بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘عمومي’

۸۲- دیواری که آرام فرو می ریزد

۲ آذر ۱۳۸۸ محمد ۱۰ دیدگاه

چند روز قبل برای پرداخت اقساط به بانک صادرات نزدیک دفتر کارم مراجعه کردم. مانند هر ماه رسید پرداخت و پول را به مسوول باجه سنتی دادم و منتظر شدم تا ته برگ رسیدها را به من برگرداند. (این نکته بماند که این روش پرداخت اقساط تنها اتلاف زمان مشتری بوده و تنها شاید در کشورهایی همچون ما معمول باشد.)

کارمند پشت باجه نگاهی به من کرد و گفت: رسید پرداخت قبلی.

گفتم: همراهم نیست. ولی تا به حال از من چنین چیزی نخواسته بودید.

- چون وام رو از این شعبه نگرفتی باید مطمئن بشم که قبلا این شعبه پرداخت داشتی.

- این بخشنامه جدیده؟ فعلا که رسید رو همراهم ندارم ولی محل کارم همین کوچه کناریه و هر ماه اقساطم رو اینجا پرداخت می کنم.

- نه از قبل هم بوده ولی رعایت نمی شده. در ضمن شما رو یاد نمی آد.

- خوب جای تعجب نداره شما در روز این همه آدمی که میاد و میره رو مگه به یاد میاری؟

کارمند ابرویی بالا انداخت و رسید و پول رو به نشونه این که کاری نمی تونه انجام بده روی باجه، جلوی من گذاشت.

با خودم فکر کردم کسی که چنین استدلالی می کنه بحث کردن باهاش به نتیجه ای نمی رسه. گفتم وقتم که تلف شده بختم رو با رئیس شعبه امتحان کنم اگر چه معمولا این جور وقتها رئیس طرف کارمندش رو می گیره، ولی با خودم گفتم نهایت چند دقیقه است. اینه که پیش رئیس شعبه رفتم.

- سلام، من می خواستم این اقساط رو پرداخت کنم ولی کارمندتون از من رسید پرداختهای قبلی رو خواست، اصرار من برای این که من قبلا هم در این شعبه اقساطم رو پرداخت می کردم به نتیجه ای نرسید. گویا ایشون من رو به خاطر نمیارند.

- بخشنامه این جوری میگه تا حالا هم عمل نمی شده ولی اخیرا مشکلاتی پیش اومده که دستور دادیم بهش عمل کنند. شما هم خودت رو بذار جای ما، این کارمند ما از کجا به حرف شما اعتماد کنه که شما راست می گی.

- شما خودت رو بذار جای من، وقتت رو خالی کردی حضوری اومدی بانک، ولی تغییر رویه همیشگی شما باعث شده من تا چند روز دیگه نتونم دوباره وقت بگذارم و اقساطم عقب بیفته. حالا از این حرفها بگذریم شما به حرف من اعتماد ندارید چطور انتظار دارید من به حرف شما اعتماد داشته باشم که شاید به طور مثال از سر سر کیف نبودن پیچ قانون رو موردی سفت کردید؟ یا اینکه دفعه بعد از من یک کپی از هر مدرکی که همراهم نیست نخواید؟ (این جمله آخر از انیمیشنی جالبی که این شبها تلویزیون پخش میکنه به ذهنم خطور کرد.)

- یعنی چی ما که نمی خوایم شما رو اذیت کنیم. می خوای بخشنامه اش رو برات بیارم؟

- نه لازم نیست هم شما راست میگید هم من. فقط مشکل اعتماد ما به همدیگه است، که متاسفانه شما برای اون سند و مدرک نیاز دارید. فکر نمی کنید من حق دارم از این در که بیرون رفتم اعتمادم رو به شما و بانک شما از دست بدم؟ و اگر یه روزی با شما در جایگاهی برعکس روبرو شدم بهتون اعتماد نکنم؟

