجه نگاهی به من کرد و گفت: رسید پرداخت قبلی.</span></p>
<p><span style="color: #000080;">گفتم: همراهم نیست. ولی تا به حال از من چنین چیزی نخواسته بودید.</span></p>
<p><span style="color: #ff0000;">- چون وام رو از این شعبه نگرفتی باید مطمئن بشم که قبلا این شعبه پرداخت داشتی.</span></p>
<p><span style="color: #000080;">- این بخشنامه جدیده؟ فعلا که رسید رو همراهم ندارم ولی محل کارم همین کوچه کناریه و هر ماه اقساطم رو اینجا پرداخت می کنم.</span></p>
<p><span style="color: #ff0000;">- نه از قبل هم بوده ولی رعایت نمی شده. در ضمن شما رو یاد نمی آد.</span></p>
<p><span style="color: #000080;">- خوب جای تعجب نداره شما در روز این همه آدمی که میاد و میره رو مگه به یاد میاری؟</span></p>
<p>کارمند ابرویی بالا انداخت و رسید و پول رو به نشونه این که کاری نمی تونه انجام بده روی باجه، جلوی من گذاشت.</p>
<p>با خودم فکر کردم کسی که چنین استدلالی می کنه بحث کردن باهاش به نتیجه ای نمی رسه. گفتم وقتم که تلف شده بختم رو با رئیس شعبه امتحان کنم اگر چه معمولا این جور وقتها رئیس طرف کارمندش رو می گیره، ولی با خودم گفتم نهایت چند دقیقه است. اینه که پیش رئیس شعبه رفتم.</p>
<p><span style="color: #000080;">- سلام، من می خواستم این اقساط رو پرداخت کنم ولی کارمندتون از من رسید پرداختهای قبلی رو خواست، اصرار من برای این که من قبلا هم در این شعبه اقساطم رو پرداخت می کردم به نتیجه ای نرسید. گویا ایشون من رو به خاطر نمیارند.</span></p>
<p><span style="color: #ff6600;">- بخشنامه این جوری میگه تا حالا هم عمل نمی شده ولی اخیرا مشکلاتی پیش اومده که دستور دادیم بهش عمل کنند. شما هم خودت رو بذار جای ما، این کارمند ما از کجا به حرف شما اعتماد کنه که شما راست می گی.</span></p>
<p><span style="color: #000080;">- شما خودت رو بذار جای من، وقتت رو خالی کردی حضوری اومدی بانک، ولی تغییر رویه همیشگی شما باعث شده من تا چند روز دیگه نتونم دوباره وقت بگذارم و اقساطم عقب بیفته. حالا از این حرفها بگذریم شما به حرف من اعتماد ندارید چطور انتظار دارید من به حرف شما اعتماد داشته باشم که شاید به طور مثال از سر سر کیف نبودن پیچ قانون رو موردی سفت کردید؟ یا اینکه دفعه بعد از من یک کپی از هر مدرکی که همراهم نیست نخواید؟</span> (این جمله آخر از انیمیشنی جالبی که این شبها تلویزیون پخش میکنه به ذهنم خطور کرد.)</p>
<p><span style="color: #ff6600;">- یعنی چی ما که نمی خوایم شما رو اذیت کنیم. می خوای بخشنامه اش رو برات بیارم؟</span></p>
<p><span style="color: #000080;">- نه لازم نیست هم شما راست میگید هم من. فقط مشکل اعتماد ما به همدیگه است، که متاسفانه شما برای اون سند و مدرک نیاز دارید. فکر نمی کنید من حق دارم از این در که بیرون رفتم اعتمادم رو به شما و بانک شما از دست بدم؟ و اگر یه روزی با شما در جایگاهی برعکس روبرو شدم بهتون اعتماد نکنم؟</span></p>
<p><span style="color: #ff6600;">- نمی دونم، حالا چه کار کنم؟</span></p>
<p><span style="color: #000080;">- هیچی متاسفم که وقت شما رو گرفتم، شما به کارتون برسید.</span> (البته می خواستم بگم هیچی شما آبتون رو میل بفرمایید که دیدم شاید لطیفه اش رو نشنیده باشه و تعبیر بد کنه)</p></blockquote>
<p>خوب که فکر کردم دیدم بارها از این دست اتفاقات برای من و ممکنه خیلی های دیگه هم افتاده باشه و هر دفعه یک آجر از دیوار اعتماد ما به همدیگه در جامعه با بی توجهی ما پایین می افته. ولی چون به مرور زمان این دیوار داره خراب میشه کسی به فکرش نیست. چند روزه دارم سعی می کنم فقط ۱۰ نفر از کسانی که می شناسم رو لیست کنم که به اونها در سه زمینه مسایل تجربی، علمی و مالی اعتماد کامل دارم و به قول معروف دربست قبولشون دارم ولی لیستم پر نمیشه. پیشنهاد می کنم شما هم امتحان کنید تا متوجه عمق مطلب بشید.</p>
<p>قدیمی ها حرفشون سند بود، خیلی که می خواستند محکمش کنند، یه تار سبیل گرو می گذاشتند. یحتمل علت اینه همه بی اعتمادی از اونجاست که مردم این دوره زمونه، اغلب سبیلشون رو از ته میزنند.</p>
<p>حرف آخر: هنوز هم اقساط رو نرسیدم برم پرداخت کنم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.lifecycle.ir/posts/248/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۷۸- توضیح یا توجیه!!</title>
		<link>http://www.lifecycle.ir/posts/148</link>
		<comments>http://www.lifecycle.ir/posts/148#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 12 May 2009 09:20:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومي]]></category>
		<category><![CDATA[پایان نامه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.lifecycle.ir/posts/148</guid>
		<description><![CDATA[از بهمن ماه تقریبا تمام وقتهای خالیم رو دارم روی پایان نامم کار می کنم. بنا دارم که تا آخر اردیبهشت ماه تمومش کنم و برم برای دفاع. توی کارم هم یه قدری تغییرات داشتم که مزید بر علت شد که وبلاگم رو نتونم به روز کنم. ولی بعد از این غیبت کبری با یه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از بهمن ماه تقریبا تمام وقتهای خالیم رو دارم روی پایان نامم کار می کنم. بنا دارم که تا آخر اردیبهشت ماه تمومش کنم و برم برای دفاع. توی کارم هم یه قدری تغییرات داشتم که مزید بر علت شد که وبلاگم رو نتونم به روز کنم. ولی بعد از این غیبت کبری با یه دنیا حرف و نکته جدید که توی این مدت بهش رسیدم بازم می نویسم.</p>
<p>حرف آخر: هوای غبار آلود این روزها نفس کشیدن رو هر روز سخت تر و سخت تر می کنه… (تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل)</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.lifecycle.ir/posts/148/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۷۵- آیا نیست یاری کننده ای</title>
		<link>http://www.lifecycle.ir/posts/143</link>
		<comments>http://www.lifecycle.ir/posts/143#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 31 Dec 2008 11:12:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومي]]></category>
		<category><![CDATA[امام حسین (ع)]]></category>
		<category><![CDATA[فلسطین]]></category>
		<category><![CDATA[ماه محرم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.lifecycle.ir/?p=143</guid>
		<description><![CDATA[اگر خوب گوش فرا دهی باز صدای مسلم را می شنوی که فریاد می زند؛ &#8220;نیست یاری کننده ای که مرا یاری کند&#8221; آری نیست و مسلم بیش از هر کس می دانست که نیست یاری کننده ای، ولی باز فریاد می زد. دوباره و سه باره &#8230; حجت بر مردم زمانه مسلم باید تمام [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اگر خوب گوش فرا دهی باز صدای مسلم را می شنوی که فریاد می زند؛</p>
<p>&#8220;<strong>نیست یاری کننده ای که مرا یاری کند</strong>&#8221;</p>
<p>آری نیست و مسلم بیش از هر کس می دانست که نیست یاری کننده ای، ولی باز فریاد می زد. دوباره و سه باره &#8230; حجت بر مردم زمانه مسلم باید تمام می شد.</p>
<p>پدران، ندای هل من ناصر علی را بارها در جمل و صفین و نهروان شنیدند، ولی علی باز هم بر منبر می رفت و بر گوش آنان می خواند، مگر دستی به یاری برآید. آیا علی بیش از هر کس نمی دانست که نیست یاری کننده ای&#8230; حجت بر مردم زمانه علی باید تمام می شد.</p>
<p>پسران، حسن را در نماز تنها گذاشتند، ولی باز حسن هر صبح و شام آنان را موعظه می کرد مگر کسی به یاری برخیزد. آیا حسن بیش از هر کس نمی دانست که نیست یاری کننده ای&#8230; حجت بر مردم زمانه حسن بن علی نیز باید تمام می شد.</p>
<p>نوادگان، حسین و یارانش را در کربلا به خون نشاندند، ولی تا آخرین لحظه حسین آنان را به سوی حقیقت فرا می خواند. آیا حسین بیش از هر کس نمی دانست که نیست یاری کننده ای&#8230;حجت بر مردم زمانه حسین بن علی هم باید تمام می شد.</p>
<p>این پایان ماجرا نبود. نسل به نسل مردمی از پس یکدیگر بانگ یاریجویی حق را شنیدند و آن را فرو گذاشتند، با علی بن حسین، محمد بن علی، جعفر بن محمد، موسی بن جعفر، علی بن موسی، محمد بن علی، علی بن محمد، حسن بن علی همان کردند که با علی&#8230; و حجت بر یکایک آنها تمام شد. چرا که ندای هل من ناصر حق را شنیدند و به هر دلیلی دستی برای یاری دراز نکردند و عجب آن که ظالمان تاریخ هر بار که سستی این جماعت دیدند، یک گام به پیش نهادند و چه پست شد انسان که حق به غیبت مصلحت یافت تا به حضور&#8230; و نه این است که آنان به واسطه جراتی که ظالمان یافتند و هر روز عرصه بر حق تنگتر شد، در ریختن خون علی و فرزندانش شریکند.</p>
<p>خدایا امروز صدای هل من ناصر مردمی مظلوم از باریکه ای به گوش می رسد. چه شقاوت یافته ظالم که این چنین پیش روی جهانی، مردمی را به خاک و خون می کشد و چه مظلوم شده حق که بر این خاک پهناور تو اندک زمینی را هم برای زندگی بدان نمی پسندند. خدایا ترس دارم که این باب رجعت را به سستی فروگذاریم و حجت بر ما نیز تمام شود.</p>