- نمی دونم، حالا چه کار کنم؟

- هیچی متاسفم که وقت شما رو گرفتم، شما به کارتون برسید. (البته می خواستم بگم هیچی شما آبتون رو میل بفرمایید که دیدم شاید لطیفه اش رو نشنیده باشه و تعبیر بد کنه)

خوب که فکر کردم دیدم بارها از این دست اتفاقات برای من و ممکنه خیلی های دیگه هم افتاده باشه و هر دفعه یک آجر از دیوار اعتماد ما به همدیگه در جامعه با بی توجهی ما پایین می افته. ولی چون به مرور زمان این دیوار داره خراب میشه کسی به فکرش نیست. چند روزه دارم سعی می کنم فقط ۱۰ نفر از کسانی که می شناسم رو لیست کنم که به اونها در سه زمینه مسایل تجربی، علمی و مالی اعتماد کامل دارم و به قول معروف دربست قبولشون دارم ولی لیستم پر نمیشه. پیشنهاد می کنم شما هم امتحان کنید تا متوجه عمق مطلب بشید.

قدیمی ها حرفشون سند بود، خیلی که می خواستند محکمش کنند، یه تار سبیل گرو می گذاشتند. یحتمل علت اینه همه بی اعتمادی از اونجاست که مردم این دوره زمونه، اغلب سبیلشون رو از ته میزنند.

حرف آخر: هنوز هم اقساط رو نرسیدم برم پرداخت کنم.

Categories: عمومي Tags:

۷۸- توضیح یا توجیه!!

۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۸ محمد ۲ دیدگاه

از بهمن ماه تقریبا تمام وقتهای خالیم رو دارم روی پایان نامم کار می کنم. بنا دارم که تا آخر اردیبهشت ماه تمومش کنم و برم برای دفاع. توی کارم هم یه قدری تغییرات داشتم که مزید بر علت شد که وبلاگم رو نتونم به روز کنم. ولی بعد از این غیبت کبری با یه دنیا حرف و نکته جدید که توی این مدت بهش رسیدم بازم می نویسم.

حرف آخر: هوای غبار آلود این روزها نفس کشیدن رو هر روز سخت تر و سخت تر می کنه… (تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل)

Categories: عمومي Tags:

۷۵- آیا نیست یاری کننده ای

۱۱ دی ۱۳۸۷ محمد ۲ دیدگاه

اگر خوب گوش فرا دهی باز صدای مسلم را می شنوی که فریاد می زند؛

نیست یاری کننده ای که مرا یاری کند

آری نیست و مسلم بیش از هر کس می دانست که نیست یاری کننده ای، ولی باز فریاد می زد. دوباره و سه باره … حجت بر مردم زمانه مسلم باید تمام می شد.

پدران، ندای هل من ناصر علی را بارها در جمل و صفین و نهروان شنیدند، ولی علی باز هم بر منبر می رفت و بر گوش آنان می خواند، مگر دستی به یاری برآید. آیا علی بیش از هر کس نمی دانست که نیست یاری کننده ای… حجت بر مردم زمانه علی باید تمام می شد.

پسران، حسن را در نماز تنها گذاشتند، ولی باز حسن هر صبح و شام آنان را موعظه می کرد مگر کسی به یاری برخیزد. آیا حسن بیش از هر کس نمی دانست که نیست یاری کننده ای… حجت بر مردم زمانه حسن بن علی نیز باید تمام می شد.

نوادگان، حسین و یارانش را در کربلا به خون نشاندند، ولی تا آخرین لحظه حسین آنان را به سوی حقیقت فرا می خواند. آیا حسین بیش از هر کس نمی دانست که نیست یاری کننده ای…حجت بر مردم زمانه حسین بن علی هم باید تمام می شد.