<p>حرف آخر: این شبها فرصت خوبیه که گوشهامون اگر گرفته باز کنیم و قدری هم کنار ذکر مصیبت اهل بیت، فکر کنیم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.lifecycle.ir/posts/143/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۷۴- در حد فاصل بین دو پله</title>
		<link>http://www.lifecycle.ir/posts/142</link>
		<comments>http://www.lifecycle.ir/posts/142#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 27 Oct 2008 06:50:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومي]]></category>
		<category><![CDATA[اسباب کشی]]></category>
		<category><![CDATA[تغییر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.lifecycle.ir/?p=142</guid>
		<description><![CDATA[دوشنبه گذشته بعد از دو سال بالا و پایین با جزیره آروم و زیبامون خداحافظی کردیم و به این شهر پرهیاهو برگشتیم. این دو سه هفته درگیر تسویه حساب با سازمان، اسباب کشی (اثاث کشی؟)، گمرک، راه اندازی خونه جدید و&#8230; هستم و از اونجایی که این تغییر به سرعت اتفاق افتاد، تنظیمات خونه جدید [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[
<a href="http://www.lifecycle.ir/wp-content/gallery/public/house.jpg" title="" class="lightview" rel="gallery[singlepic75]" >
	<img class="ngg-singlepic" src="http://www.lifecycle.ir/wp-content/gallery/cache/75__x_house.jpg" alt="house.jpg" title="house.jpg" />
</a>

<p>دوشنبه گذشته بعد از دو سال بالا و پایین با جزیره آروم و زیبامون خداحافظی کردیم و به این شهر پرهیاهو برگشتیم. این دو سه هفته درگیر تسویه حساب با سازمان، اسباب کشی (اثاث کشی؟)، گمرک، راه اندازی خونه جدید و&#8230; هستم و از اونجایی که این تغییر به سرعت اتفاق افتاد، تنظیمات خونه جدید یه قدری زمان بر شد. فکر کنم تا انتهای هفته آینده هم ادامه داره&#8230; این چند هفته اتفاقات جالبی برام پیش اومد به خصوص توی گمرک. تغییر چهره ۱۸۰ درجه ای برخی مدیران، قدرت شبکه ارتباطات غیررسمی، سیاسی بازی بعضیها و البته وقاحت و نامردیهای بعضی دیگه و&#8230; همین طور در مورد سازمان و تفاوت برخورد آدمها با این موضوع متناسب با تجربه شون. البته نقدا به امور سنگینتر و حیاتی تری در زندگی از جمله ساخت کابینت، چیدمان اثاثیه خانه و از این دست مشغولم. [چشمک] اگه خدا کمک کنه با دوتا از دوستان هم برنامه نگارش یه کتاب جدید رو گذاشتیم که ایده های جالبی براش داریم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.lifecycle.ir/posts/142/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۷۱- ترک عرشه کشتی</title>
		<link>http://www.lifecycle.ir/posts/135</link>
		<comments>http://www.lifecycle.ir/posts/135#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 05 Sep 2008 10:26:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومي]]></category>
		<category><![CDATA[مديريت و سازمان]]></category>
		<category><![CDATA[استعفا]]></category>
		<category><![CDATA[توسعه سازمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.lifecycle.ir/?p=135</guid>
		<description><![CDATA[ بالاخره بعد از دو سال شنبه گذشته بار مسوولیت کاریم در سمت یک مدیر اجرایی رو که شبانه روزم رو پر کرده بود تحویل دادم و این یک هفته رو فقط استراحت کردم. حرفهای بسیاری برای گفتن دارم از تجربه این دو سال. نانوشته ها و ناگفته هایی که حالا دیگه تا رفتن به سراغ یک کار [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> 
<a href="http://www.lifecycle.ir/wp-content/gallery/public/ship.jpg" title="" class="lightview" rel="gallery[singlepic74]" >
	<img class="ngg-singlepic ngg-right" src="http://www.lifecycle.ir/wp-content/gallery/cache/74__160x115_ship.jpg" alt="ship.jpg" title="ship.jpg" />
</a>
بالاخره بعد از دو سال شنبه گذشته بار مسوولیت کاریم در سمت یک مدیر اجرایی رو که شبانه روزم رو پر کرده بود تحویل دادم و این یک هفته رو فقط استراحت کردم. حرفهای بسیاری برای گفتن دارم از تجربه این دو سال. نانوشته ها و ناگفته هایی که حالا دیگه تا رفتن به سراغ یک کار اجرایی دیگه وقت دارم تا بنویسمشون.</p>