این پایان ماجرا نبود. نسل به نسل مردمی از پس یکدیگر بانگ یاریجویی حق را شنیدند و آن را فرو گذاشتند، با علی بن حسین، محمد بن علی، جعفر بن محمد، موسی بن جعفر، علی بن موسی، محمد بن علی، علی بن محمد، حسن بن علی همان کردند که با علی… و حجت بر یکایک آنها تمام شد. چرا که ندای هل من ناصر حق را شنیدند و به هر دلیلی دستی برای یاری دراز نکردند و عجب آن که ظالمان تاریخ هر بار که سستی این جماعت دیدند، یک گام به پیش نهادند و چه پست شد انسان که حق به غیبت مصلحت یافت تا به حضور… و نه این است که آنان به واسطه جراتی که ظالمان یافتند و هر روز عرصه بر حق تنگتر شد، در ریختن خون علی و فرزندانش شریکند.

خدایا امروز صدای هل من ناصر مردمی مظلوم از باریکه ای به گوش می رسد. چه شقاوت یافته ظالم که این چنین پیش روی جهانی، مردمی را به خاک و خون می کشد و چه مظلوم شده حق که بر این خاک پهناور تو اندک زمینی را هم برای زندگی بدان نمی پسندند. خدایا ترس دارم که این باب رجعت را به سستی فروگذاریم و حجت بر ما نیز تمام شود.

حرف آخر: این شبها فرصت خوبیه که گوشهامون اگر گرفته باز کنیم و قدری هم کنار ذکر مصیبت اهل بیت، فکر کنیم.

۷۴- در حد فاصل بین دو پله

۶ آبان ۱۳۸۷ محمد ۱۰ دیدگاه
house.jpg

دوشنبه گذشته بعد از دو سال بالا و پایین با جزیره آروم و زیبامون خداحافظی کردیم و به این شهر پرهیاهو برگشتیم. این دو سه هفته درگیر تسویه حساب با سازمان، اسباب کشی (اثاث کشی؟)، گمرک، راه اندازی خونه جدید و… هستم و از اونجایی که این تغییر به سرعت اتفاق افتاد، تنظیمات خونه جدید یه قدری زمان بر شد. فکر کنم تا انتهای هفته آینده هم ادامه داره… این چند هفته اتفاقات جالبی برام پیش اومد به خصوص توی گمرک. تغییر چهره ۱۸۰ درجه ای برخی مدیران، قدرت شبکه ارتباطات غیررسمی، سیاسی بازی بعضیها و البته وقاحت و نامردیهای بعضی دیگه و… همین طور در مورد سازمان و تفاوت برخورد آدمها با این موضوع متناسب با تجربه شون. البته نقدا به امور سنگینتر و حیاتی تری در زندگی از جمله ساخت کابینت، چیدمان اثاثیه خانه و از این دست مشغولم. [چشمک] اگه خدا کمک کنه با دوتا از دوستان هم برنامه نگارش یه کتاب جدید رو گذاشتیم که ایده های جالبی براش داریم.

۷۱- ترک عرشه کشتی

۱۵ شهریور ۱۳۸۷ محمد ۳ دیدگاه

  ship.jpg بالاخره بعد از دو سال شنبه گذشته بار مسوولیت کاریم در سمت یک مدیر اجرایی رو که شبانه روزم رو پر کرده بود تحویل دادم و این یک هفته رو فقط استراحت کردم. حرفهای بسیاری برای گفتن دارم از تجربه این دو سال. نانوشته ها و ناگفته هایی که حالا دیگه تا رفتن به سراغ یک کار اجرایی دیگه وقت دارم تا بنویسمشون.

از مجموع این دو سال به غیر از شش ماه آخر اون که اکثر پروژه ها متوقف شده بود خیلی راضیم. البته شش ماه اخیر که با تغییرات مدیریت ارشد سازمان مواجه شدم برای من که دولت رو اینقدر از نزدیک حس نکرده بودم تجربه بزرگی بود. علت خیلی از مسایل و مشکلاتمون در مسیر توسعه کشور رو نمی دونستم. نمی فهمیدم چرا ما با این همه نیروی کار جوان و منابع چرا مسیر توسعه رو زیگزاگ طی می کنیم و هر روز از رقبامون عقبتر می افتیم. قبلتر مشکل رو در سوء مدیریت می دونستم و فکر می کردم اگر ما تونستیم در طول این یک سال و نیم موتور بخشی از این کشور رو به کار بندازیم حتما با توسعه مدیران میشه این حرکت رو سرعت بخشید. امروز ولی معتقدم هیچ دارویی برای این کشور جز حرکت به سوی ایجاد ثبات در مسیر توسعه نمی تونه کارساز باشه.