<p>از مجموع این دو سال به غیر از شش ماه آخر اون که اکثر پروژه ها متوقف شده بود خیلی راضیم. البته شش ماه اخیر که با تغییرات مدیریت ارشد سازمان مواجه شدم برای من که دولت رو اینقدر از نزدیک حس نکرده بودم تجربه بزرگی بود. علت خیلی از مسایل و مشکلاتمون در مسیر توسعه کشور رو نمی دونستم. نمی فهمیدم چرا ما با این همه نیروی کار جوان و منابع چرا مسیر توسعه رو زیگزاگ طی می کنیم و هر روز از رقبامون عقبتر می افتیم. قبلتر مشکل رو در سوء مدیریت می دونستم و فکر می کردم اگر ما تونستیم در طول این یک سال و نیم موتور بخشی از این کشور رو به کار بندازیم حتما با <strong>توسعه مدیران</strong> میشه این حرکت رو سرعت بخشید. امروز ولی معتقدم هیچ دارویی برای این کشور جز حرکت به سوی <strong>ایجاد ثبات در مسیر توسعه</strong> نمی تونه کارساز باشه.</p>
<p>امروز معتقدم ما نیاز به مدیرانی قوی و کار کشته داریم اما این فقط سرعت رسیدن به هدف رو می تونه زیاد کنه. خدا رو شکر! در هر لایه ای که فکر کنیم کشورهایی پیشتازتر از ما در مسیر توسعه برای الگوبرداری هستند پس مقصدها مشخصند. <strong>تنها تفاوت در افراد مختلف تفاوت انتخاب مسیر و وسیله رسیدن به مقصد</strong> است.</p>
<p>هر انسانی هم با همه لجاجتی که داره اگه در طول مدت زمانی که سکان حرکت رو در دست داره به اشتباه هم بره به مرور متوجه میشه و مسیرش رو اصلاح می کنه. پس دیر یا زود به مقصد میرسه. البته این فرض که تا ابد همه در هر جایگاهی ثابت باشند فرض محال و اساسا نادرسته. ولی اگر وسط راه مدام سکان از این دست به اون دست بشه فقط در یک حالت مقصد دست یافتنی میشه و اون وقتیه که همه این سکان داران در مورد مسیر و وسیله رسیدن به مقصد اتفاق نظر داشته باشند.</p>
<p>نمی دونم تا حالا به این فکر کردید که چرا یک کشتی با این که در ساعات مختلف یک سفر طولانی دریایی سکان داران مختلفی داره با وجود طوفان و شرایط جوی مختلف به مقصد میرسه. به نظر من نقش اصلی رو قطب نما و نقشه بازی نمی کنه. چرا که اینها هر روز تغییر می کنند. یک رو از روی ستاره ها مسیر پیدا میشه یک روز قطب نما و نقشه یه روز هم جی پی اس. تنها عامل مهم پذیرش مسیر و وسیله حرکت توسط سکانداران مختلف در طول مسیر حرکته.</p>
<p>این طوری میشه که شما در جریان توسعه قرار می گیرید. خوب اون موقع است که باید دید که چطور میشه سرعت رو افزایش داد. متاسفانه ما هنوز در بهترین حالت که به دسته بازیها نپردازیم، همچنان درگیر سلایق در وسیله و راه و گاهی هم حتی مقصدیم!!</p>
<p>حرف آخر: &#8220;<em>خدا را شاکرم که در طول این مدت به زعم اغلب متخصصینی که مدت زمانی را از نزدیک و با نگاهی منصفانه و فنی با مسیر رشد فناوری اطلاعات جزیره آشنا شده اند، روند پیشرفت مثبت بوده است. این نیست جز در پرتو الطاف الهی، همکاری تیم جوان فناوری اطلاعات، بهره گیری از تجارب بزرگان و حمایتهای مدیران ارشد سازمان. البته به طور قطع مشکلاتی نیز در این مسیر بوده که همواره با اتکاء به انعطاف پذیری و پشتکار نسل جوان در مواجهه با انتقادات منصفانه و سازنده در رفع آنها کوشیده ایم. با این اوصاف همواره سعی در بالاتر بردن سطح انتظارات و توقعات از طریق اطلاع رسانی و فرهنگ سازی در زمینه فناوری اطلاعات داشته ایم که بخش عمده این انتقادات بدین واسطه بوده و ما مشتاقانه از آنها استقبال نموده ایم. چرا که معتقدیم به کارگیری گسترده فناریهای نوینی همچون فناوری اطلاعات در جامعه، در گرو رشد میزان نیازمندی مردم به آن و به تبع مطالبات و خواسته های مردم از متولیان و سیاست گذاران امر در این زمینه خواهد بود.</em>&#8221; این بخشی از حرف آخر من برای سازمان بود، بی مناسبت ندیدم که اینجا بذارم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.lifecycle.ir/posts/135/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۷۰- بیرق قرمز حرم</title>
		<link>http://www.lifecycle.ir/posts/134</link>
		<comments>http://www.lifecycle.ir/posts/134#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 05 Aug 2008 16:55:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومي]]></category>
		<category><![CDATA[امام حسین (ع)]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.lifecycle.ir/?p=134</guid>
		<description><![CDATA[نمی دونم تا به حال به این فکر کردید که چرا بیرق حرم امام حسین (ع) همیشه به رنگ قرمز بوده و هست؟ من برای خودم یه برداشتی داشتم و فکر می کردم که القابی مانند ثارالله باعث قرمز بودن این بیرقه. ولی این سوال همیشه توی ذهنم بی جواب بود که چرا همیشه این [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نمی دونم تا به حال به این فکر کردید که چرا بیرق حرم امام حسین (ع) همیشه به رنگ قرمز بوده و هست؟ من برای خودم یه برداشتی داشتم و فکر می کردم که القابی مانند ثارالله باعث قرمز بودن این بیرقه. ولی این سوال همیشه توی ذهنم بی جواب بود که چرا همیشه این بیرق قرمز بوده. مطمئنا این القاب حضرت در طول تاریخ و از زمان واقعه کربلا این گونه متداول و رایج نبوده که عامل سرخی این پرچم باشه. چند وقت پیش نقل قولی از بزرگی می شد که اتفاقا در این خصوص از اون فرد پرسیده بودند. گفتم به مناسب این اعیاد بد نیست به عنوان عیدی برای دوستانم این مطلب رو بنویسم. برای من که خیلی درک این فلسفه جالب بود.</p>

<a href="http://www.lifecycle.ir/wp-content/gallery/public/emam-hossein.jpg" title="حرم امام حسين (ع)" class="lightview" rel="gallery[singlepic73]" >
	<img class="ngg-singlepic ngg-center" src="http://www.lifecycle.ir/wp-content/gallery/cache/73__320x240_emam-hossein.jpg" alt="emam-hossein.jpg" title="emam-hossein.jpg" />
</a>

<p>قضیه از این قراره که قبل از اسلام قوانین و قواعدی بین اعراب بوده که پس از اسلام هم برخی از آنها توسط پیامبر و مسلمانان پذیرفته شد. از جمله این قواعد جنگ در ماههای حرام بود. اعراب قبل از اسلام جنگ در برخی از ماههای سال را حرام می دانستند. پیامبر و یارانش هم این موضوع را پذیرفتند. لذا اعراب در ماههای حرام به جنگ با هم نمی پرداختند. حال اگر جنگی هم به درازا کشیده می شد و به ماههای حرام می رسید، طرفین از جنگ دست می کشیدند. این دست کشیدن یا با مصالحه همراه بود یا نه. ولی در هر صورت جنگ متوقف می شد. به همین خاطر اگر گروهی همچنان معتقد بودند که حق آنها پایمال شده و به حقشون نرسیدند، بیرق قرمزی رو در میدان جنگ به جا می گذاشت. به این معنی که این یک دست کشیدن از جنگ موقته و جنگ همچنان پس از این دوره، برای احقاق حق صاحب بیرق قرمز ادامه داره.</p>
<p>روایت این طور شده که بیرق قرمز حرم آقا امام حسین (ع) که همیشه تاریخ قرمز بوده، بدین معناست که در کربلا اگر چه جنگ به ظاهر خاتمه یافت، ولی این فقط به معنی دست کشیدن موقت بازماندگان واقعه کربلا از جنگه، و روزی صاحب این حق به احقاق اون برخواهد خواست.</p>
<p>حرف آخر:</p>
<p>نشسته ام سر ره تا که یار باز آید<br />
خزان شدم که دوباره بهار باز آید</p>
<p>ستاره های شب تیرگی نوید آرند<br />
که ماه مردم چشم انتظار باز آید</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.lifecycle.ir/posts/134/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۶۹- خوراک کودکی</title>
		<link>http://www.lifecycle.ir/posts/132</link>
		<comments>http://www.lifecycle.ir/posts/132#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 24 Jul 2008 19:44:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومي]]></category>
		<category><![CDATA[دوران كودكي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.lifecycle.ir/?p=132</guid>
		<description><![CDATA[امشب حوصله ام سررفته بود. رفتم سر ایمیلهام یکیش خیلی توجه ام رو جلب کرد. یاد دوران کودکی به خیر. به نظر من به بچه های این دوره با این فیلمهای فله ای که ژاپنیها به خوردشون میدن، داره ظلم میشه. اگه بچه های دور و برتون رو نگاه کنید، می بینید همه در تخیلات [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امشب حوصله ام سررفته بود. رفتم سر ایمیلهام یکیش خیلی توجه ام رو جلب کرد. یاد دوران کودکی به خیر. به نظر من به بچه های این دوره با این فیلمهای فله ای که ژاپنیها به خوردشون میدن، داره ظلم میشه. اگه بچه های دور و برتون رو نگاه کنید، می بینید همه در تخیلات به سر می برند و این چیزی جز نتیجه خوراک ضعیف فرهنگی ما برای اونها نیست. ماها که عمری رو با کاراکترهای واقعی و الگوهای انسانی مثبت در قالب برنامه های کودک سرکردیم، این اوضاع دنیای آشفته ایه که ساختیم. هر روز اون به جنگ و نزاع برای زیاده طلبیهامون میگذره، وای به حال آینده ای که اینها کودکان دیجیمونی بخواند بسازند.</p>
<p>یادش به خیر. اینم محتوی اون ایمیلی که باعث شد این وقت شب دست به قلم بشم. خیلی زیاد بودند ولی چون میدونم اکثرا مشکل پهنای باند دارند دو تا از بهترینهاش رو انتخاب کردم. یکی از برنامه های ایرانی و یکی هم خارجی. البته شاید تعجب برانگیز باشه، ولی حدود سی تا لینک بود که هر کدوم رو چندین بار تماشا کردم ولی باز هم ذره ای از جذابیتشون برام کم نمیشه.</p>