امروز معتقدم ما نیاز به مدیرانی قوی و کار کشته داریم اما این فقط سرعت رسیدن به هدف رو می تونه زیاد کنه. خدا رو شکر! در هر لایه ای که فکر کنیم کشورهایی پیشتازتر از ما در مسیر توسعه برای الگوبرداری هستند پس مقصدها مشخصند. تنها تفاوت در افراد مختلف تفاوت انتخاب مسیر و وسیله رسیدن به مقصد است.

هر انسانی هم با همه لجاجتی که داره اگه در طول مدت زمانی که سکان حرکت رو در دست داره به اشتباه هم بره به مرور متوجه میشه و مسیرش رو اصلاح می کنه. پس دیر یا زود به مقصد میرسه. البته این فرض که تا ابد همه در هر جایگاهی ثابت باشند فرض محال و اساسا نادرسته. ولی اگر وسط راه مدام سکان از این دست به اون دست بشه فقط در یک حالت مقصد دست یافتنی میشه و اون وقتیه که همه این سکان داران در مورد مسیر و وسیله رسیدن به مقصد اتفاق نظر داشته باشند.

نمی دونم تا حالا به این فکر کردید که چرا یک کشتی با این که در ساعات مختلف یک سفر طولانی دریایی سکان داران مختلفی داره با وجود طوفان و شرایط جوی مختلف به مقصد میرسه. به نظر من نقش اصلی رو قطب نما و نقشه بازی نمی کنه. چرا که اینها هر روز تغییر می کنند. یک رو از روی ستاره ها مسیر پیدا میشه یک روز قطب نما و نقشه یه روز هم جی پی اس. تنها عامل مهم پذیرش مسیر و وسیله حرکت توسط سکانداران مختلف در طول مسیر حرکته.

این طوری میشه که شما در جریان توسعه قرار می گیرید. خوب اون موقع است که باید دید که چطور میشه سرعت رو افزایش داد. متاسفانه ما هنوز در بهترین حالت که به دسته بازیها نپردازیم، همچنان درگیر سلایق در وسیله و راه و گاهی هم حتی مقصدیم!!

حرف آخر: “خدا را شاکرم که در طول این مدت به زعم اغلب متخصصینی که مدت زمانی را از نزدیک و با نگاهی منصفانه و فنی با مسیر رشد فناوری اطلاعات جزیره آشنا شده اند، روند پیشرفت مثبت بوده است. این نیست جز در پرتو الطاف الهی، همکاری تیم جوان فناوری اطلاعات، بهره گیری از تجارب بزرگان و حمایتهای مدیران ارشد سازمان. البته به طور قطع مشکلاتی نیز در این مسیر بوده که همواره با اتکاء به انعطاف پذیری و پشتکار نسل جوان در مواجهه با انتقادات منصفانه و سازنده در رفع آنها کوشیده ایم. با این اوصاف همواره سعی در بالاتر بردن سطح انتظارات و توقعات از طریق اطلاع رسانی و فرهنگ سازی در زمینه فناوری اطلاعات داشته ایم که بخش عمده این انتقادات بدین واسطه بوده و ما مشتاقانه از آنها استقبال نموده ایم. چرا که معتقدیم به کارگیری گسترده فناریهای نوینی همچون فناوری اطلاعات در جامعه، در گرو رشد میزان نیازمندی مردم به آن و به تبع مطالبات و خواسته های مردم از متولیان و سیاست گذاران امر در این زمینه خواهد بود.” این بخشی از حرف آخر من برای سازمان بود، بی مناسبت ندیدم که اینجا بذارم.