<p style="TEXT-ALIGN: center"><object classid="clsid:d27cdb6e-ae6d-11cf-96b8-444553540000" width="425" height="344" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"><param name="allowFullScreen" value="true" /><param name="src" value="http://www.youtube.com/v/RZ-CQEF5Or4&amp;hl=en&amp;fs=1" /><embed type="application/x-shockwave-flash" width="425" height="344" src="http://www.youtube.com/v/RZ-CQEF5Or4&amp;hl=en&amp;fs=1" allowfullscreen="true"></embed></object>
</p>
<p style="TEXT-ALIGN: center"> اینم از جذابترینشون:</p>
<p style="text-align: center;"> <object classid="clsid:d27cdb6e-ae6d-11cf-96b8-444553540000" width="425" height="344" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"><param name="allowFullScreen" value="true" /><param name="src" value="http://www.youtube.com/v/U4W1jRM-EX8&amp;hl=en&amp;fs=1" /><embed type="application/x-shockwave-flash" width="425" height="344" src="http://www.youtube.com/v/U4W1jRM-EX8&amp;hl=en&amp;fs=1" allowfullscreen="true"></embed></object></p>
<p>حرف آخر: این چند وقت درگیر مسایل تغییر و تحولات سازمانی و از همه مهمتر فراهم کردن مقدمات مراسم عروسی هستم. اینه که وقت برای خودم خیلی کم دارم. با این حال سعی می کنم صفحه گاه نوشت رو شده حتی یک خط هم بنویسم، به روز نگه دارم. چون فکر می کنم نوشتنه که میتونه روحم رو زنده نگه داره. روز شمار عدد ۲۴ رو نشون میده و مثل همیشه یکسری از کارها روی زمینه. نمیدونم قبلا نوشتم یا نه ولی یکبار یه پروژه توی شرایط بحران رو با یکی از دوستان داشتیم بررسی می کردیم. گفت نمی دونم چرا همه پروژه ها ما رو توی شرایط فشار و استرس قرار میده، بهش گفتم کجای کاری همه مزه اش به استرسشه، نه موفقیت و شکست. اگه غیر این فکر می کنی برو خودت رو اصلاح کن. <img src='http://www.lifecycle.ir/wp-includes/images/smilies/icon_mrgreen.gif' alt='[نیشخند]' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.lifecycle.ir/posts/132/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۶۸- پارک ساحلی مرجان</title>
		<link>http://www.lifecycle.ir/posts/115</link>
		<comments>http://www.lifecycle.ir/posts/115#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 07 Jun 2008 06:46:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومي]]></category>
		<category><![CDATA[پستهای تصویری]]></category>
		<category><![CDATA[جزیره کیش]]></category>
		<category><![CDATA[ساحل مرجان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.lifecycle.ir/posts/115</guid>
		<description><![CDATA[این روزها پس از قریب به دو سال تازه وقت پیدا کردم تا توی جزیره چرخی بزنم و زیباییهای اون رو با دقت بیشتری ببینم. ساحل مرجان یکی از جذابترین نقاط جزیره است. ساحلی با روزهای رنگی و چشم نواز و شبهایی همراه با صدای مسحور کننده امواج دریا. حتما از شبهای آروم اون هم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">این روزها پس از قریب به دو سال تازه وقت پیدا کردم تا توی جزیره چرخی بزنم و زیباییهای اون رو با دقت بیشتری ببینم. ساحل مرجان یکی از جذابترین نقاط جزیره است. ساحلی با روزهای رنگی و چشم نواز و شبهایی همراه با صدای مسحور کننده امواج دریا. حتما از شبهای آروم اون هم عکسهایی اینجا میذارم.</p>
<div class="ngg-albumoverview">	
	<!-- List of galleries -->
	
	<div class="ngg-album">
		<div class="ngg-albumtitle"><a href="http://www.lifecycle.ir/gallery/marjanpark">پارك ساحلي مرجان - جزيره كيش</a></div>
			<div class="ngg-albumcontent">
				<div class="ngg-thumbnail">
					<a href="http://www.lifecycle.ir/gallery/marjanpark"><img class="Thumb" alt="پارك ساحلي مرجان - جزيره كيش" src="http://www.lifecycle.ir/wp-content/gallery/kish-marjan-beach/thumbs/thumbs_picture-003.jpg"/></a>
				</div>
				<div class="ngg-description">
				<p>يادي از جزيره اي كه من هم سنگي بر بناي آن نهادم.</p>
								<p><strong>7</strong> Photos</p>
							</div>
		</div>
	</div>

 	 	
	<!-- Pagination -->
 	<div class="ngg-clear"></div> 	
</div>

<p align="justify">حرف آخر: فردا دارم بر می گردم جزیره، ولی نمی دونم چرا اینقدر فضای اون به نظرم سنگین میاد. خیلی سخته که تیمی که باهاشون یک سال و نیم هر روز سخت کار کردید، ببینید یکی یکی دارند با بی مهری مدیران جدید میذارند میرند. انگار که قدیمیها همه اشتباه بودند و اینها همه حسن و کمالند. از اون سخت تر اینه که ببینی چیزهایی که با خون دل ساختی دستخوش گروه گرایی شده و داره از بین میره. این فصل از زندگی اگر چه داره سخت و دردناک میگذره، ولی در حین اون چیزهایی رو دیدم و تجربیاتی رو کسب کردم که فکر کنم بسیار ارزشمنده. من که یادم نمیاد نسبت به مدیران قبل از خودمون اینطور بی مهری کرده باشیم، خدا به داد اینها برسه&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.lifecycle.ir/posts/115/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۶۷- نوبت امتحان</title>
		<link>http://www.lifecycle.ir/posts/100</link>
		<comments>http://www.lifecycle.ir/posts/100#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 21 May 2008 06:18:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومي]]></category>
		<category><![CDATA[فاطمه الزهرا (س)]]></category>
		<category><![CDATA[فدک]]></category>
		<category><![CDATA[فلسطین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.lifecycle.ir/posts/100</guid>
		<description><![CDATA[صحنه اول: (نمای دور) کودک دستار بر سر و لباس عربی بر تن، دست مادرش رو گرفته و داره کوچه های خاکی و دیوارها گلی رو یکی یکی طی میکنه. همین طور که میرند به محله ای با ظاهری آراسته میرسند. درب خونه ای می ایستند. مادر با دستان نحیف و رنجورش کلون در رو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify"><strong>صحنه اول: (نمای دور)</strong></p>
<p align="justify">کودک دستار بر سر و لباس عربی بر تن، دست مادرش رو گرفته و داره کوچه های خاکی و دیوارها گلی رو یکی یکی طی میکنه. همین طور که میرند به محله ای با ظاهری آراسته میرسند. درب خونه ای می ایستند. مادر با دستان نحیف و رنجورش کلون در رو می گیره و چند بار اون رو می کوبه. بعد از چند لحظه در خونه باز می شه و یک مرد تنومند با چهره ای آفتاب سوخته در آستانه در دیده میشه. مکالمه ای بین زن و مرد اتفاق می افته. گویی زن به مطالبه ی چیزی آمده&#8230; چند دقیقه ای به این منوال میگذره و مرد سری به زیر می اندازه و بی مقدمه به داخل میره و در رو می بنده! چهره فرزند مایوس به نظر میرسه، ولی مادر مصمم به راه میفته و کودک هم به دنبالش&#8230;</p>
<p align="justify">این صحنه بارها و بارها تکرار میشه و هر بار زنی یا مردی بر سر در میاد. ولی هر یک به نحوی پاسخی به مادر و فرزندش می ده و به داخل خونه بر می گرده. یکی سرش رو به زیر میندازه، یکی سری تکون میده، یکی به تندی و خشم جمله ای میگه و همین طور تا آخر خونه ها رو یکی پس از دیگری در می کوبند.</p>
<p align="justify"><em>خدایا این زن و فرزند عرب به دنبال چی هستند&#8230; مگه چی میگند که یکی رو شرمنده می کنه، یکی رو ناراحت و یکی رو خشمگین&#8230;</em></p>
<p align="justify"><strong>صحنه دوم (نمای نزدیک؛ صحنه ها یکی پس از دیگری عبور می کنند)</strong></p>
<blockquote>
<p align="justify"><span style="color: #800000;">- من اون موقعها حیفا نبودم&#8230; نمی دونم اونجا چی گذشته به شما&#8230;</span></p>
<p align="justify"><span style="color: #ff0000;">- میگند شما خودتون زمینهاتون رو به اسراییلیها فروختید. خوب باید اون موقع فکرش رو می کردید&#8230;</span></p>
<p align="justify">- آره منم شنیدم که توی حیفا کشتار بزرگی راه انداخته بودند، ولی ما الان دیگه کاری نمی تونیم بکنیم&#8230;</p>
<p align="justify"><span style="color: #804000;">- من و خانوادم اگه بتونیم خودمون و اموالمون رو محافظت کنیم خیلی کار کردیم&#8230;</span></p>
<p align="justify"><span style="color: #004000;">- حق با شماست ولی برای رسیدن به حقتون الان کاری نمیشه کرد. باید کمک ملتهای عرب رو همراه داشته باشیم&#8230;</span></p>
<p align="justify"><span style="color: #400040;">- من پیرتر از اونم که بتونم بیام و جلوی این اسراییلیها بایستیم&#8230;</span></p>
<p align="justify"><span style="color: #008080;">- من هم توی نشست اخیر از شما حمایت کردم ولی نتیجه ای نداشت اونها قدرت بیشتری دارند&#8230;</span></p>
<p align="justify"><span style="color: #800040;">- ای بابا شما ها چرا دست از این سرزمین برنمی دارید شما هم مثل ما زندگیتون رو بکنید. بزارید حکومت دست اونها باشه&#8230;</span></p>
<p align="justify"><span style="color: #804000;">- آره منم با شما همدردی می کنم. حتما در آینده از شما حمایت می کنم ولی الان ما هم گرفتاریهای خودمون رو داریم&#8230;</span></p>
</blockquote>
<p align="justify">و صحنه درهایی که یکی یکی به روی مادر و فرزندش بسته میشه.</p>
<p align="justify"><em>خدایا چقدر این صحنه ها آشناست&#8230; خدایا این مردم چرا با این مادر و فرزندش اینطور می کنند&#8230; اینها که همه می دونند حق اینها غصب شده&#8230;</em></p>
<p align="justify"><strong>صحنه سوم (نمای نزدیک؛ نویسنده نشسته و داره متنی رو می نویسه)</strong></p>
<p align="justify">انگار کسی کلون در خونه رو می کوبه&#8230;</p>
<p align="justify">حرف آخر:</p>
<p align="justify">فدک فاطمه یعنی ز پی یوسف دل       همچو منصور خریدار سر دار شدن</p>
<p align="justify">اللهم صل علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها و سر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.lifecycle.ir/posts/100/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۶۶- حکایت شیخ و شتر</title>
		<link>http://www.lifecycle.ir/posts/94</link>
		<comments>http://www.lifecycle.ir/posts/94#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 May 2008 09:34:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومي]]></category>
		<category><![CDATA[حكايت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.lifecycle.ir/?p=94</guid>
		<description><![CDATA[اندر حکایات روایت کنند که بزرگی را ملال پیری چونان حادث گشت که ملک الموت بر آستان در به نظاره نشسته و بانگ الرحیل بر بن گوش طنین انداز، بدید. چون حال بدین گونه یافت ملازمان و فرزندان بخواند که ریز و درشت را از کرده من حلالیت طلبید و کس از قلم نیفتد که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">اندر حکایات روایت کنند که بزرگی را ملال پیری چونان حادث گشت که ملک الموت بر آستان در به نظاره نشسته و بانگ الرحیل بر بن گوش طنین انداز، بدید. چون حال بدین گونه یافت ملازمان و فرزندان بخواند که ریز و درشت را از کرده من حلالیت طلبید و کس از قلم نیفتد که گر این شود، از آن وادی به سلامت گذر نتوانم.</p>
<p align="justify">ملازمان هم که دل در گرو شیخ خود داشتند، به غایت توان هر که را صنمی با بزرگشان داشت، به طلب مغفرت یافتند و شرح حال بگفتند و رضا بستاندند و به پیش مرادشان عرضه داشتند. شیخ باز حال خویش آسوده نیافت که یحتمل بنده ای را خاطر از من رنجه است. پس ملازمان بخواست که دام و وحوش گرد ما هم حلالیت بستانید. اطرافیان نیز چون اوضاع شیخ به سامان ندیدند، بکردند آنچه امر کرده بود، تا به اشتر رسیدند و هرچه گفتند بر رگ لجاجت بماند و حلالیت نداد که مرا با شیخ گفتیست.</p>
<p align="justify">شیخ هم به حال نزار به پیش اشتر رفت که ای حیوان! دانم که بر تو بار گران نهادم و به صحرا برون بردم و خار دادم و تشنه داشتم و این همه بد آن زمان بر تو روا نمودم که خود پیش سیر بخوردم و آب گوارا بنوشیدم. حال همه را می دانم و با این وصف از تو طلب مغفرت دارم و ملازمان را گویم که تا تو را عمر باقیست، اکرام کرده و در نعمت بدارند. شتر از گفته شیخ چهره در هم کشید که ای بزرگ آن که مرا آفرید، برای بار بردن و خار خوردن و صبر بر تشنگی بساخت. پس تو را بر نوشیدن و تناول طعام و بار گران بر من نهادن حرجی نیست.</p>
<p align="justify">اما آن چه از تو بر دل دارم با تو بگویم و زان پس تو را حلال نمایم که روا نباشد کسی را قدرت یابی و عفو نکنی. شیخ چون این بدید، زبان بست و چشم بر دهان اشتر دوخت. شتر گفت روزی بر اسبی در پیش قافله می رفتی. ساربان هم با خیل اشتران از پس حشم تو به راه بود. چندی که بگذشت، ساربان را خاری بر پای آمد و از ادامه راه باز ماند. این شد که کس بر همراهی ما نیافتی و چنین چاره کردی که افسار اشتران بر پشت الاغ بندی. ما بدین چاره تو ناچار بودیم، حال آن که ما را شان و منزلت بر پیروی ساربان بود نه دنباله روی حمار.</p>
<p align="justify">حرف آخر:</p>
<p align="justify">چند روز پیش دوستی این داستان رو برام تعریف کرد، خیلی آموزنده بود. این شد که بهتر دیدم اون رو با ادبیات خودم بازنویسی کنم تا شما هم از اون بهره ببرید. هر گونه برداشتی از این متن آزاد است، ولی پیش تر بگم که هیچ تعبیر و تفسیری نداره. فقط یک حکایت مفیده و بس. در ضمن بخش کوتاه اما خواندنی و ایمیل لیست سایت رو هم این کنار راه انداختم. اگه نظرتون رو در موردش بدونم خوشحال میشم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.lifecycle.ir/posts/94/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
